فرهاد عرفاني - مزدك

Tuesday, June 27, 2006

پراگماتيسم چيست؟ پراگماتيست كيست؟


پراگماتیسم چیست ؟ پراگماتیست کیست ؟

فرهاد عرفانی - مزدک

- سود آوری عملی ! چه در اخلاق و چه در اخلاق سیاسی ، بن مایهء آنچیزی ست که از آن به عنوان (( پراگماتیسم )) یا (( مصلحت اندیشی بورژوائی )) یاد می شود . روی دوم این سکه ، لاابالیگری ( بی پرنسیپی ) و ماکیاولیسم ، بمثابه فلسفهء سیاسی ست .
در کارآمدی این شیوهء نگرش ، شکی وجود ندارد . اصولا این طرز تفکر بوجود آمده است که به فلسفهء سیاسی بورژوازی ، جنبه کارکردی و عملی اعطا کند ! بنابراین بحث بر سر کارآئی و یا عدم کارآئی این نگرش نیست ، بلکه بحث بر سر درستی یا نادرستی آن است !! و همچنین ، میزان توافق آن با تمامی اندیشه هائی که مبتنی بر آرمانگرائی انسانی اند.
پرسش این است که آیا می توان در تعیین اهداف سیاسی ، بر مبنای نگرشی انسانی ، از خود تعریفی ارائه داد ، اما در حرکت و در عمل ، و در تعیین تاکتیک ها و استراتژی میان مدت ، به پراگماتیسم متوسل شد ؟
واقعیت اینستکه هر جریان سیاسی ، بسته به پاسخی که بدین پرسش می دهد ، جایگاه خود را بمثابه نیروئی در کنار مردم ، و یا در برابر آن ، مشخص و تعیین کرده است .
در واقع با این سنگ محک است که ، عیار صداقت و یا عدم صداقت هر جریان سیاسی را ، در مبارزات اجتماعی ، می توان سنجید !
و اما مشخصه های پراگماتیسم سیاسی چیست و از کجا می توان آن را در موضعگیریهای یک جریان و یک تفکر سیاسی تشخیص داد ؟ ما تلاش می کنیم به اختصار ، این ویژگیها را برشماریم ...
اولین ویژگی یک نگرش پراگماتیستی ، ضد اخلاق بودن آن است . یعنی چه ؟ یعنی اینکه در این نگرش ، هر نوع چهارچوبی که رفتار را محدود به فضائل انسانی نماید ، مردود است ! فضائلی همچون راستگوئی ، پرهیز از دروغ ، پرهیز از فریب ، پرهیز از تهمت ، عهد شکنی ، ریاکاری و ...
در چنین فضائی ، این فضائل ، تا آنجا پذیرفتنی هستند که ما را ، در رسیدن به اهداف ، مانع نباشند ! اگر قرار باشد ، یا مجبور شویم ، بین این فضائل و یا عقب نشینی و شکست و یا عدم دستیابی به آنچه مورد نظر است ، یکی را انتخاب کنیم ، بر مبنای نگرش پراگماتیستی ، باید بدون تأمل ، فضائل را کنار گذاشته و آنچه را که عملا ما را در رسیدن به هدف یاری می رساند، آن را برگزیده و عمل کنیم !
اخلاق ، در این شیوهء تفکر ، اساسا و در عمل ، موضوعیت خود را از دست می دهد . چرا که هر لحظه ، رفتار ما را ممکن است مقید به قیدی نماید ، که بمثابه مانع عمل کند و نظر به اینکه پراگماتیسم و فلسفهء وجودی آن ، اساسا برای گذشتن از موانع ! بوجود آمده ، پس در عمل ، اخلاق را یکسره باید به سوئی نهاد و آنچه را مفید ! و سودمند است و منافع را تامین می کند ، آن را برگزید . ناگفته نماند که این نگرش ضد اخلاقی ، خود ، نوعی اخلاق است که از آن به عنوان اخلاق بورژوائی یاد می شود .
،
ویژگی دوم در این فلسفهء سیاسی ، رد هر گونه اصولگرائی است ! پراگماتیسم سیاسی ، با هر نوع قاعدهء از پیش تعریف شده ، مخالف است ، چرا که پایبندی به هر اصل مشخصی ، لزوما ایجاد یک قید است و چون مقید بودن ، در نقطهء مقابل توانائی انعطاف ِ منطبق بر مصالح است ، خودبخود ، پایبندی بدان ، نقض غرض خواهد بود . بنابراین ، هر نوع اصولیتی ، جدا از ویژگی مثبت یا آرمانی آن ، در این تفکر ، به عنوان مانع مطرح می شود و هر چه این اصولیت از ساختار محکمتری برخوردار باشد ، در این منظر ، ارتجاعی تر و عقب افتاده تر است !!
،
سومین ویژگی تفکر پراگماتیستی ، مصلحت گرائی ، و یا به عبارت پراگماتیستها ، دوراندیشی ! آن است . یک پراگماتیست ، همچون یک نرم تن ، منعطف است و همچون یک دوزیست ، قادر به تطبیق خویش با شرائط متضاد است ! بستگی به این دارد که مصلحت ! در چه باشد ؟ اگر مصلحت ایجاب کند دوست است و اگر ایجاب نکند ، دشمن است ، آرام است و مهربان و عادل ، یا سرکش است و خشن است و ظالم !! این شرائط است که تعیین می کند چگونه باشد ! پس ، تطبیق با شرائط و تشخیص کارآئی عملی اتخاذ یک رفتار ، صلاح بودن یا صلاح نبودن اتخاذ آن رفتار را تعیین می کند. در این تفکر ، از پیش نمی توان تشخیص داد و یا تعیین کرد که چه چیز به صلاح است و چه چیز به صلاح نیست ، بلکه در عمل باید دید که منافع ، در کدام جهت میل می کند ، به هر جهت که میل کرد ، صلاح در آن است ! و مصلحت ، اتخاذ یک رفتار ، در همان جهت می باشد !!!

تا اینجا ، دریافتیم که ، فلسفه سیاسی پراگماتیسم ، مبتنی بر عدم پایبندی به اخلاق و فضائل ، رد اصولگرائی و همچنین ، مصلحت گرائی در اتخاذ روش و یا رفتار اجتماعی و سیاسی است . و اما ، در کنار این سه ویژگی اصلی ، یک ویژگی فرعی نیز وجود دارد که بن مایهء اتخاذ این نگرش ، از جانب فرد و یا افراد و جریانات و گروههای سیاسی - اجتماعی است و آن چیزی نیست جز محوریت فرد و عدم اعتقاد بنیانی به اجتماع انسانی ، در هر قالبی !
در واقع ، همهء این فلسفهء سیاسی ، در وجه ریز شدهء آن ، به منافع فرد ختم می شود. بر همین اساس نیز هست که ، در تمامی جمع هائی که بر مبنای پراگماتیسم سیاسی شکل می گیرد ، فرد ، و تشخص فردی و شخصیت گرائی و کیش شخصیت ، عارضهء گریز ناپذیر است ! در چنین تشکل هائی ، چیزی بنام جمع و منافع جمعی ، بواقع ، وجود ندارد ، بلکه این افراد و همسوئی منافع ِ هرچند گذرای ایشان است که تعیین کنندهء همه چیز است . براین اساس ، آن فردی که قادر باشد از تفکر پراگماتیستی ، به بهترین وجهی بهره برداری کند ، طبیعتا بیشترین منافع را جذب کرده ، قدرت ، در جهت منافع وی ، سیر خواهد کرد . خود ِ تقدس منافع ، به چنین شخصیتی نیز تقدس بخشیده ، وی را به (( اسطوره قدرت )) ارتقاء درجه می دهد !!!

**********

و اما بد نیست در اینجا ، اشاره ای گذرا به تاریخچهء پراگماتیسم ، بمثابه یک دیدگاه فلسفی ، داشته باشیم ، تا ریشه های پراگماتیسم سیاسی ، روشنتر خود را بنمایاند.
پراگماتیسم ، بمثابه یک نظریهء فلسفی جدید ، نخستین بار توسط ویلیام جیمس ، فیلسوف و روانشناس آمریکائی مطرح شد ( تاریخ فلسفه - ویل دورانت ) . وی در برخورد با مقاله ای از یک محقق آمریکائی بنام چارلز پولیس که در مجلهء علمی ( 1878 ) به چاپ رسیده بود ، با این دیدگاه آشنا شد که : (( برای یافتن معنی یک عقیده و تصور ، باید نتایج عملی آنرا سنجید ، و الا بحث در بارهء آن بجائی نخواهد کشید و مطمئنا بی ثمر ! خواهد بود )) .
جیمس ، که خود ، از نظر خاستگاه اجتماعی ، محصول جامعهء صنعتی عمیقا در تکاپوی اواخر قرن نوزده آمریکا بود و طبیعتا همانند هر نظریه پردازی ، نمی توانست نسبت به محیط خود و دستاوردهای اجتماعی آن بی تفاوت باشد و از طرفی تلاش داشت تا ، بین فلسفهء متافیزیکی خود ، با واقعیتهای علمی پیرامون ( داروینیسم و مارکسیسم ) ، که بنیانهای نظری فلسفهء اسکولاستیک را به لرزه در آورده بودند ، پل زده ، توجیه گر وضعیت جدید باشد ، به سرعت ، دیدگاه چارلز پولیس را ، به سطح یک نگرش فلسفی ارتقاء داد ، و اتفاقا ، نظر به اینکه دیدگاه مطروحه ، عمیقا با خواست بورژوازی حریص قرن نوزده آمریکا هماهنگ بود ، با همان سرعت ، مقبولیت عام یافته ، از یک مقولهء تجریدی فلسفی ، به فلسفهء سیاسی ، و سپس ، عرف و سنت ادبی ، فرهنگی و بخصوص سیاسی ( در منش آمریکائی ) ، ارتقاء درجه پیدا کرده ، حاکم بر نگرش جامعه در همهء ابعاد شد . جیمس ، خود ، در کتاب پراگماتیسم ( 1907 ) ، بنیان نگرش خویش را چنین تئوریزه می کند : (( پراگماتیسم عبارت است از صرف نظر ( کردن ) از اصول و مقولات و مبادی ای که ضروری محسوب می شده اند و عطف نظر ( توجه ) به عواقب و ثمرات و فوائد !! )) .
شاید جیمز، خود ، نمی دانست که در حال انجام چه خدمت بزرگی به سرمایه داری است ، اما وقتی به رمان هموطن او (( آپتن سینکلر )) که شرح مهاجرت یک خانوادهء لهستانی به آمریکاست ( رمان جنگل ) می نگریم ، می توانیم به خاستگاه پیدائی چنین نظراتی ، که در واقع ، بمثابه فلسفهء عمل بورژوازی به میدان می آیند ، پی ببریم .
سینکلر در کتاب شگفت انگیز خود شرح می دهد که ، چگونه کودکان هشت تا دوازده سال ، بر لبهء چرخ گوشتهای بزرگ ، با یک پارو می ایستند ، تا گوشتهائی را که از لبهء دیگ بزرگ به بالا می آیند ، به پائین هل دهند و گاهگاه پیش می آید که خود لیز خورده ، به درون چرخ گوشت می افتند و همراه با موشهای بزرگی که همواره در دور و بر چرخ گوشتها در رفت و آمدند ، چرخ شده ، به عنوان همبرگر ، به بازار عرضه می شوند ...
درست در همینجاست ، که این فلسفهء سیاسی ، به یاری صاحب کارخانه می آید ! : چه اهمیت دارد؟ ، بگذار در برابر یکصد میلیون دلار سود در سال ، یک بچه یا چند موش هم به داخل چرخ گوشت بیافتند ! این مهم نیست !! این مهم است که نتیجهء عمل کار ما ، تولید ثروتی معادل یکصد میلیون دلار است !!!
در تداوم همین نگرش نیز هست که ، هنگامیکه یک خبرنگار، از خانم مادلین آلبرایت ، وزیر سابق امور خارجه آمریکا ، می پرسد که : (( آیا محاصرهء اقتصادی عراق ، این اهمیت و ارزش را داشت که به مرگ پانصد هزار کودک عراقی ، در اثر کمبود دارو ، منجر شود ؟ )) او با صراحت پاسخ می دهد : (( آری ! ارزشش را داشت !!! )) .

********

اکنون ، بر اساس همهء آنچه آمد ، اگر بخواهیم در رابطه با پراگماتیسم و پراگماتیست ها قضاوت کنیم ، یعنی نتایج کاربست چنین نگرشی در سیاست را بسنجیم ، تنها می توانیم بگوئیم ؛
جدا از اینکه جریانات سیاسی ( و یا فرد و افراد ) چه می گویند و در پشت چه دیدگاهی صف کشیده اند و سنگ چه آرمانی را به سینه می زنند ، هر لحظه که در عمل ، اصول را فدای مصلحت نمایند ، تا به سود و نتیجهء عملی دلخواه خود دست یابند ، و در این راه ، هیچ ابائی از زد و بند ، شامورتی بازی ، حیله و فریب و نیرنگ و دروغ و قلب حقیقت نداشته باشند ، یا اینکه صف دوست و دشمن را ، با توجه به موقعیت و منافع خود ، جابجا نموده ، به جنگ رفته ، یا ترک مخاصمه کنند ، آن افراد و جریانها پراگماتیست هستند و امکان ندارد چنین جریانات یا افرادی را بتوان آزادیخواه ، عدالت طلب ، دمکرات و انسانگرا دانست ! چرا که روح چنین فلسفه ای ، چه در عرصهء نظری ، و چه در حوزه ء عمل ، نه بر محور حقانیت بخشیدن به انسان ، بلکه بر پایهء حقانیت بخشیدن به فرد ، منافع فردی و سود آوری عملی هر عمل سیاسی ، در حوزهء کسب قدرت ، شکل گرفته است ، و چنین روشی ، چه در برخورد با جامعه ، و چه در تعیین استراتژی سیاسی ، فی نفسه ، در تضاد با هر چیزی ست که انسانی ست ، از جمله ؛ آزادی ، عدالت و دمکراسی !

*******
یک پراگماتیست ، یک خائن بالقوه است ! هرگز به او اعتماد نکنید !! نظر به اینکه او همواره ، نتیجه را در نظر دارد ، هر لحظه که با نتیجه جمع نشوید ، به راحتی شما را می فروشد ! امروز ، برای جلب رضایت شما ، شعار ضد امپریالیستی می دهد ، و فردا ، در زد و بند با امپریالیسم ، قربانی تان می کند !
تضاد حرف و عمل ، بارزترین وجه مشخصهء یک فرد ، یا یک جریان پراگماتیست است ، چرا که این ، نتیجهء عمل است که برای ایشان اهمیت دارد ، بنابراین ، حرفها تا آنجا تعهد آورند ، که هموار کنندهء دستیابی به نتیجهء مورد نظر باشند ! در غیر اینصورت به کناری گذاشته می شوند و حرفهای جدیدی به میان می آیند !!!

*******

شهریور 1383
geovisit();

Tuesday, June 06, 2006

بوي كباب نيست ، خر داغ مي كنند

بوي كباب نيست ، خر داغ مي كنند

فرهاد عرفاني – مزدك




- اين قضيهء به خيابان ريختن آذري ها و اعتراض به چاپ يك كاريكاتور ، راستش عجيب مرا بفكر فرو برد. گاهي اوقات ، حيرت به حدي است كه ، انسان نمي داند بواقع چه عكس العملي بايد نشان دهد ، فقط شايد بتواند در سكوت ، شاهد قضايا باشد و در دل ، به اينهمه بلاهت ِ فراگير! بخندد. خنده كه نه ، پوزخندي تلخ !
...

ماجرا بسيار مضحك تر از آن بود كه بتوان با آن ، بعنوان مقوله اي جدي برخورد كرد ، يا درنگي كرد و به تحليل آن نشست . دقيقأ به همين جهت است كه از يك سو مي خواستم چيزي بگويم، از سوي ديگر ، مي ديدم در قوالب عادي نوشتار ، در مورد اين مضحكه عمومي ، نمي توان نوشت ، بلكه بايد با آن به همانگونه كه هست ، يعني (( مسخره ))‌، ‌مسخره برخورد كرد و آنرا به تمسخر گرفت ...

يكلحظه فكر كنيد ! يك روزنامه نگار آذربايجاني ، ظاهرا در بخش كودكان يك روزنامه ، مطلبي را بعنوان شوخي با همولايتي هاي خويش نوشته و كاريكاتوري هم كنارش گذاشته ، آنگاه بيكباره اقليت آذري زبان ، همچون بمبي منفجر و بر بقيه جامعه خراب مي شود ! كه چه ؟ كه شما شوونيست فارس هستيد؟!! نژادپرست هستيد و جامعهء آذري زبان را به تسمخر و تحقير گرفته ايد ! ما خواهان حق ملل؟!!!! در تعيين سرنوشت خويش هستيم. نظام آموزشي بايد به زبان تركي ( مغولي ) باشد! آذربايجان اشغالي؟ ! بايد آزاد شود !!! و ... ( نمي دانم چرا در اين بيست و هفت سال گذشته ، كه جمهوري اسلامي ، بالا و پائين شان را يكي كرد ، صدايشان در نيامد ؟!!!‌) .
جالب است ، نه ! در مملكتي كه همهء مسئولين آن ، يا تخم و تركهء مغول ( ترك ) هستند يا عرب! و نهصد سال است ، جد در جد ، خاك ايران را به توبره كشيده اند و از جمجمهء ايرانيان مناره بر پا ساخته اند و چشم در آورده اند ( سلجوقيان ، غزنويان ، ايلخانيان... ، صفويان ، قاجاريه ، ... ) ، اكنون آذري زبانان عزيز در اعتراض به كاريكاتور يك آذري به خيابان مي ريزند و گناه همهء بدبختيهاي پس از حملهء‌اعراب را تا به امروز ، به گردن فارس زبانان مي اندازند !!!
همانگونه كه همهء‌ هموطنان عزيز مي دانند ، در ايران امروز ، ما چيزي بنام قوم فارس نداريم ، يك استان داريم كه نامش استان فارس است ( و اتفاقأ بخش بزرگي از اهالي آن ترك هستند !) و يك ملت ، كه زبان رسمي چندهزار ساله اش ، به گواهي آثار ادبي ، از اوستا تا امروز ، زبان فارسي ناميده مي شود .

ملت ايران هم ، ملتي تازه متولد شده نيست ، بلكه در يك دگرديسي پنج هزار ساله ، از تركيب و آميختگي مردمي بوجود آمده است كه نشان از هر چيز بر پيشاني خود دارد ، جز آنچه تركها و بلوچها و عربها و كردها فكر مي كنند ، يعني نشان قومي !!! به قول زنده ياد سهراب سپهري : (( نسبم ، شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد !‌))‌. در اينمورد ،‌ بنده رسمأ ، در همينجا اعلام مي نمايم ، هر كس از هر قوم و قبيله و طايفه اي در ايران كه ادعا و يا اعتقاد دارد متعلق به قومي خاص است ، با اينجانب تماس بگيرد ( نشاني در پايان نوشته هست ) تا او را در جلوي آينه قرار دهم و ثابت كنم به هيچ قوميتي جز جناب نئاندرتال تعلق ندارد !!!
يكي نيست به اين جماعت احمق بگويد ؛ آخر در مملكتي كه چند هزار سال است از شرق به غرب و از غرب به شرق و از شمال و جنوب ،‌مورد تهاجم اقوام و مليتهاي مختلف بوده است و تا همين هفتاد – هشتاد سال پيش ، فاقد سند هويت ( شناسنامه ) بوده است ، آخر اين چه كس و شعري است كه به هم مي بافيد كه من تركم ، تو فارسي ، آن يكي كرد است و اين يكي تخم انگليسي (عرب )‌!!!
بابا عقل هم خوب چيزي است ، شما جماعت ، يا سوراخ دعا را گم كرده ايد يا رنگ دلارهاي آمريكائي چنان گيجتان كرده كه به هذيان افتاده ايد! به خود بيائيد! بوي كباب نيست ، خر داغ مي كنند !! ...
...

و اما جالبترين جاي داستان ، موضگيري گروههاي به اصطلاح اپوزيسيون است .
از مجاهدين سابق و شاه بدون تاج و كومله و حزب فئودال- دمكرات كردستان و چلغوز هاي اغوز آذربايجان و انگل وساكسونهاي الاهواز ؟!‌ و اراذل و اوباش مشابه ، كه رسمأ به جامهء ‌نوكري امپرياليسم مفتخر شده اند ، بگذريم ،‌ مواضع گروههائي مانند حزب توده ( بخش انگليسي ! ) ، راه كارگر و ... روشنفكراني كه بين كمونيسم دو آتشه ، با ناسيونال شوونيسم نژاد پرستانه آونگ شده اند ، واقعأ خنده دار است ! اين جماعت ، كه در واقعيت اجتماعي جامعه ايران ، حتي يك اپسيلون ، ‌نه حضور فيزيكي و نه حضور معنوي دارند ، خيرشان به اين ملت بدبخت نمي رسد ، هيچ ! ، با صدور اعلاميه هاي سراسر تناقض و تنها به منظور اعلام وجود ! آتش بيار معركه شده اند . در يك چشم بهم زدن ، از فراز قلهء سوسياليسم به قعر لجنزار قومگرائي چندش آور دست ساز امپرياليسم ، سقوط مي كنند و به عيان نشان مي دهند كه تا چه حد شعارهاي آرمانخواهانه شان پوچ است و تنها وسيله اي ست براي رسيدن به اهداف حقير و تنگ نظرانه قومي !
كسانيكه مي خواهند در رابطه با مسائل قومي در ايران اطلاعات بيشتري به دست آورند و يا سياستهاي ضد مردمي امپرياليسم آمريكا و شركاي انگليسي شان را در مورد فوق بدانند مي توانند به نشاني زير مراجعه كنند و مقالات اينجانب را مطالعه بفرمايند .
15 خرداد 1385
www.m-farhaderfani.blogspot.com صفحه سياسي مزدك

Sunday, June 04, 2006

چگونگي برخورد آمريكا با ايران


چگونگی برخورد آمريکا با ايران
فرهاد عرفانی - مزدک

- پس از افغانستان و عراق ، در راستای طرح خاورميانهء استراتژهای کاخ سفيد ، پرسش بزرگ ، چگونگی برخورد با جمهوری اسلامی و به تعبيری ، اتخاذ تاکتيک مناسب در راستای استراتژی خاورميانه ای آمريکاست : آيا آمريکا با ايران ، همانند افغانستان و عراق برخورد خواهد کرد ؟
*******
بنابر دلايلی که در پی خواهد آمد ، پاسخ نگارنده به اين پرسش منفی ست ! دستگاه ديپلماسی آمريکا ، بخوبی بر شرائط خاورميانه آگاه است ! اين مطلب را از اينجهت گفتم که ، گاهگاهی ، در سخنان مسئولين و تحليلگران جمهوری اسلامی ، و يا افرادی در ميان مخالفين اين حکومت ، با نظراتی برخورد می کنم که حاکی از اين قضيه است که : (( استراتژها و مسئولين کاخ سفيد ، شناخت و تحليل درستی از وضعيت خاورميانه ندارند ! )) .اگرچه از منظر تاريخی ، دستگاه سياست پرداز هيئت حاکمه آمريکا ، از تجربهء طولانی در مسائل بين المللی و بخصوص ادارهء مستعمرات !! برخوردار نيست ، اما واقعيت اينستکه ، با توجه به امکانات فراوانی که در اختيار دارد ، و تربيت نيروی متخصص لازم برای فعاليت در بخش های مختلف دستگاه سياست خارجی ، و همچنين استفادهء کارکنان اين دستگاه ، از تجارب طولانی امپراطوری انگليس و همچنين نظام اطلاعاتی اسرائيل ، که بمثابهء ستون پنجم ارتش آمريکا ، در سطح جهان ، و بخصوص منطقهء خاورميانه عمل می کند ، مجموعا می توان به اين نتيجه رسيد که ، فرض عدم شناخت نسبت به شرائط ، فرضی ساده لوحانه ! و در بهترين حالت ، خوش بينانه است . قابل ذکر است که صحنه گردانان سياست آمريکا ، از تجربهء نسبتا طولانی رابطه با ايران و کمکهای اطلاعاتی و فرهنگی چند هنگ !! سياستمدار و نويسنده و روزنامه نگار و ارتشی رژيم شاهنشاهی ، که اساسا بجز نامشان ، همه چيزشان در ارکستر منافع ملی آمريکا کوک می شود نيز، برخوردارند . به اين جماعت ، يک لشکر پياده نظام نو کيسه های پرورده شده در خود جمهوری اسلامی را هم بايد اضافه کرد ، که با آمدن نام آمريکا ، آب از لب و لوچه شان راه افتاده ، دلشان غش می رود . بنابر آنچه آمد ، به اين نتيجه می رسيم که آمريکا ، اگر تحليل نچندان صحيحی از وضعيت عراق داشت ( که بنظر نگارنده ، اين عدم شناخت کافی ، بيشتر از جنبهء فرهنگی مطرح است ) در عوض ، راجع به ايران ، وضعيت اقتصادی اش ، وضعيت نظامی و توان دفاعی ، موقعيت ژئو استراتژيک و همچنين ، آنچيزی که از آن بعنوان ملی گرائی ايرانی ياد می شود ، شناخت کافی دارد و درست بر همين اساس هم هست که ، گزينهء نظامی را در رابطه با برخورد با ايران ، هرگز مدنظر نداشته و در نظر نخواهد آورد و از منظری ، نيازی هم بر روی اتخاذ چنين روشی وجود ندارد !! آمريکا بخوبی آگاه است که ، پيروزی نظامی بر ايران امکان ناپذير است ! مگر از تسليحات هسته ای ، آنهم در سطح وسيع استفاده شود ، که با توجه به وضعيت جهان از جهات گوناگون ، و همچنين عدم احساس خطر جدی ( مانند آنچه از جانب شوروی وجود داشت ) از سوی ايران ، اين امکان که آمريکا عملا قادر باشد در يک عمليات منطقه ای ، از حداکثر ظرفيت نظامی اش ( سلاحهای استراتژيک هسته ای ) استفاده کند ، منتفی ست . آمريکا می داند که در صورت وقوع جنگ در خليج فارس و فلات ايران ، اقتصاد جهان ، ( بخصوص غرب ! ) ، حداقل برای يک دهه، دچار ضربات جبران ناپذيری خواهد شد و موقعيت شکنندهء سرمايه داری جهانی را در آستانهء اضمحلال قرار خواهد داد ! عواقب جنگ با ايران ، دامن همهء جهان را خواهد گرفت ، چرا که اين منطقه ( فلات ايران ) به معنای واقعی ، قلب جهان است و هر نبرد غير قابل کنترلی در اين منطقه ، که همچون شاهراه ارتباطی و اقتصادی ، چهارگوشهء جهان را به هم وصل می کند ، نظم کنونی را در هم ريخته و وضعيتی را بوجود خواهد آورد که ، پيش بينی اش غيرممکن خواهد بود ! برخلاف آنچه نوآموزان عالم سياست تصور می کنند ، جنگ با ايران ، هرگز جنگی برق آسا نخواهد بود ! چرا که توان استراتژيک ايران ، درمراکز اداری و نظامی کشور خلاصه نمی شود ، که به شکل حيرت آوری ، در سطح کل منطقه و در سطح جمعيتی ، گسترده است . موقعيت ژئواستراتژيک ايران ، هر نيروی نظامی را با هر توان زمين گير خواهد کرد . اين واقعيتی ست که ايرانيان ، بيش از هر زمانی در تاريخ خود ، از انگيزه ملی و توان کافی برای دفاع از سرزمين شان در برابر هر تجاوز خارجی برخوردارند و اين موضوع مهم را ، بيش از هر کسی ، آمريکا می داند ! عليرغم حاکميت ديکتاتوری بيست و پنج ساله روحانيت و بازار و تمامی ظلمی که ايشان بر مردم روا داشته اند ، مردم ايران ، حساب مملکتشان را ، به درستی ، از حساب حاکميت جدا می کنند . آنها ، نابودی حکومت اسلامی را ، به قيمت نابودی ميهن شان نمی خواهند و به اين درجه از شعور سياسی رسيده اند که پس از سه تحول بزرگ اجتماعی در صد سال اخير ، قادر باشند خود در مورد سرنوشت سياسی خويش تصميم گرفته ، به بيگانگان در اينمورد ، اجازهء دخالت ندهند . چرا که ايشان ، حداقل در دو قرن اخير ، و بخصوص پس از حوادث افغانستان و عراق ، به درستی دريافته اند ، بيگانه ، برای ايشان ، آزادی ، استقلال و عدالت به ارمغان نخواهد آورد ! که مجددا ، دور باطلی از اسارت تکرار خواهد شد . بنابر آنچه آمد ، قريب به يقين ، گزينهء يک جنگ تمام عيار ، بين ايران و آمريکا را بايد به کناری نهاد ! اما آنچه محتمل است ، پذيرش خطر يک ضربهء هشدار دهندهء نظامی ، از سوی اسرائيل و يا خود آمريکاست ، که البته صورت تحقق چنين چيزی نيز ضعيف است ، چرا که آغاز آن در اختيار اسرائيل و آمريکاست ، ولی پايان آن ، يقينا در اختيار ايران است !! چون بهيچوجه نمی توان عکس العمل جمهوری اسلامی را در اين زمينه پيش بينی کرد . به عنوان مثال ، در صورت حملهء اسرائيل و يا آمريکا به تأسيسات اتمی ايران ، واقعيت اينستکه ايران ، در حال حاضر ، توان لازم برای زدن ضربهء متقابل را داراست و اين امکان که در صورت عملی شدن چنين عملياتی ، از خود خويشتنداری نشان دهد ، بسيار ضعيف است ! بر اين اساس ، خواه ناخواه ، با عکس العمل ايران ، جنگ به سرعت فراگير شده ، گستره مکانی و زمانی و پايان آن نامعلوم خواهد بود . با چنين نگرشی ، اين پرسش پيش می آيد که در صورت حذف امکان درگيری مستقيم نظامی ، پس غرب و در رأس آنها ، آمريکا ، چه سياستی را در رابطه با جمهوری اسلامی پيش خواهد گرفت ؟ سياست آمريکا در رابطه با ايران ، مجموعهء تاکتيکهائی ست که در خدمت حذف جمهوری اسلامی ، بمثابه يک دولت نافرمان است . پس گسترهء انتخاب گزينه ، وسيع است و بهيچوجه محدود به يک يا دو روش نخواهد بود . غير از گزينهء نظامی ، که عملا در حال حاضر ، و در مجموع شرائط ، بايد آن را کنار گذاشت ، گزينهء ديگر ، تحريم اقتصادی خواهد بود . در مورد اين گزينه ، آنچه می توان گفت اينستکه ، با توجه به اعمال اين روش در بيست و اندی سال گذشته ، از سوی آمريکا ، عملا عدم کارآئی آن به اثبات رسيده است ! سطح گستردهء روابط جهانی ، در حال حاضر ، تحريم يکجانبه را بی اثر کرده است . تنها در يک صورت ، اتخاذ چنين سياستی می تواند تا حدی تأثير گذار باشد و آنهم اينستکه همانند عراق ، با مشارکت کشورهای قدرتمند و با هماهنگی جهانی همراه باشد ، که البته اين همآوائی هم غير ممکن است ، چرا که شرائط ايران و عراق با هم فرق دارد . حتی اگر اتحاديه اروپا و آمريکا نيز به نظر مشترکی پيرامون مسألهء تحريم اقتصادی برسند ، چين و روسيه و هند و بسياری از کشورهای عضو جنبش عدم تعهد ، انگيزه ای برای مشارکت در چنين طرحی را ندارند و بالعکس ! با توجه به موقعيت اقتصادی اين کشورها ، آنها از اعمال چنين تحريمی سود فراوان خواهند برد ! در اينصورت ، اين گزينه نيز ، ممکن است جمهوری اسلامی را دچار مشکل کند ، اما قادر نخواهد بود شرائط را کاملا به ضرر ايشان ، آنچنان تغيير دهد ، که منجر به سرنگونی شود . از نظر نگارنده ، آمريکا ، با توجه به نکاتی که برشمرده شد ، به اين نتيجه منطقی رسيده است که شيوهء صحيح برخورد با جمهوری اسلامی ، استفاده از مجموعه ای از گزينه های فرهنگی ، اجتماعی ، سياسی است که قبلا در دوران جنگ سرد ، کارآئی خود را به اثبات رسانده و همچنين پس از جنگ سرد ، همين شيوه ها ، دستاوردهای بزرگی برای غرب داشته است . و اما اين گزينه ها چه هستند و چه مشخصه هائی دارند ؟ پيش از هر چيز بگويم که ، مرکز ثقل گزينه هائی که آمريکا برگزيده است ، اين تفکر است که ، مبنای هر حرکت ، در رابطه با ساقط کردن جمهوری اسلامی ، بايد در داخل کشور گذاشته شود ! علت هم روشن است ، آنها دريافته اند که ضعف اساسی جمهوری اسلامی ، عدم مقبوليت توده ای و پشتيبانی مردم از اين حکومت است . پس هر تاکتيکی که برپايهء دست گذاشتن ، بر اين نقطه ضعف شکل بگيرد ، قادر است مبارزه با اين حکومت را يک گام جلو ببرد ! و اما گزينه های برخورد چه هستند ؟ اولين گزينه ، راه اندازی يک جنگ روانی گسترده و همه جانبه و بی وقفه ، با تکيه بر ارعاب و تهديد است. اين جنگ فرساينده ، قادر است هر حکومت فاقد پايگاه توده ای را ، در تنگنای انتخاب راه از يکسو ، و از سوی ديگر ، فشار توده ها به حکومت ، برای رهائی از خطر احتمالی قرار دهد . در چنين شرائطی ، حکومت ، قادر به اتخاذ سياست درست در عرصه های مختلف نخواهد بود ، و از طرف ديگر ، نظر به عدم حمايت توده ای ، به جهت هراس از سرنگونی ، اين احتمال که حاضر به تسليم بی قيد و شرط و دادن امتياز شود ، بدون اينکه هزينهء گزافی را به دستگاه سياست آمريکا تحميل کند ، وجود دارد. گزينهء دوم ، می تواند تلاش فرهنگی در جهت تعميق فاصله ای باشد که به شکل طبيعی ، ما بين ارزشهای عقيدتی حاکم ، با ارزشهای موجود در جامعه ( که عموما متأثر از رسانه های جمعی غرب و همچنين نيازهای طبيعی جمعيت جوان کشور است ) وجود دارد. اين حرکت ، از قدرت بسيج توده ای مورد نظر حاکميت در يک شرائط اضطراری و در جهت دلخواه ، هر چه بيشتر کاسته و زمينه را برای ديگر تحريکات آماده می سازد. گزينهء سوم ، فراهم آوردن زمينه برای گسترش هر چه بيشتر انحرافات اجتماعی ست . به شکل طبيعی ، يک جامعهء مريض ، قادر به دفاع صحيح از خود نخواهد بود . جمهوری اسلامی با سياستهای غلط ، ارتجاعی و خائنانه خود ، متأسفانه زمينه سوء استفاده غرب و بخصوص آمريکا را در اينجهت ، بسيار خوب ، فراهم آورده است . از هم گسيختگی اجتماعی ، از هم پاشيدن خانواده ها و سقوط ارزشهای فرهنگی ، گسترش هر چه بيشتر اعتياد و فحشاء ، و همچنين ، ميدان يافتن هر چه بيشتر افکار خرافی از سوئی و از سوی ديگر، قطع ارتباط تاريخی ، بين نسل جديد با نسل گذشته ، و عدم فعاليت احزاب سياسی ، همه و همه ، آنچنان شرائطی را فراهم آورده است که ، هر نيروی مصمم خارجی ، قادر خواهد بود با برنامه ريزی ، در جهت منافع خود ، از آن بهره برداری سياسی کند . و اما گزينهء چهارم ، که از نظر نگارنده ، مهم ترين و محوری ترين گزينه ء مورد نظر آمريکاست ، ايجاد کشمکشهای داخلی ، بر بستر ، اختلافات قومی است ! تکيه بر دو عامل زبان و گويش و در ادامه ، مذهب ، مبنای ايجاد چنين سياستی است . اين سخن ، بدان معنا نيست که اکنون بستر چنين تحريکاتی فراهم است ، اتفاقا ، به دليل در آميختگی قومی ، نژادی ، اقليمی ، اقتصادی و زبانی ، حداقل چهار دهه است که بهره برداری از زمينهء اختلافات قومی بسيار نامساعد است و هر روز که می گذرد اين امکان ضعيف و ضعيف تر می شود ، اما نکتهء مهم اينجاست که ، تجربهء تاريخی کشورهای ديگر نشان داده است ، زمينهء احساسات و گرايشات قومی ، از پتانسيل بسيار قدرتمندی در ايجاد تحرک و شورش و درگيری برخوردار است و هر زمان که نيروئی با امکانات مناسب و طرح و برنامه ، در اين زمينه سرمايه گذاری کند ، قادر است درمدت کوتاهی ، بهترين بهره را از اين سرمايه گذاری ، ببرد ! بخصوص اگر وضعيت بد اقتصادی ، نارضايتی از سياستهای حاکم ، احساس عدم امنيت اجتماعی در عرصه های مختلف ، وجود داشته باشد ، فراهم آوردن چنان شرائطی که بتوان اقوام را بر مبنای احساسات قومی - شوونيستی ، مذهبی و يا تمايلات استقلال طلبانه به تحرک واداشت و جامعه را به سمت از هم گسيختگی ، هرج و مرج ، و در نهايت ، جنگ داخلی و فروپاشی پيش برد ، چندان مشکل نيست ! براين اساس است که می گوئيم ، وجود شرائط مهيا الزامی نيست ، اين شرائط را به سادگی می توان فراهم کرد ! و صد البته (( اين )) از تخصص های ويژهء استعمار و امپرياليسم است . آنها در اين زمينه بسيار کارکرده و تجربه دارند. بخصوص که جامعهء ما را بهتر از خود ما می شناسند ! چرا که شرائط روشنفکر مملکت ما ، برای شناسائی جامعهء خويش ، مهيا نبوده ، اما امپرياليستها ، با آسودگی خاطر و آزادی و آسايش ! بر روی چگونگی در اسارت نگهداشتن ما ، کار تخصصی کرده اند و تا سوراخ - سنبه های جامعه مان را کاويده اند ! به عنوان مثال ، بنده ، اگر در زمان محمدرضاشاه ، بر اثر يک اشتباه ، عکسی از بيابانهای اطراف يک پادگان می انداختم ، سر و کارم با ساواک بود و تخت شکنجه و سيخ و درفش ! در حاليکه همزمان ، چهل و چهار هزار مستشار نظامی آمريکا و انگليس ، تمامی ارکان سياسی - نظامی - امنيتی کشورم را در اختيار داشتند و همهء اسرار مملکت را بهتر از خودشاه می دانستند !! نه فکر کنيد اين قضيه مربوط به زمان محمدرضا ست ، نه !! پيش از او نيز چنين بوده و در حال حاضر هم به شکلی ديگر و از طرق ديگر ، همان است ! به هر صورت ، منظور اين بود که بگويم ؛ مجموعهء شرائط و وضعيت فعلی ، از هر جهت ، مستعد حرکت در جهت طراحی برای اجرای گزينهء چهارم ، يعنی ايجاد آتش اختلافات قومی ، بر بستر خواستهائی ست که ، بظاهر، از مشروعيت و حقانيت نيز برخوردارند ! امپرياليستها و بخصوص آمريکا ، از پيشبرد سياست تشتت قومی ، سه منفعت بزرگ را مد نظر دارند ! اول اينکه ، يکبار و برای هميشه از دست کشوری بزرگ و يکپارچه و بالقوه توانمند در منطقه حساس و استراتژيک خاورميانه خلاص شوند ! دوم اينکه ، با ايجاد مجموعه ای از فدراتيوهای تحت فرمان ، که به هر شکل ، قادر به بازی با آنها خواهند بود ، حضور هميشگی خود را د رمنطقه خاورميانه تثبيت کرده ، بر روی دريای ثروت منطقه جاخوش کرده ، رقبای گردن کلفتی همچون چين و هند و روسيه را از ميدان بدر کرده ، تحت کنترل در آورند. سوم اينکه ، با انحراف جنبش عدالت طلبانه و آزاديخواهانه مردم ايران و تقليل خواستهای آن به سطح خواستهای قومی ، ناسيوناليستی و منطقه ای ، يکبار و برای هميشه از شر شبح تسلط نيروهای راديکال چپ بر قلب جهان ، خلاص شوند ! اکنون ديگر ، کاملا روشن شده است که به راه اندازی کودتای 28 مرداد نيز ، تنها و تنها به انگيزهء جلوگيری از قدرت يابی کمونيستها بوده است و بس ! همچنين ، ساخت و پاخت با نمايندگان خمينی ( بازرگان و اطرافيان ) در آستانهء انقلاب بهمن و انحراف جنبش انقلابی مردم ايران در سال پنجاه و هفت ، تحت عنوان مذهب نيز ، دقيقا بر همين مبنا صورت پذيرفت !! بنابراين ، مشاهده می کنيم که تاکتيک ايجاد اختلافات قومی ، شوراندن مردم بر اساس احساسات شوونيستی ، علم کردن اختلافات زبانی و سينه زدن زير علم حق تعيين سرنوشت و حقوق خلقها !! و دفاع از طرح فدراليسم برای ايران !!! مثل حلقه های زنجير ، دارای پيوستگی اند و سرمنشاء واحدی دارند ! آمريکا و انگليس ، از طريق نفوذيهای خود در احزاب سابقه دار ( که لزوما احزاب محلی و قومی هم نيستند !! ) ، برگزاری جلسه های مختلف ( توسط همين نفوذيها ) ، تحت عنوان (( بررسی مسائل ملی )) ، (( مسئله حقوق اقوام و ملل !؟ ساکن ايران )) ، (( حمايت از حق تعيين سرنوشت ملل؟!!!! ساکن ايران !! )) ، سخنرانی پيرامون فدراليسم در ايران ! )) و ... عناوينی از اين قبيل در انگليس و آلمان و آمريکا ، و از طرف ديگر ، طرح خواست ايجاد نظام فدرال برای آينده ايران در کنگره های احزاب مذکور و تبديل اين طرحها به اصول برنامه ای اين احزاب ، و همزمان حمايت مالی گسترده از قلم بدستان شوونيست در رسانه ها و ايجاد پايگاههای اينترنتی و تبليغ و جوسازی گسترده پيرامون طرح فدراليسم ، و از سوی ديگر ، ايجاد تشتت و سخنرانی در داخل کشور و تحريک جوانان و دانش آموزان و محصلين متعلق به مناطق قومی برای طرح خواستهائی بر مبنای حقوق منطقه ای و ... ، تلاش گسترده و هماهنگی را به راه انداخته اند ، تا زمينهء لازم برای تحرکات بعدی ، يعنی انحراف مسير مبارزات مردم و همچنين برافروختن آتش اختلافات قومی و ايجاد جنگ داخلی را فراهم آورند . تصور آنها اين است که بدينوسيله هم از شر جمهوری اسلامی راحت می شوند ، هم از شر وجود کشور و ملتی بنام ايران !!! يعنی به زبان ساده ، می خواهند بدست خود ما ، ميهنمان را نابود کنند. آنها می خواهند از حق مشروع مردم ايران در سرنگونی نظام کثيف اسلامی ، سوء استفاده کرده ، مسير اين مبارزه را منحرف کرده ، ما را بجان هم انداخته ، همانند عراق ! ضمن نابودی ديکتاتور ، بر سرنوشت ما حاکم شده ، از حق ملت ايران برای تعيين سرنوشت خويش ، تحت عنوان حقوق قومی ! جلوگيری بعمل آورده ، اين مملکت را تکه - پاره کنند ! درست به همان شکل که در انقلاب بهمن از مذهب استفاده کرده و مسير انقلاب را عوض کردند ، اينبار می خواهند بر موج قوم گرائی سوار شده ، با تقليل خواستهای ملی ، طبقاتی ، و دمکراتيک ، به خواستهای قومی و منطقه ای ، مسير انقلاب بعدی را عوض کرده ، به آنجا ببرند که خود می خواهند! در اينجا می خواهم با صراحت اعلام کنم که : در اين برهه از تاريخ ، هر فرد و گروه و جريان و حزب و دسته ای که پرچم خواستهای قومی را برافرازد و هر جريانی که از طرحهای خودمختاری و ايجاد نظام فدرال در ايران صحبت به ميان آورد ، آگاهانه يا ناآگاهانه ، در خدمت به منافع امپرياليستها عمل کرده است و يکصد سال مبارزات مستمر مردم ايران برای آزادی و عدالت را زير پا نهاده است و آن را به انحراف کشانيده است . تقليل خواستهای عمومی مردم ايران به مطالبات فرقه ای و قومی ، علاوه بر اينکه هيچ نشانی از ترقی خواهی با خود ندارد ، که حرکتی صد در صد ارتجاعی ، سياستی بغايت راست ، و در خدمت به منافع غارتگران خارجی ست !
********* آنچه در پايان می توان گفت اينستکه ، تاکتيک کنونی آمريکا و انگليس در رابطه با ايران بر خلاف عراق ، نه حملهء نظامی ، که ايجاد اختلافات قومی و جنگ داخلی ، انحراف مبارزات مردم ايران و تکه تکه کردن کشور تحت عنوان فدراليسم است ! و صد البته ، جمهوری اسلامی نيز ، با تکيه به همين بهانه قادر خواهد بود مطالبات بر حق و عمومی مردم ايران را با سرکوب و اختناق پاسخ داده ، با انگ تجزيه طلبی آن را توجيه نمايد! وظيفهء ملی و ميهنی تمامی آزاديخواهان ، عدالت طلبان و ميهن پرستان واقعی ، نيروها و افراد و روشنفکران مردم دوست و چپ در حال حاضر ، افشای اين تاکتيک ، و تلاش در جهت مطرح نمودن خواستها و مطالبات عمومی مردم ايران ، در جهت ايجاد کشوری متحد ، يکپارچه ، دمکراتيک ، مستقل و پيشرفته ، مبتنی بر حقوق برابر همهء اتباع ايرانی ، صرفنظر از تعلقات قومی ، نژادی ، مذهبی ، زبانی ، جنسی و ... است ! شهريور 1383

جهان امروز و سیاست خارجی ایران



فرهاد عرفانی - مزدک


- تجربیات وتحولات سیاسی - نظامی دهه نود میلادی در سطح جهان ، به روشنی نشان داد ، بشریت ضمن متضرر شدن اقتصادی ( به جهت تلاش برای ایجاد جامعه ای عادلانه و انسانی ، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و بلوک شرق ) همچنین و بیش از آن ، از جهت فروپاشی پیمان ورشو متضرر شده است!
وجود پیمانهای گسترده نظامی همچون ناتو ، ورشو ، و همچنین پیمانهای منطقه ای و در کنار آن حضور کشورهای غیر متعهد ، اگر چه در ظاهر، تصویر کنندهء جهانی در اضطراب ِ خطرات ناشی از وقوع یک جنگ جهانی یا برخورد اتمی بود ، لیکن نفس وجود چنین قطب بندیهائی (( با علم به اینکه هیچکدام در عمل قادر به استفاده از امکانات اتمی خویش نبودند )) باعث گشته بود که، در سایهء صلح مسلح ، جهان شاهد تحرکات گسترده امپریالیسم و یکه تازی آن در عرصه های مختلف نباشد و یا اگر خطر دست زدن به چنین اقداماتی را می پذیرفت ، با مقاومت و برخورد نیروی مقابل و در نهایت شکست مفتضحانه (( همچون ویتنام ، کوبا ... )) روبرو گردد.
در سایهء چنین صلحی بود که جنبشهای رهائی بخش و استقلال طلب جهان سوم نیز ، قادر به مانور در بین دو نیروی بزرگ و تامین منافع ، و یا خواستهای اقتصادی - سیاسی خویش بودند. نگاهی به تحولات کشورهای جهان سوم ، مستعمره ها و نیمه مستعمره ها و همچنین کشورهای توسعه نیافته و در راه توسعه ، د رفاصلهء جنگ جهانی دوم تا فروپاشی اتحاد شوروی نیز موءید این نظر است.
پس از دههء نود ، که دههء یورش گسترده امپریالیسم جهانی به سرکردگی آمریکا ، به جهت نابودی دستاوردهای بشریت در زمینهء سوسیالیسم ، دولتهای رفاه و جنبش های آزادیبخش ، و همچنین جایگزین کردن دولتهای وابسته (( بجای دولتهای مستقل )) ، غارت و چپاول منابع جدید ، نابودی پیمانهای سیاسی - نظامی منطقه ای و جهانی، و همزمان ؛ ایجاد پیمانهای جدید، در زیر سایهء قدرت نظامی و اقتصادی خویش ، چنگ انداختن بر بازارهای جهانی و غیره ... بود ، اینک ، همه کرهء خاک به عرصهء اقتدار ، فرمانروائی ، اعمال خشونت آشکار و یکه تازی امپریالیسم آمریکا و قطبهای سرمایه داری جهانی گشته است. درست از همین رهگذر است که عقد قراردادهای اقتصادی و کنترل اقتصاد جهان نیز معنی می یابد. قراردادهائی که جز منافع امپریالیسم و سرمایهء جهانی ، چیزی بر آنها ملحوظ نیست.
در دههء نود ، و بخصوص پس از فروپاشی شوروی و پیمان ورشو ، دیدگاه ساده لوحانه ، چنین می پنداشت که اینک، جهان به سوی چند قطبی شدن به پیش خواهد رفت و در چنین شرائطی ، امپریالیستها قادر نخواهند بود که در عرصهء سیاسی ، نظامی و اقتصادی به یکه تازی بپردازند ، غافل از اینکه: این چند قطبی شدن ، جدا از پس زمینه های نظام اقتصادی جهان ، که همان سیطرهء سرمایه باشد ، متصور نیست و در چنین صورتی ، این کشورهای مستقل و در راه توسعه و جهان سوم نیستند که از شرائط جدید منتفع می شوند ، بلکه قطبهای مختلف سرمایه هستند که به گسترش حوزهء نفوذ و اعمال قدرت خود خواهند پرداخت.
تجربهء ده سال گذشته نشان داد که، بر خلاف دیدگاه ساده لوحانه ، پیمانهای نظامی امپریالیسم ، علاوه بر اینکه تضعیف و متلاشی نشد ، که یارگیری جدید کرده ، گسترش یافته، و عملا ، پس زمینهء اقتدار سیاسی - اقتصادی ایشان، در سطح جهان گشت. گسترش بیش از پیش ناتو ، تشکیل ارتش های منطقه ای جدید (( به عنوان مثال در سطح اروپا )) و همچنین دخالتهای آشکار در تحولات جهانی و مشکلات منطقه ای ، همچون خاور میانه و بالکان و آمریکای لاتین ، نشان داد که آنچه ، در واقع ، رخ داده است، چیزی نیست جز گسترش روزافزون حوزهء اقتدار سرمایهء جهانی، و تضعیف هر چه بیشتر زمینهء استقلال کشورهای جهان سوم، و نابودی اقتصادی خرد، و همچنین، تعمیق فاصلهء طبقاتی و شکاف بین طبقات فقیر و غنی و فاصلهء کشورهای شمال و جنوب.

********

با توجه به گفتار مذکور ، اینک می توان به پرسش چگونگی تعیین استراتژی سیاسی - نظامی ، و سیاست خارجی ِ ایران ، در چنین شرائطی پرداخت.
همهء آگاهان سیاسی ، بر موقعیت بس پر اهمیت ژئوپلتیک ( جغرا - سیاسی ) ایران اذعان دارند و خوب می دانند که هر گونه تغییر و تحولی در جغرافیای سیاسی منطقه ، با منافع ملی ایران ، برخورد مستقیم و ارتباط نا گسستنی دارد. آمریکا و کشورهای غربی که به دلیل موقعیت سوق الجیشی ایران و همچنین منابع عظیم انرژی منطقه ، منافع خود را در دخالت آشکار چند جانبه سیاسی - نظامی و اقتصادی می بینند ، اکنون با تمام توان می کوشند تا با ایجاد دسته بندیها و بلوک بندیهای سیاسی - نظامی ، به مهار چند جانبه ایران - روسیه و چین بپردازند و از این طریق ، ضمن تاءمین منافع اقتصادی ، به کنترل سیاسی - نظامی این قدرتها ، و در واقع این مزاحمین سیاست جهانی سازی سرمایه ، بپردازند.
ایجاد کمربند امنیتی ، متشکل از کشورهای تازه استقلال یافته قفقاز و ناتو پیرامون روسیه ، ایجاد جنگهای محدود و منطقه ای در ناحیه مذکور ، انعقاد پیمانهای نظامی مابین دولتهای وابسته همچون ترکیه با قزاقستان و آذربایجان و از سوی دیگر با اسرائیل و کنترل مرزهای شمالی ایران از این طریق ، فشار به شورای همکاری خلیج فارس و ایجاد تنش مابین این کشورها با ایران ، دامن زدن به اختلافات قومی و زمینه سازی برای فروپاشی کشورهای بزرگ چند قومی منطقه (( همچون ایران )) ، تلاش برای تداوم بحران در کانونهای فعلی بحران ، همچون افغانستان و عراق ، ... همه و همه ، در راستای یک سیاست واحد است: (( حضور نظامی در منطقه و غارت و چپاول منابع آن ! )).
درست بر همین اساس و از همین زاویه است که باید به بحران میان ایران و امارات بر سر جزایر سه گانه ، و همزمان ، کشمکش بین ایران و آذربایجان ، نگاه کرد. آمریکا و انگلستان ، با ایجاد بحران در خزر و قفقاز ، بدنبال زمینه سازی برای حضور ناتو در منطقه و کنترل همه جانبه ایران ، روسیه و چین هستند . این موضوع برای ایشان ، حتی پر اهمیت تر از غارت منابع انرژی خزر است. ضمن اینکه با چنین حضوری ، صد البته این منافع اقتصادی نیز تامین و تضمین خواهد شد!
نظر به موضوعات مطروحه فوق ، استراتژی سیاست خارجی ایران ، د رحفظ منافع ملی ، طبیعتا باید چیزی در حد پاسخ سریع و مقتدرانه به چنین شرایطی و دورنمای آن باشد. ارکان این استراتژی در دو جهت سیاسی و نظامی (( طبیعتا بدنبال آن ، اقتصادی )) متصور است. در عرصهء سیاسی ، گسترش و تعمیق رابطه دوستانه با همهء کشورهای منطقه ، که بنوعی منافع ایشان در تعارض با منافع امپریالیسم است ، از اهمیت خاصی برخوردار است . ایران باید قادر باشد تا با ایجاد چنین رابطه ای ، زمینه های اختلاف و در گیری در منطقه را به حداقل برساند و ضمن پرهیز از هر گونه دخالت در اوضاع داخلی این کشورها ، ایشان را متعهد به عدم دخالت د راوضاع ایران ، و همچنین ، هر گونه همکاری با کشور ثالث ، علیه منافع ملی کشورمان ، سازد.
در عرصهء نظامی ، با توجه به لغو خائنانهء قرارداد دو جانبهء ایران و اتحاد شوروی (( 1921 )) توسط عوامل نفوذی (( سیا )) ، و در دوران حکومت موقت ِ پس از انقلاب ، ایران هر چه زودتر باید به عقد قراردادهای دو جانبه و چند جانبه ، و در سطح منطقه ای و فرامنطقه ای ، با کشورهائی همچون روسیه ، چین ، هند ، کره شمالی ، کوبا و ویتنام بپردازد. خلاء ایجاد شده ناشی از نابودی ورشو ، باید با ایجاد چنین پیمانی پر گردد . ایجاد چنین پیمانهائی ، چه در سطح منطقه و چه در سطح جهان ، صد در صد به نفع همهء کشورهای مذکور است.
ایران باید قادر باشد با عقد قرارداد دفاع مشترک در برابر تجاوز خارجی ، و به صورت دو جانبه ، با کشورهائی همچون ، ارمنستان ، روسیه ، هند و چین ، زمینه را برای مقابله با پیمانهای نظامی ترکیه - اسرائیل - آذربایجان ، و پاکستان - عربستان و ... فراهم آورد. همچنین در سطح فرامنطقه ای ، عقد پیمان نظامی با کشورهائی همچون کره شمالی ، کوبا و ویتنام ، زمینه را برای گسترش حوزهء حضور نظامی و حفاظت از منافع ایران در سطح جهانی و تقابل با تهدیدات آمریکا ، فراهم خواهد کرد . از این رهگذر ، انتقال تکنولوژی برتر نظامی ، در برخی زمینه ها، نیز میسر خواهد بود !
- و اما آخرین رکن در شکل دهی چنین استراتژی ای ، حرکت در جهت دستیابی هر چه سریعتر به توان موشکی قابل قبول ، د رعرصهء موشکهای میان برد ، و دوربرد ، سپر دفاع موشکی ، توان تولید سلاح هسته ای ! و مدرنیزه کردن بیش از پیش نیروهای مسلح ، با تکیه بر انتقال فن آوری هندی و روسی و کره ای و چینی است . منافع ملی ایران ، و حراست از امروز و آیندهء آن ، در گرو فعال کردن هر چه سریعتر سیاست خارجی ایران ، در عرصه هائی است که برشمردیم.
مجموعهء راهکار های برشمرده ، تنها در صورتی تحقق خواهد یافت که از پشتوانهء حمایت توده ای برخوردار باشد و چنین حمایتی جز از طریق نابودی سیستم مدیریت سیاسی فعلی ( یعنی سرنگونی جمهوری اسلامی ) میسر نیست!! جمهوری اسلامی ، در عمل ، نشان داده و ثابت کرده است : به همان میزان که در برابر ملت ایران گردن کش و قلدر است ، در برابر دشمنان این ملت
، خوار و ذلیل و زبون است وبرای حفظ قدرت مافیای حاکم ، به هر ذلتی تن داده ، از وطن فروشی ، ابائی ندارد!

(( 26/5/1380 ))

Saturday, June 03, 2006

انقلابيون بهمن 1357




رابطهء فلسفي واقعيات اجتماعي با آرمان

رابطهء فلسفی واقعیات اجتماعی - سیاسی با آرمان


فرهاد عرفانی - مزدک


-آنان که اندک آشنائی با تاریخ ، به مفهوم عام آن ، دارند ، نیک می دانند که آنچه که امروز به عنوان واقعیات اجتماعی با آن سر و کار دارند ، در گذشته هائی نچندان دور ، به لحاظ زمان تاریخی ، آرزوها و آرمانهائی دور و دست نیافتنی بنظر می رسیدند...
و اما (( زمان تاریخی )) به چه معناست؟
همین گذشتهء نچندان دور، در قیاس با عمر کوتاه آدمی ، دورانی به درازای هزاره هاست ،... که نسلها باید می آمدند و می رفتند ، تا آن آرزوها به واقعیت عینی تبدیل شوند... ، این ، همان (( زمان تاریخی )) است.

سراسر تاریخ مکتوب بشریت ، انباشته از جنبش هائی ست که زندگی بشر را دستخوش حوادث پر فراز و نشیب نموده ، در تداوم خود ، منجر به شکل گیری نظامهای نوین اجتماعی گشته است. واقعیات اجتماعی ، یعنی ذهنیات دیروز و واقعیات شیئیت یافته امروز ، اگر چه از نظر تنوع در شکل ، بسیار گوناگون بنظر می رسند ، اما از نظر ، جنس نظری ( آرمان ) ، تفاوت چندانی با هم ندارند و در راستای تداوم بخشیدن به یک حقیقتند. آرزوها و آرمانهای زرتشت و کوروش و اسپارتاکوس و مزدک ، با قرنها فاصله ، به افکار ولتر و روبسپیر و روسو و هوگو ، و مارکس و انگلس و لنین ، پیوند می خورند. مفاهیمی همچون آزادی ، عدالت ، رهائی از جهل و خرافه ، حاکمیت روشنائی و درستی و نیک اندیشی ، و بالیدن انسان به جایگاه انسانیت ، اگر چه با تغییر صورتبندیهای اقتصادی - اجتماعی ، صیقل یافته ، عمق و مبنای صحیح تری پیدا کرده اند ، اما در جنسیت آرمانی ، همانی هستند که از ابتدای زندگی اجتماعی و مدنی ، انگیزه و موتور محرکه انسان در جنبش های مختلف بوده اند. تفاوت ، در درک پدیدهء بسیار با اهمیت (( زمان )) و نقش آن در تمایز ذهنیت از واقعیت ، در یک سیکل پیش برنده است. به تعبیری ، سلسلهء عشق به انسان و حرمت او را اگرچه پادشاهان مختلف بوده ، اما مسیر به سریر نشستن ، یکی بوده است ! این مسیر ، آرمان ، بر بستر زمان بوده است وآن پادشاهان ، واقعیاتی که باید جای خود را به یکدیگر می داده اند.

***********
طرح این مقدمه از آنجهت بود که ، نظر خواننده را بدین سمت سوق دهیم که به جنس آرمان و تفاوت آن با جنس واقعیت اجتماعی (( بمثابه واقعیت ِ موجود و حاضر، و نه واقعیتی که زمانی یک آرمان بوده است )) توجه نماید: ( بخشی از آن ) یعنی زمان واقعی و زمان آرمانی !
آنچه امروز واقعیت اجتماعی است ، دیروز بخشی از یک آرمان بوده است و آنچه که امروز در پی تغییر آنیم ، واقعیتی ست که باید به آرمان ببالد! واین ، یعنی درک زمان آرمانی !! بی توجهی به این تفاوت عمیق ، انسان انقلابی و ساعی را دچار ذهنی گرائی ساخته ، ابتدا وی را از واقعیت دور کرده ، سپس از هماهنگی با آن بازداشته ، و در نهایت در تقابل با آن قرار می دهد!

***********
بنا براین ، اولین خصوصیت مهم ، از مجموعهء جنسیت آرمان ، ذهنی بودن آن است. همانگونه که می دانیم ، ذهن ، بمثابه ویژگی ِ دستگاه پردازشگر انسان ، یعنی مغز ، قادر است در محدوده های بی نهایت متنوع ، گسترش یافته ، عمق یابد و به اعماق زمان بی انتها پرواز کند. این خصوصیت و این ویژگی خارق العاده ، به همان اندازه که در یک راهبرد منطبق بر واقعیت و تجربه ، یعنی نگاه علمی ، قادر است دروازه های نامکشوف بسیاری را بر روی انسان بگشاید ، در یک فرآیند غیر علمی ، یعنی بی توجهی به کارکردهای واقعیت موجود ، این ویژگی منفی را داراست که انسان را به ورطهء تصورات بیگانه با زندگی ، خوش بینی مفرط ، خیالبافی و یا در نهایت به انفعال محض و سرخوردگی از همه چیز بکشاند !
دومین ویژگی آرمان ، جذابیت مثبت آن است ! این ویژگی ، سبب ساز همهء آن چیزی ست که انگیزه اش می نامیم. این ویژگی ، در یک کارکرد درست ، یعنی نظام مند شدن در قالب یک مجموعه تاکتیک و راهبرد ، قادر است موتور محرکهء بسیار قوی ، در به صحنه کشیدن انسان ، برای آنچنان نبرد اجتماعی باشد ، که گام به گام ، انسان کوشنده را در مسیر درست ، به هدف ، رهنمون سازد. اما همین ویژگی ، د رصورتیکه با یک نگاه اتوپیک ، یعنی ذهنی گرائی مثبت و خیالی ، فاقد تاکتیک و برنامه ، در هم آمیزد، اگر چه در آغاز شور بسیاری بر می انگیزد ، اما به دلیل عدم تطابق با بطئیت ( کندی زمانی ِ دگرگونی در واقعیت ) ، به همان سرعت ، به یاس و سرخوردگی و افسردگی منجر می شود.
سومین ویژگی آرمان ، ناشناخته بودن ابعاد آن ، به تعبیری دیگر ، عدم قطعیت در مکانیسم واقعیت پذیری آن است. اگر بپذیریم که این واقعیت زندگی ست که شکل دهندهء ذهنیت انسان است ، دراینصورت ، آن ذهنیتی که مستقیما بر گرفته از همین زندگی نیست ، مفهومی انتزاعی است که تنها زمانی به واقعیت زندگی تبدیل می شود که ، در یک بده - بستان با واقعیت اجتماعی قرار گیرد و بتدریج ابعاد آن روشن شده ، از قوه به فعل در آید. اگر آرمان ، مبتنی بر یک متدولوژی علمی ، که خود مبتنی بر یک جهان بینی علمی است ، نباشد ، در اینصورت این احتمال و این خطر ، همواره وجود دارد که آرمان ، خود به سدی در برابر تغییرات اجتماعی تبدیل شده ، خود و جریان آرمانگرا را به جای نیروئی بالنده ، به نیروئی ارتجاعی تبدیل نماید ! این اتفاق معمولا زمانی رخ می دهد که جهان بینی و متدولوژی در خدمت ایدئولوژی قرار گیرد ، نه بالعکس ! ایدئولوژی ، یعنی مجموعهء راهبردهای کوتاه و میان مدت ، با زمان و واقعیت موجود رابطهء مستقیم دارند ، یعنی برگرفته از آن هستند ، درست بر همین اساس ، با تغییر واقعیت ، باید بر اساس جهان بینی و بر پایهء متدولوژی ، تغییر یافته ، به روز شوند ، تا بتوانند نیروی آرمانگرا را در رسیدن به راهبردهای اصلی و نهائی ( یعنی آرمان ) رهنمون باشند ، در غیر اینصورت ، تبدیل به مجموعه ای از آئین ها و سنن شده و در حالیکه واقعیت ، به پویائی خود ادامه می دهد ، آنها به عنوان پدیده ای ایستا ، در برابر آن قرار می گیرند . به تعبیر دیگر ، به جای اینکه در خدمت همان جهان بینی ای که خود را ، بر مبنای آن تعریف کرده اند ، قرار گیرند ، به ضد آن تبدیل شده ، به مذهب تغییر شکل می دهند !
بر این اساس ، افراد و نیروهای آرمانگرا ، همواره باید قادر باشند ارکان ایدئولوژی خود را ، بر مبنای واقعیت متغیر ، سازمان مجدد داده ، در راستای جهان بینی خویش ، آنرا بازسازی نمایند. آنها باید هماره به خاطر داشته باشند که ، سازمان سیاسی ، تاکتیک ها و همچنین ایدئولوژی ایشان ، همه و همه ، باید در یک روند دیالکتیکی با واقعیت ، در خدمت آرمانی باشد که برگزیده اند. ایده آرمان نیست ، اگر چه یک آرمان ممکن است ، و قطعا ، یک ایده است !! و این تفاوت ظریف را باید مد نظر داشت ، تا بتوان همواره ایده ها را د رخدمت انسان قرار داد ، نه انسان را در خدمت ایده ها !!!
****
اگر سه ویژگی ذکر شده ، یعنی ذهنی بودن ، مثبت بودن و همچنین ناشناخته بودن ابعاد مکانیسم عینیت یافتن آرمان را ، درکنار هم بگذاریم ، آنگاه در خواهیم یافت که چرا و چقدر مسالهء (( زمان )) ، در رابطه با آرمان ، اهمیت دارد !
با توجه به اینکه واقعیت سیاسی و واقعیت اجتماعی ، اگر تلخ و ناقص نبود ، انسان آرمانگرا نمی شد ! بخوبی می توان دریافت که چرا آرمانگرای احساساتی ، می تواند عجول ، عصبی ، پرخاشگر ، پر مدعا ، زود رنج بوده و یا انتظارات غیر واقعی از محیط پیرامون خویش داشته باشد !
یک آرمانگرای واقعی ، با درک تفاوت و فاصلهء عمیق واقعیت موجود با ذهنیت ، از منظر زمان و سطح تکامل و امکانات جامعه ، آغاز و پایان تاریخ را با آغاز و پایان زندگی خود نمی سنجد !! و از سر خودخواهی و خود محوری ( که از نظر طبقاتی ، پدیده ای مربوط به طبقات میانی است ) همه چیز را ، با عیار عمر کوتاه خود محک نمی زند. او با هوشیاری و صبوری و متانت ، تلاش می کند ، با شناخت دقیق سدها و موانع ، آنها را از سر راه برداشته ، امکانات لازمه را برای تغییرات اجتماعی ، در جهت رسیدن به آرمان ، فراهم آورد. او می داند که اینکار ، تدریجی ، خسته کننده و گاه خرد کننده است و گاهی منجر به حذف خود وی ، بمثابه بخشی از واقعیت موجود ، می شود . اما او می داند که واقعیت فردا ، از گذر ِ به گذشته پیوستن واقعیت امروز ، شکل می پذیرد ! بر این اساس ، نه دلخور می شود ، نه قهر می کند ، نه ناله می کند ، نه ناز می کند ، نه شکوه می کند ، نه عصبانی می شود و نه به در و دیوار ناسزا می گوید ! و نه جامعه را به بی تحرکی متهم می کند ، چرا که او می داند که اگر جامعه تحرک لازم را ندارد ، دلیلی برای آن وجود دارد. پس در جستجوی علت برآمده ، با شناخت آن ، به کشف و ارائه راه حل می پردازد !
او انتظارات خود را و آرمانهای خویش را ، بجای واقعیت نمی نشاند. بلکه با شناخت واقعیت ، در پی دگرگونی آن بر می آید و اگر یک خردگرا و (( انسان محور )) واقعی ست ، از این نیز باک ندارد ، که روزگارش با تلخی به سر آمده ، خود ، طعم شیرین خوشبختی را نچشد ! چرا که او ، خود ، آرمان را برگزیده است ، نه واقعیت موجود را !!! پس آگاه است که این واقعیت موجود ، می تواند بسی تلخ و دردناک و زجرآور باشد و بجای شهد شیرین خوشبختی ، شرنگ تلخ یک عمر تنهائی و رنج را در کام او بریزد !

*************

(( 12/4/1383 ))

Saturday, May 27, 2006

ستونهاي تاريخ



ميهن دوستي ما

میهن دوستی ما


قبیله گرائی فاشیستها


فرهاد عرفانی - مزدک


... اینروزها ، که صحنهء سیاست جهانی ، صحنهء جولان بندبازان و کلاهبرداران ، جنایتکاران و غارتگران ، فرصت طلبان و نان به نرخ روز خوران و نوکر صفتان و وطن فروشان و هموطن فروشان ! گشته است ، یکی از مضحک ترین و در عین حال آموزنده ترین وقایع ، علم کشی فواحش سیاسی ست ، واژه هائی را ، که نه تا دیروز ، که همین امروز هم ، ناموس خویش دارند و هویت و شخصیت خویش ، و تجاوز را ، نه دیروز پذیرفته اند و ، نه هرگز خواهند پذیرفت ، اگرچه چندی به بازی اش گیرند ، آنانکه بازندگان نهائی تاریخ ِ بازی اند !!
از جملهء این واژگان و عبارات (( میهن دوستی )) است . برای عده ای ، (( میهن )) یعنی شخص شخیص حضرت خودشان ! برای گروهی دیگر ، وطن یعنی ده شان و ملت هم یعنی قوم و قبیله شان ! برای جماعتی دیگر ، میهن یعنی سنگ و کلوخه و طویلهء پدری شان - و دایرهء هستی نیز - یعنی افق محدود دید شان ! ، برای گروهی دیگر ، وطن یعنی سرمایهء در چرخش شان . برای عده ای دیگر ، وطن یعنی ملک و مال و منال پدری داشته و نداشته شان و ...
در چنین محیط آلوده ای به اغراض و همچنین جهل است که راه برای فرصت طلبان ، قدرت طلبان و مفتخوران و مزدوران و وطن فروشان و هموطن فروشان ، باز می شود . در آتش ایجاد تفرقه و دو دستگی در بین مردمان ، دمیده می شود . مردمان را بر اساس لهجه و گویش و زبان و نام قوم و قبیله شان و رنگ پوستشان و محل سکونتشان و مذهبشان ، دسته بندی و طبقه بندی می کنند ، بین شان خط کشی می کنند . بر تمایزاتشان تأکید می کنند ، امتیازات عده ای را افزایش داده ، بر حقارت عده ای دیگر تأکید می کنند ، حقایق را قلب کرده - افسانه سازی و دروغپردازی می کنند . قیافهء حق به جانب گرفته - مظلوم نمائی می کنند و در نهایت ، با بجان هم انداختن مردم ، از آب گل آلود - ماهی گرفته ، به اهداف کثیف قدرت طلبانهء خویش ( به قیمت نابودی انسانهائی که هیچ سودی در این نزاعهای ساختگی برایشان ملحوظ نیست ) می رسند !
... در این میان است که مفهوم میهن و میهن دوستی و عشق به انسان و حقوق انسانی او ، به توحش نژاد پرستانهء قوم و قبیله گرایان ، تقلیل می یابد . جانورانی که تمام مسأله شان ، رسیدن به منافع کثیف طبقاتی و اهداف رذیلانه جاه طلبانه است - و هرگز ، نه دیروز ، نه امروز و نه فردا ، مسأله شان کرامت انسانی و حقوق انسان نبوده و نیست و نخواهد بود ، زیر علم حقوق از دست رفته و ضایع شدهء خلق ها ! رفته ، به دادخواهی فریبکارانه می پردازند . غافل از آنکه ، مردم ، با هوش تر از آنند که این اراذل پنداشته اند ! مردم همه چیز را می دانند ، مردم همه چیز را می فهمند ... و مردم ، خوب می دانند که بیعدالتی و حق کشی ، بیعدالتی و حق کشی است ، و نوع ظالم و حاکم ، تغییری در اصل قضیه نمی دهد . برای مردم کردستان و یا آذربایجان و دیگر مناطق ایران ، فرقی نمی کند که حاکم ، چه مذهب و آئین و کیش و رنگ و زبانی دارد و از کدام قبیله است ؟ آنکه او را می چاپد و هستی اش را به غارت می برد و حقوق انسانی اش را پایمال می کند ، ترک است و همزبان او و یا کرد است و هم قبیلهء او ! و یا از هر جهنم دره ای دیگر ... ، این موضوع ، تغییری در اصل قضیه ، یعنی همان همبستگی طبقاتی طبقهء غارتگران و جنایتکاران و همصدا بودن آنان در ظلم به همهء مردمان فرودست ، فارغ از وابستگی های مذهبی ، زبانی و یا قومی ، نمی دهد .
مردم ایران ، بخوبی می دانند که آنکه بر تمایزات قومی و زبانی تأکید می ورزد و آنرا مبنای خط کشی بین ایشان قرار می دهد ، فردای رسیدن به اهداف کثیف اش ، بر تمایزات طبقاتی تأکید خواهد ورزید و همچون دزد خانگی ، با چراغ به سراغ آنها خواهد آمد . آنان مطمئن هستند ، کسی که امروز برای رسیدن به قدرت وطن اش را می فروشد ، فردا ، برای حفظ آن ، هموطن اش را خواهد فروخت !!!
سطح رشد فکری مردم ایران ، بسیار فراتر از آنچیزی است که این ابلهان قومگرا می پندارند .
مردم ایران ، هرگز در تاریخ خود ، مبنای قضاوت در مورد یکدیگر را ، وابستگی های قوم و قبیله ای و زبانی قرار نداده اند ، که اگر چنین بود ، امروز نه نشانی از ترک در ایران بود و نه عرب ! چه کسی است در ایران نداند که تمامی جنایات و خیانتها و رذالتهای بخش اعظم هزار و چهار صد سال گذشته ، از طرف کسانی بوده است که ، از نظر قوم و قبیله ای ، یا عرب بوده اند و یا ترک !! همین امروز ، اکثریت باند جنایتکاران و غارتگران حاکم بر ایران ، یا عرب هستند ، یا ترک و یا کرد !
اما با اینحال ، مردم ایران ، هرگز این رذالتها را بپای مردم ترک زبان و عرب زبان نگذاشته و نخواهند گذاشت ، چرا که بخوبی می دانند هموطنان آذری و کرد و عربشان ، به همان میزان از این حاکمیت ضربه خورده اند ، که فارس و لر و بلوچ و گیلک و مازندرانی و خراسانی !
مردم ایران بخوبی می دانند که همهء ایشان ، از هر رنگ و نژاد و زبان و مذهبی ، در مبارزه با دلالان و سرمایه داران حاکم و غارتگران بین المللی ( اروپائی و آمریکائی ) ، منافع مشترک دارند ، به همانگونه که در طی تاریخ داشته اند . آنها هموطنان خویش را دوست دارند ، به میهن و فرهنگ بزرگ خویش ، عشق می ورزند ( چرا که هر کدام ، سهمی بسزا در شکل گیری و تکامل آن داشته اند ) و در پاسداری از آن لحظه ای درنگ نخواهند کرد .
همه جای ایران - و داشت و نداشت آن ، میراث همه ایرانیان ، از هر قوم و قبیله و مرام و مسلکی ست . هیچ جای ایران متعلق به قوم خاصی نیست ، آذربایجان و کردستان و میراث مادی و معنوی آن ، به همان میزان که متعلق به ترکها و کردهاست ، به گیلانی ها و خوزستانی ها نیز تعلق دارد - و به همین ترتیب بقیهء ایرانزمین . هیچکس را بر هیچکس برتری نبوده و نیست ...
و اما همهء مردم ایران در یک چیز وجه اشتراک دارند و آن ، (( پوزهء بیگانگان و نوکران داخلی شان را به خاک مالیدن )) است !
*
آری ! در چنین شرائطی ست که وقتی به میدان می آئی تا از میهن ، میهن دوستی ، عشق به مردمان و منافع ایشان بگوئی و چهرهء فریبکاران را افشاء کنی ، ...
*
گروهی ترا بخاطر عشق به فرهنگی که انباشته از عشق به سجایای انسانی ست و مبلغ انسانیت ، عدالت ، آزادی ، فرهیختگی و ستایش خرد و دانش و راستی و درستی ست ، بخاطر عشق به آنان که خالقان این فرهنگ اند . بخاطر عشق به هنر و ادبیات و خط و شعرشان ، بخاطر عشق به جامعه ای که پرورندهء چنین انسانهائی بوده است ، ناسیونالیست می خوانند !
گروهی دیگر ترا بخاطر عشق به مردمان و نگرانی نسبت به سرنوشت و آینده شان و تلاش برای تداوم همبستگی شان و مبارزه در راه احقاق حقوق برابرشان ، فارغ از رنگ و نژاد و قوم و قبیله و زبانشان ، شوونیست می خوانند !!
گروهی دیگر ، بدین دلیل که آرمانت ، رهائی همهء بشریت از ستم طبقاتی و ارتقاء ایشان از جایگاه فرودست به فرادست انسانی ست ، بی وطن خوانند !!!
و اما به راستی ، عشق به میهن چیست ؟ ...

عشق به میهن ، یعنی عشق به مردم و مصالح و منافع و سرنوشت ایشان ، یعنی عشق به آزادی و حرمت انسانی شان ، یعنی عشق به سلامتی و شادی و شادکامی امروز و فردایشان .
عشق به میهن یعنی ، پیکار در راه ایجاد جامعه ای عادلانه و انسانی و برابری حقوقی همهء افرادی که در یک سرزمین زندگی می کنند ، فارغ از وابستگی قومی ، نژادی ، مذهبی شان .
عشق به میهن ، یعنی عشق به خاطرهء تمامی انسانهای سربلند و با عزت نفسی که ننگ نوکری قدرتمندان را نپذیرفته اند و بخاطر استقلال و سربلندی هموطنانشان پیکار کرده و جان خویش را از دست داده اند ، یعنی عشق به تداوم راه آنانی که سربلند زیسته اند ، اما آزادی و قدرت را از غارتگران بیگانه گدائی نکرده اند !
ما فرزندان مزدک و بابک و مازیار ، ما وارثان فردوسی و خیام و نسیمی و حلاج ، عاشقانه ، میهن و مردم خویش را دوست داریم و اعتقاد داریم که شرط اول برای جهان وطن بودن و عشق به بشریت ، عشق به هموطن و آن انسانهائی ست که در میانشان بالیده ایم و هست و نیست مادی و معنوی مان را مدیون تلاش و زحمت آنان هستیم .
مگر می شود وطن فروش بود و دم از سربلندی زد ؟
مگر می شود وطن فروش بود و سخن از مردمسالاری و آزادی گفت ؟
مگر می شود نوکری غارتگران و جنایتکاران بین المللی را پذیرفت و خود را دمکرات نامید و مدافع حقوق خلقها ! بود ؟
آنان که خود را کمونیست ، دمکرات ، مدافع حق تعیین سرنوشت ملل ؟ و فدرالیسم !؟ و حقوق اقلیتهای قومی در ایران می دانند و همزمان ، از رهبری جنایتکار سرمایه داری بین المللی برای حمله به میهن شان دعوت بعمل می آورند ، با او همکاری می کنند ، جاسوسی می کنند ، آب در آسیاب سیاستهای منطقه ای و بین المللی او می ریزند و عزت و شرف ملت خود را در ازای تکه استخوان قدرت ، می فروشند و در برابر قاتلان کودکان و زنان و زحمتکشان جهان ، عاجزانه ، همچون سگی مفلوک دم تکان می دهند ، علاوه بر اینکه کمونیست ، دمکرات و مدافع حقوق اقلیتهای قومی و حق و حقوق مردم نیستند ، که جانورانی فریبکارند ، که بین ما آزادیخواهان و ایشان ، تنها (( سرب داغ )) ، حکومت خواهد کرد !
ما کمونیستها ، دمکراتهای واقعی ، میهن دوستان و ستایندگان عظمت اندیشهء انسان محورایرانی ، شرف خود را در گرو کسب قدرت به هر قیمتی نگذاشته و نخواهیم گذاشت .
مبارزهء ما در راه احقاق حقوق انسانی همهء شهروندان ایران بزرگ ، مبارزه ای شرافتمندانه ، صادقانه ، پیگیر و مستمر است ، که از ماهیتی مستقل برخوردار است و متکی بر وجدانهای بیدار ، انسان دوست ، عدالتخواه و آزادی طلب است .
ما در برابر هر متجاوزی ، ( چه داخلی و چه خارجی ) به حیطهء زندگی ، تاریخ ، فرهنگ و سرزمین ایران ، با مشت آهنین روبرو خواهیم شد و اجازه نخواهیم داد تحت عناوین فریبکارانه و خر رنگ کن حق ملل !؟ در تعیین سرنوشت خویش ، خودمختاری ، فدرالیسم و امثالهم ( که جز بهانه ای برای متلاشی کردن هستی ملتها و مردمان خاورزمین نیستند
) به حقوق واقعی ملت ایران در کسب استقلال ، آزادی و عدالت ، بار دیگر خدشه وارد شود .

Friday, May 26, 2006

نه خود مختاري ، نه فدراليسم

نه خود مختاری ! نه فدرالیسم

ایرانی متحد ، یکپارچه و دمکراتیک


فرهاد عرفانی - مزدک


-ایران ، از لحاظ تاریخی ، در مقطع حساس و خطرناکی قرار گرفته است. از یکسو با حکومتی روبرو هستیم که همچون حکومتهای گذشته ( در طی حداقل بیست و هفت قرن ) باتوسل به زور و خشونت و افکار ارتجاعی ، و همچنین غارت و چپاول ثروتهای ملی ، و بدون پایگاه مردمی ، سعی در ادامهء بقاء دارد. از سوی دیگر ، جهانی ، که عرصهء تاخت و تاز چپاولگران و غارتگران بین المللی شده است و عملا جز معیار توازن قدرت ، هیچ معیار دیگری ، تنظیم کنندهء روابط بین دول ، و به تبع آن ، ملل ، نیست.
در این بین ، مدافعین ملت ایران را داریم ، که ظاهرا نقش مخالفین حکومت فعلی را بازی می کنند و قرار است ، نقطهء امید مردم ، برای ساختن آینده ای بهتر باشند. اپوزیسیونی که با همهء فداکاریها ، گذشت ها ، تلفات دادنها و حماسه آفریدنها ، از مشکلات عدیده ای رنج می برد. مشکلاتی که نه یکی - دو تا هستند و نه یک دلیل و دو دلیل دارند و نه چشم اندازی روشن ، حداقل در آیندهء نزدیک ، برای اتحاد عمل ایشان ، وجود دارد.آنچه در این میان ، بسیار مهم بنظر می رسد ، دور اندیشی رهبران اپوزیسیون ، د رتشخیص اولویتها و به طریق اولی ، منافع ملی است. هر چند بر سر تعریف همین منافع ملی هم ، وحدت نظری وجود ندارد. متاسفانه باید اذعان داشت یکی از موارد رنج آوری که پیش تر از آن یاد شد ، همین نکته است. کدام نکته؟ ؛بله... بیسوادی ! تعجب می کنید ، نه؟
تعجب هم دارد ! در نظر عوام و صد البته اقشار میانه ، با تحصیلات متوسط ، اصل براین است که کسانیکه داعیهء رهبری یک جریان سیاسی و یا روشنفکری را دارند ، طبیعتا باید از حداقل اطلاعات در حوزه های مختلف برخوردار باشند . ولی متاسفانه اینگونه نیست. شاید تصور عده ای این باشد که با لیست کردن گروهی تحت عنوان دکتر و پروفسور و استاد و مهندس و ... چه و چه و چه ، و یا روشنفکر چند کتاب مارکسیستی خوانده و زندان رفته و چهار مقاله نوشته ، می توان ادعا کرد یک جریان سیاسی دارای رهبری فرهیخته ! در تشخیص و مدیریت یک راهبرد سیاسی است، اما چنین نیست ! در اینجا نمی خواهم به چرائی این قضیه بپردازم. فقط می توانم بگویم که : هدایت نظام مند و مدیریت جامع ، مستلزم داشتن تربیت و آموزش نظام مند و جامع است و چنین چیزی ، حداقل تا آنجا که تجارب طولانی بنده گواهی می دهد ، در هیچکدام از احزاب و جریانات سیاسی ایران نبوده و نیست. از انگشت شماری در تاریخ سیاسی صد سالهء اخیر که بگذریم ( که محصول شرائط ویژه ای هستند ) ، تمامی فعالین سیاسی این یک قرن اخیر ، در بدترین شرائط ممکن رشد کرده اند و طبیعتا برخوردار از جامعیت ، که لازمهء مدیریت است ، نبوده اند. بر همین اساس هم هست که جنگ الفاظ و مفاهیم ، محوری ترین نبرد ، در بین نحله های مختلف فکری اپوزیسیون ایران است. مانند آن داستان معروف مولوی ، همه در اتاقی تاریک ، دست به جائی از بدن فیل می کشند و هر آنچه می خوانندش ، جز فیل !!!
من ، قدرت تجزیه و تحلیل ، بر پایهء داده های علمی ، و بر اساس یک متدولوژی مشخص ، که همچنین از یک جهان بینی علمی پیروی می کند را ، معلومات دانسته ، صاحب چنین قدرتی را باسواد می دانم. صاحب چنین قدرتی ، هر چند دارای محفوظاتی اندک باشد ، قادر به تشخیص خطوط اصلی درک حقیقت است و درست بر همین اساس ، ضریب انحراف وی ، بسیار اندک است.
بنا بر یک درک غلط آکادمیک ، میزان معلومات را ، با میزان محفوظات ! می سنجند ، که البته این خطائی عظیم است ! یک مغز با اندوخته های بسیار ، حداکثر به نوار ضبط صوت ، دیسک و یا حافظه رایانه ای می ماند که نقش یک بایگانی را می تواند بازی کند ، در حالیکه ، مفهوم معلومات ، به قدرت پردازش و استحصال اندیشه نوین ، باز می گردد ، که معمولا قرین ادراک و خلاقیت نیز ، می باشد.
با توجه به آنچه آمد ، اکنون می توان به عمق مشکلات پی برد و با توجه بدین عمق ، به طرح مسالهء اصلی مورد بحث این مقاله پرداخت.
چندی ست ، که با توجه دگرگونیهای سیاسی جدید در جهان و بخصوص منطقهء خاور میانه ، دوباره مسائلی از جمله حقوق قومی ، مسائل ملی ، بحث اقلیتها و رابطهء آنها با حکومت مرکزی ، زبانهای قومی و زبان مشترک ( مخرج مشترک اقوام با زبانها و لهجه های گوناگون برای ارتباط با همدیگر ) حکومت متمرکز و غیر متمرکز ، و ... امثال این مباحث ، باب روز شده است و افراد و گروههای مختلف ، با توجه به خواستگاه ایدئولوژیک و یا خاستگاه قومی خود ، به آن پرداخته و دیدگاههای مختلف و گاه متضادی را مطرح می کنند.
پیش از هر چیز ، می خواهم همهء آنهائی را که به این مباحث می پردازند ، به دو گروه بزرگ تقسیم کنم :
1- گروهی که مشکلات نظری و مفهومی دارند و براساس داده های غلط به استنتاج غلط می رسند.
2- گروهی دیگر که می دانند از چه صحبت می کنند ، اما بر اساس طرحهای پیش ساختهء امپریالیستی حرکت می کنند.
ابتدا می خواهم به گروه اول بپردازم. همانگونه که پیش تر اشاره شد ، این گروه ، با مفاهیم بنیانی ، مشکل دارند . سعی می کنم ساده بگویم؛ مثلا ، تفاوت بین واژه هائی همچون قوم، ملت ، ملیت ، مردم ، خلق و ... را نمی دانند. یا خیلی راحت این واژه ها را بجای همدیگر استفاده می کنند. سپس در ادامهء این خطا به خطاهای بزرگتری می رسند ، که علاوه بر اینکه راه حل نیست ، که خود بنا کنندهء مشکلات بزرگتری ست. مثلا کاربرد ترکیباتی همچون خودمختاری و .. یا واژه هائی همچون فدرالیسم و ... امثالهم.
همانگونه که می دانیم ، هر واژه دارای بار معنائی ویژه ای ست ، که د رعمق خود ، مضمونی را حمل می کند. مثلا واژهء قوم ، به معنی گروهی از انسانهاست ، که مبنای روابط آنها ، رابطهء خونی و خویشاوندی است. این رابطه ، د رشکل متکثر ، به قبیله و سپس به طایفه ، منتهی میشود. شکل تنظیم روابط در صورتبندیهای ماقبل سرمایه داری ، عمدتا بر این محور استوار بوده است. قدرت و گستردگی هر طایفه ، حرف آخر را در ادارهء سیاسی جامعه ، یعنی تشکیل حکومت می زده است. یعنی اقوام و قبایل و طوایفی که از نفوس و امکانات بیشتر برخوردار بودند ، اقوام و طوایف دیگر را به انقیاد در آورده ، آنها را به اطاعت وا می داشتند. طبیعتا پس از استیلای یک یا چند گروه قومی بر اقوام دیگر ، ساختار فرهنگی ، مذهبی و زبانی و حتی سنن و آداب ، تحت تاثیر ارادهء اقوام مسلط قرار می گرفت و بسته به تداوم دورهء استیلا ، به لحاظ زمانی ، عمق و وسعت بیشتری می یافت.
در این مورد ، بهترین شاهد ، تاریخ کشور خودمان ایران است ، سیطرهء طولانی مدت اقوام پارس و پارت ، همهء اجزای فرهنگ ایران را تحت تاثیر قرار داده ، مشترکات بسیاری را در طی زمان موجب شد ، تا آن حد که ملل دیگر ، اساسا اقوام ایرانی را بر اساس داده های فرهنگی یک قوم ، یعنی پارس ها ، که به مرور زمان معرف ویژگیهای همهء اقوام شده بود ، می شناختند. دادن عنوان پرشین به سرزمین ایران ، بر همین اساس بوده است . درست یا غلط ، این گذشته ای ست که وجود دارد و چرخ زمان را هم نمی توان به عقب راند و از یک منظر ، در زمان حاضر ( بر روی زمان حاضر تاکید می کنم ) این در آمیختگی بسی مایهء شادمانی و افتخار است ! چرا که آنچه را بسیاری تلاش می نمایند با هزار چسب ِ نچسب و زور و قدرت سرمایه و اسلحه در گوشه و کنار جهان ایجاد نمایند ، یعنی برداشتن مرزها و ایجاد اتحادیه ها ، در میهن ما ایران ، بشکل طبیعی ، در طی قرنها بده - بستان اقتصادی - سیاسی و بخصوص فرهنگی ، ایجاد شده است. برای آنان که به جز انسان بودن و حقوق انسانی ، هیچ چیز دیگر ، از جمله رنگ پوست و زبان و جنسیت و قومیت و مذهب و ... اهمیت ندارد. این آمیختگی ، البته که مایهء مباهات است و هر گونه تلاش ایشان ، در جهت استحکام و تداوم چنین پیوندی ست.

*********
به بحث اصلی باز می گردم: تا اینجا به این قضیه پرداختیم که مفهوم قوم ، به مبنا قرار دادن رابطهء خونی باز می گردد و به دوران استیلای افکار ماقبل مدرنیته مربوط می شود ، و همچنین ، مبنای تنظیم روابط گروههای انسانی در صورتبندیهای برده داری و فئودالی بوده است.
در یک رابطهء قومی : مذهب ، لهجه یا زبان ، آداب آئینی و رسوم و مناسبت ها و همهء اشکال متمایز کنندهء یک قوم ، از اقوام دیگر ، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بوده است. در یک نگرش قومی ، هر چه توان تمایز بیشتر باشد ، آن قوم ، از اصالت و حقانیت ! بیشتری برخوردار است. بر همین اساس هم هست که می بینیم آنانی که اینگونه می اندیشند ، برای پوشاک ، زبان و یا لهجه ، مذهب و آداب و رسوم و حتی سنگ و کلوخ و درخت و رودخانهء یک منطقه ، اهمیت فوق العاده ای قائلند و تعصب زیادی بر حفظ و تثبیت این ویژگیها بخرج می دهند ، آنگونه که هاله ای از تقدس ، چنان ذهنیت شان را فرا می گیرد که هیچگونه تعرضی را نسبت به این حریمهای مقدس ! نمی توانند بپذیرند. آنان ، هویت خود را با این ویژگیها ، آنچنان پیوند می زنند ، که اساسا انسانیت خود را فراموش می کنند. به همین دلیل نیز قادر به دست زدن به هر عمل نامعقول و نسنجیده ای هستند ، تا آنجا که در همین اواخر قرن بیست و اوائل قرن بیست و یک ، در گوشه و کنار جهان ، شاهد فجایع بزرگ انسانی ای بوده ایم ، که صرفا بخاطر اثبات همین تمایزها و ویژگیهای منحصر بفرد ! و دادن حقانیت به آنها ، صورت پذیرفته است. جالب اینجاست که تمامی این وحشیگریها نیز تحت عنوان احقاق حقوق تضییع شده صورت می پذیرد! !
در چنین نگرشی ، قومیت پرستان ، با سلاح شوونیزم به جنگ ناسیونالیسم می روند !!! آنان عمدتا بر این استدلال هستند که :(( ما بخاطر در اقلیت بودن و یا داشتن فلان قومیت و ملیت ( در اینجا واژهء ملیت را صد درصد به غلط بکار می برند ! ) مورد ستم قرار گرفته ، حقوقمان ضایع شده است ))، سپس ، به جهت دادخواهی ، نه به درخواست برای احقاق حقوق انسانی ( از جمله حق پیشرفت ، رفاه ، برابری حقوقی در جامعه، آموزش ، بهداشت ، مسکن ، آزادی اندیشه و بیان و ... ) که به تاکید بر ویژگیهای قومی پرداخته ، به هر دستاویزی که بتواند بین ایشان و دیگر مردم ، خط کشی کرده ، مرز و تمایز ایجاد کند ، تاکید ورزیده و چهرهء عریانی از شوونیزم قوم گرا و حتی نژاد پرست را به نمایش می گذارند ، و نکته جالب اینجاست که بسیاری شان هم ، زیر عّلّم چپ ! ( که اساسا اعتقادی به این خط کشی ها ندارد ) سینه می زنند !!!
اینهم البته طبیعی ست ! هیتلر هم برای مشروعیت بخشیدن به نظریه کثیف نژادی خود ، نام حزب سوسیالیست ... را بر فرقه خود نهاده بود !

**********

و اما ، در پی تغییر صورتبندی ِ اجتماعی ، از نظام فئودالی به بورژوائی ، نظر به اینکه تفکر ِ تولید برای مصرف بیشتر، وسود بیشتر ، اتکا به نظریهء گسترش بازار، از یکسو، و متشکل کردن نیروی کار و تنظیم حقوقی جامعه و روابط بین طبقات ، از سوی دیگر ، داشت ، طبیعتا ، تفکر قومی ، بسته بودن جامعه ، خط کشی های پایدار مذهبی و قومی و سنتی و... امثالهم ، نمی توانست پذیرفتنی باشد. بر این اساس بود که نظریهء دولت فراگیر و انسان حقوقی ، صرفنظر از تعلقات قومی شکل گرفت. انسان حقوقی از منظر بورژوازی ، در چهارچوب روابط طبقات معنی می یافت و از منظر سوسیالیستی و کمونیستی در چهارچوب حذف طبقات.
در این مرحله، سرمایه داری با تاکید بر واژهء ملت ، که بر دولت واحد ، مرز مشخص ، پرچم مشخص ، قدرت نظامی مشخص ، اقتصاد مشخص ( بر اساس رشد و توسعهء مالکیت خصوصی ) و واحد ( مدیریت سیاسی اقتصاد بر مبنای ایدئولوژی بورژوائی ) ، زبان مشترک ( زبان اداری برای تنظیم روابط در جامعهء متشکل از اقوام مختلف ) و در برخی موارد ، دین واحد ، عملا ، شکلی جدید از روابط را در جوامع انسانی بوجود آورد که از آن به عنوان پدیدهء (( دولت - ملت - کشور)) ، یاد می شود.
در اینجا لازم به ذکر است که این شکل از ساماندهی جامعه ، با کمی اغماض ، و به شکل طبیعی ، در برخی از جوامع شرقی با تمدنهای کهن و برخوردار از ثبات صورتبندی ، قبلا بوجود آمده بود. بهترین نمونه در اینمورد ، ایران است. در این کشور ، به دلیل ویژگیهای اقلیمی و ثبات طولانی مدت نظام ارباب و رعیتی و سابقهء دیرین نظام اداری و ضرورت وجود نظام قدرتمند مرکزی ، برای برخورد با حوزه های انسانی در خارج از فلات ایران ، وحدت اقوام و درآمیختگی قومی ، همانگونه که قبلا اشاره شد ، همواره بر تمایل به تفرق ، چربیده بود و این آمیختگی نظام ملی ِ متکی بر ملت را ، بسیار پیش تر از غرب ، شکل داده بود. اما این وحدت ، هماره شکننده بود ، براین اساس که مانند دولت - ملتهای بوجود آمده در غرب ( در دوران بورژوازی ) متکی بر نظریه انسان ِ حقوقی نبود ! پس کمبود اصلی در مورد ایران ، به رسمیت شناختن انسان حقوقی ، حقوق شهروندی و حقوق بشر است، که در صورت شکل گیری یک نظام دمکراتیک ، مبتنی بر حقوق برشمرده شده ، طبیعتا حقوق قومی ، به خودی خود ، محقق شده است !

**********
بر اساس آنچه آمد ، دو نتیجه می توان گرفت: اول اینکه واژهء ملت ، واژه ای حقوقی ( نه حقیقی ! ) است ، که دربردارنده مضمونی نژادی و یا مذهبی ، قومی و زبانی و ... امثالهم نیست. دوم اینکه بر این اساس ، در کشور ایران ، ملل مختلف وجود ندارند ، بلکه اقوام مختلف وجود دارند. کاربرد کلمه ملیتها هم غلط است ! چرا که ملیت صفتی ست که توضیح دهندهء تعلق ملی یک فرد به یک کشور مشخص با مرزها و پرچم و حکومت واحد است ، که از منظر روابط بین الملل ، به رسمیت شناخته شده است ، نه یک قوم خاص که روابط خونی با همدیگر دارند !
اینچنین است که : یک کرد و یا بلوچ و ترک و ... می تواند بگوید ؛ من از قوم کرد یا ترک هستم ، اما نمی تواند بگوید ، من ملیت کرد و یا ترک دارم و ملت من کرد است یا ترک ! همهء این اقوام ، یک ملیت دارند و از یک ملتند و آن ملت ایران و ملیت ایرانی ست.
از ابتدای تشکیل اولین دولت هخامنشی در ایران نیز ، فرض بر همین بوده است. شاهان ایرانی ، خود را شاه شاهان ، شاه اقوام ایرانی می خواندند و نه ملتها ! به مفهوم بورژوائی و مدرن آن !!!، هر جا هم صحبت از ملتهاست ، منظور کشور های مسخر شده است ، نه محدودهء زندگی اقوام آریایی !
در این رابطه ، گروهی نیز ، مسائل مضحکی را مطرح می کنند که اساسا از برداشت سطحی و از سر تعصب است. مثلا آقای یوسف عزیزی بنی طرف ، در نوشته ای مطرح کرده بود که تا زمان قاجار، از ایران ، تحت عنوان ممالک محروسه ایران نام برده می شده است و این نشان دهندهء این است که تا همین اواخر کشور ما از ممالک مختلف تشکیل می شده و این موضوع به رسمیت شناخته می شده است !!!
این اظهارات خنده دار ! نشان دهنده این است که جامعهء روشنفکران خرده بورژوای شهرستانی ما ، تا چه حد از جهان امروز ، سیاست و دانش مدرن بی خبر و بی اطلاعند. همچنین ، نشان دهندهء سطح سواد این عالیجنابان همه چیزدان ! است که تصور می کنند ، اگر پزشک خوبی هستند ، طبیعتا باید مکانیک خوبی هم باشند !! یک تصور صد درصد عقب افتادهء باقیمانده از دوران ارباب و رعیتی !!!
در رابطه با موضوعی که ایشان مطرح می کنند ، باید گفت : اولا که منظور از ممالک محروسه ، مملکت ها یا کشورهای !! حراست شده نیست ، بلکه منظور سرزمینهای حراست شده و تحت نظر و کنترل حکومت ایران است. همانگونه که می دانیم در تاریخ ادبیات و همچنین ادبیات سیاسی ایران ، اغلب به جای کلمه سرزمین ، واژهء (( مُلک )) بکار می رفته، و حتی گاهی به یک منطقه بزرگ هم (( ممالک )) اطلاق می شده. گاهی حتی به یک ولایت عنوان مملکت داده می شده و اینها ، هیچکدام بار ِحقوقی نداشته ، بلکه صرفا معطوف به بزرگی و کوچکی منطقه ، و یا قدرت اقتصادی و اهمیت آن محدوده ، و یا صرفا منظور (( یک سرزمین مشخص )) بوده است که اقوام خاصی و یا محدودهء جغرافیائی خاصی ، همچون ویژگیهای اقلیمی ، آن را از سایر مناطق جدا می کرده است و صد البته این جدائی ، جدائی به مفهوم جدا بودن یک کشور از کشوری دیگر در ادبیات سیاسی امروز، نبوده است. مثلا در تاریخ ادبیات ایران ، با ترکیبات ، مملکت خراسان ، سرزمین عراق عجم ، سرزمین آذربایجان ، مملکت فارس ، و ... امثالهم بسیار برخورد می کنیم ، که همه خوب می دانیم که استفاده از این ترکیبات ، به هیچوجه ! بار ِ حقوقی نداشته ، یعنی اینکه محدودهء یک کشور ، یک حکومت ، یک ارتش و یک ساختار اداری ، جدا از ممالک دیگر ، را مشخص نمی کرده است و تنها یک کارکرد زبانی داشته است و بس !
ایشان در جای دیگری می فرمایند که : (( از خوزستان تا زمان رضاخان ، به عنوان عربستان یاد می شده است )) !!! ( منظور از بکارگیری لفظ عربستان ، فقط و فقط ، اشاره به منطقه ای بوده که عربهای مهاجر و عرب زبانها در آنجا زندگی می کرده اند ، نه اینکه حکومت داشته اند ! ) و می خواهند بگویند که عربها هم به عنوان یکی از اقوام ایرانی ؟!! ، صاحب اصلی این منطقه از ایران هستند ، پس حق و حقوق خاصی بر آنها ملحوظ است ! واقعا که !!!
همانگونه که همگان مطلعند ( و قطعا ایشان هم می دانند ، ولی خود را به نفهمی می زنند ) ، اعراب از نژاد سامی هستند و ایرانیان از جملهء اقوام هند و اروپائی و آریائی. ریشه های زبانی ایشان هم از دو شق کاملا متفاوت است و هیچ قرابتی با یکدیگر ندارد. از نظر منطقه سکونت هم ، اتفاقا از نظر تاریخی در همه جای خاور میانه سکونت داشته اند ، جز همینجا که آقای (( بنی طرف )) مورد نظرشان است !
بر این اساس ، آنانی که تحت عنوان عرب خوزستانی در جنوب ایران زندگی می کنند ، یا اعراب مهاجرند و یا ایرانیانی که به دلیل سلطهء فرهنگی و یا سلطهء موقت اعراب مسلمان بر این منطقه ، به زبان عربی تکلم می کنند. قصدم در اینجا این نیست که به مسائل تاریخی ، نژادی و یا زبانی بپردازم ، فقط خواستم اشاره ای به بعضی سوء تفاهمات داشته باشم ، که بر بستر آن ، عده ای قصد دارند از آب گل آلود ماهی بگیرند ! یا شاید هم تصور می کنند که با بستر سازی ، بتوانند یک اسرائیل کوچولوی عربی ! هم ، در جنوب ایران راه بیاندازند که ، آری ! ما همانها هستیم که چهار هزار سال قبل ، چند صبائی ، در اینجا اتراق کرده ایم !!!!

********
و اما ، در ادامهء بحث به آنجا رسیدیم که دریافتیم ، واژه های قوم و ملت و ملیت ، دارای چه بار و کارکردی در ادبیات و ادبیات سیاسی هستند و از لحاظ حقوقی جایگاهشان کجاست؟ اکنون می خواهیم به مسالهء نظریه حقوق خلقها و حق تعیین سرنوشت و همچنین مسالهء خودمختاری و یا فدرالیسم ، بسیار مختصر و در سطح اشاره ، بپردازیم.
متاسفانه ! به عنوان فردی با دیدگاه چپ ، باید اذعان دارم که این کک را ما به تنبان مردم ایران انداختیم !! کدام کیک را ؟ مساله حقوق خلقها و حق تعیین سرنوشت را می گویم ! برای اینکه قضیه روشن شود ، باید گریزی هر چند کوتاه به تاریخ بزنم :
همانگونه که می دانید ، انقلابیون کمونیست در روسیه ، پس از انقلاب ، نه روسیه ، بلکه امپراطوری تزار را به ارث بردند. یعنی اینکه ، غیر از محدودهء مرزهای روسیه و اقوام ساکن آن ، سرزمینهای بسیاری را که امپراطوری تزار، به زور اسلحه از دیگر کشورها جدا کرده بود ، بخصوص از ایران ! نیز ، طبیعتا پس از انقلاب ، در محدودهء حکومت جدید قرار می گرفت. اما نظر به اینکه حکومت جدید ، بنابر طبیعت خود ، ضد استعماری بود و معتقد به حق تعیین سرنوشت مردمی که جبرا به انقیاد در آمده بودند ، رهبری انقلاب بر اساس نظریه لنین تحت عنوان ، حقوق ملیتها و حق تعیین سرنوشت ، حکم بر انتخاب آزاد این مناطق ، در استقلال و یا پیوستن به صورت خود مختار و یا جمهوری ، به حکومت جدید را داد. نظر به اینکه در زمان مورد نظر، حکومت ایران ، حکومتی استبدادی ، ضعیف و عقب افتاده بود و پذیرش تسلط آن ، هیچ امتیازی نمی توانست در بر داشته باشد ، طبیعتا مردم نواحی قفقاز و اطراف دریای مازندران ، یا بصورت خودمختار و یا جمهوری اعلام استقلال کرده و یا در طی زمان و در پی حوادث داخلی ، که منجر به روی کار آمدن کمونیستها شد ، به اتحاد جماهیر شوروی پیوستند.
در پی این اتفاق ، نظر به اینکه مردم این مناطق دارای پیوندهای عمیق تاریخی و فرهنگی و نژادی و زبانی و مذهبی با اقوام ساکن ایران بودند، طبیعتا تحولات در این مناطق ، نمی توانست بستگان ساکن ایران ایشان را تحت تاثیر قرار ندهد. از همین روی ، بسیاری از مهاجرین ایرانی ساکن این مناطق ، که به جهت کار و یا تجارت ، در رفت و آمد بوده و یا بعضا به ایران بازگشته و ساکن می شدند ، در جهت رهائی هم میهنان خویش از سلطهء دیو استبداد ، از آنجا که زورشان به تغییر حکومت مرکزی نمی رسید ، به نظریه حق تعیین سرنوشت ملل متوسل شده و در دوره های مختلف اعلام استقلال کرده و یا خواهان خودمختاری می شدند.
متاسفانه ، برخی از چپ های ایران ، با برداشت سطحی از نظریه لنین ، آتش بیار این معرکه شدند ! آنها متوجه نبودند که این نظریه ، بنا بر تحلیل شرائط خاص امپراطوری به جا مانده از تزار ، ارائه شده بود و به هیچوجه نمی توانست به عنوان نسخه ای ، برای مردمانی که هزاران سال در کنار هم زیسته و از همه نظر با هم آمیخته شده اند ، پیچیده شود . آنها نمی توانستند درک کنند که وظیفهء اصلی ایشان ، تلاش در جهت ایجاد نظام دمکراتیکی است که حقوق همهء شهروندان ساکن این سرزمین را تضمین کند ، نه اینکه با پاشیدن تخم تفرقه بر اساس قومیت ، نژاد ، زبان ، مذهب و چه و چه و چه ، عملا در مقابل آن آرمانهائی قرار گیرند که اساسا ، اعتقادی به خط کشی بین مردم ، بر اساس این اختلافات ، ندارد !!!
پیروی کورکورانه از سیاست احزاب برادر ، در زمینه های مختلف ، متاسفانه ضربات سختی به جنبش آزادیخواهانه ملت ایران زد و عملا آب به آسیاب امپریالیسم و ارتجاع ریخت ! این پیروی کورکورانه که عملا هیچ قرابتی نه با مارکسیسم داشت و نه با لنینیسم ، و به هیچوجه منطبق با اصل لنینی (( تحلیل مشخص از شرائط مشخص )) نبود ، بتدریج کار را به آنجا رساند ، که تحت عناوینی همچون حقوق خلقها ! و حق تعیین سرنوشت ملتها !! کمونیستها را که باید پرچمدار وحدت بین مردم ، دفاع از حقوق اجتماعی زحمتکشان و برابری و برادری باشند ، اینک تبدیل به مبلغان جدائی و تفرقه و خط کشی بین مردم ، بر اساس نوع لهجه و گویش و لباس و اقلیم و قومیت کرده بود !!! و همچنان کرده است !
در این رابطه ، نقش کمونیسم روستائی ! و یا کمونیستهای خرده بورژوای دهاتی ، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. این جماعت که بنابر خاستگاه و خواستگاه طبقاتی خود ، هیچ قرابتی با فلسفهء مارکسیسم و جهان بینی و نگرش آن ، بمثابه اندیشهء مدرن متعلق به جوامع پیشرفتهء صنعتی ، ندارند و از سوی دیگر نه شناختی نسبت به این تفکر داشته و نه اساسا به دلیل عقب افتادگی اجتماعی ، توانائی برخورداری از چنین شناختی را دارند ، با رفتن زیر بیرق مارکسیسم ، علاوه بر اینکه به اعتبار این تفکر ضربه می زنند ، که انواع و اقسام افکار خرافی ، عقب افتاده ، متحجر و غیر علمی و غیر منطقی خود را ، تحت عنوان کمونیسم انقلابی در بوق کرده، به خدمت سیاستهای امپریالیستی ، کمر همت می بندند ! و ناسیونال - شوونیزم خود را در بسته بندی ، چپ دمکرات و یا کمونیسم کارگری !!! و انقلابی و یا انترناسیونالیسم اتوپیک وحتی سوسیالیسم علمی !!! ، به خورد توده های از همه جا بی خبر می دهند.

************
بر اساس آنچه گفته شد ، اینک باید به صراحت گفت: بحث لنینیستی (( حقوق خلقها و حق تعیین سرنوشت )) در عین درستی ، هیچ ارتباط منطقی ، علمی و مشخصی ، با تحولات اجتماعی ایران نداشته ، و تمامی تلاشهائی که در جهت تطبیق این تحلیل بر شرائط قومی ایران صورت گرفته ، نه از موضع انقلابی و چپ و مارکسیستی ، که درست در تقابل با آن صورت پذیرفته است و همهء آنانی که در این جهت تلاش کرده و می کنند ، آگاهانه و یا ناآگاهانه ، در خدمت سیاستهای راست ، در عرصه ء ملی - منطقه ای و جهانی ، بوده اند و هستند !!!

********
در ادامهء نوشتار خویش ، می خواهم به طرح مقوله ای دیگر ، که آن مقوله نیز ، سوء تفاهماتی را پیش آورده و همچون مبحث قبلی ، می رود که مشکلاتی را فراهم آورد، بپردازم. این بحث ، بحث مقولهء خودمختاری و فدرالیسم است.
همانگونه که می دانیم ، در پی تحولات جهانی ، بخصوص در غرب و در اروپا ، و بخصوص از قرون شانزده به بعد ، جهان ، عرصهء تاخت و تاز استعمارگران و مهاجرینی بوده است ، که سرزمینهای جدید ( از نظر ایشان ! ) را ، یکی پس از دیگری ، به تسخیر خود در آورده ، در آنها مستقر می شدند. این استقرار ، طبیعتا ، اشکال مختلفی داشته است. در برخی از این سرزمینها ، حکومتهائی با ساختار محکم اداری و فرهنگی ، از قبل وجود داشت ، که به روال منطقی ، تسلط را مشکل می پذیرفت. در برخی دیگر ، حکومت مرکزی وجود نداشت و هر منطقه ، بر اساس تفکیک قومی و یا اقلیمی ، بگونه ای خود مختار ، توسط یک حکومت محلی ، اداره می شد. در برخی دیگر ، قبایل کوچ نشین زندگی می کردند و اساسا ، تعلق مکانی از اهمیت چندانی برخوردار نبود ، جز اینکه مراتع و شکارگاهها ، اهمیت داشتند . برخی دیگر ، اساسا مسکونی نبودند ، اما در اختیار مردمی بودند ، که از دیرباز ، به این مناطق رفت و آمد داشتند. بر این اساس ، لازم بود استعمارگران ، با توجه به ساختار سیاسی ، فرهنگی ، اقتصادی و اقلیمی منطقهء به تصرف و تسخیر در آمده ، نوعی از شکل ادارهء جامعه را ، مطابق با منافع خود ، تعریف کرده ، بر پایهء آن مدل ، نظام مدیریت سیاسی جدیدی را پایه گذاری نمایند.
از سوی دیگر ، در پی انقلاباتی همچون انقلاب کبیر فرانسه ، و شکل گیری مقولهء ملت- دولت - مملکت واحد )) ، تعارضاتی در بین مردمی که تا پیش از این ، بر اساس یک ساختار منعطف اقتصادی - اجتماعی ، و اقتصاد کشاورزی و خرده کالائی زندگی می کردند ، پیش آمد. بدین معنی ، که تصرف قدرت مرکزی پدید آمده در نظام جدید ، به معنای تصرف (( همه چیز )) بود . و این لقمهء بزرگ ! البته که مورد علاقهء همهء گروههای مختلف اجتماعی - طبقاتی ، قومی و... بود.
چنین شرائطی ، چه در عرصهء اداری کشورهای استعمارگر، همچون فرانسه ، و چه د رعرصهء مناطق به تسخیر در آمده ، همچون آمریکا ، مدیران سیاسی را به اندیشه واداشت ، تا (( باز تعریفی )) از شکل اداری تقسیم قدرت و ساختار سیاسی جامعه داشته باشند. مقولات مناطق خودمختار و فدرال ، از دل چنین تحولاتی برآمد!!! و البته ، صددرصد ، منطبق بر همان شرائط ویژه ای بود که برشمردیم. واقعا چه ساختار سیاسی - اجتماعی ای می توانست ، مردمی را که از همه جای اروپا به آمریکا سرازیر شده بودند ، با انواع و اقسام گرایشها و فرهنگ ها و زبانها و نژادها و قومیت ها ، در کنار هم قرار داده ، چفت و بست ایشان را به عنوان ( ملت - دولت - مملکت ) محکم کند؟! ، جز طرحهائی همچون : شکل دهی جامعه بر اساس مناطق خودمختار و فدرالیزه کردن سیاست اداری آن ؟ ( این قضیه ، در مورد دوک نشینهای اروپائی نیز، که زیر علم یکدیگر نمی رفتند ، مصداق دارد! همچون آلمان ، سوییس ، ... ) .

برپایهء آنچه گفته شد، اکنون می توان گفت که : طرحهائی همچون خودمختاری و فدرالیسم ، به جهت ایجاد وحدت اداری ، وحدت در قدرت ، و همچنین ایجاد ملت ، پدید آمده اند ، درحالیکه این وحدت ، در یک مسیر چند هزار ساله، به شکل کاملا طبیعی و در یک بده - بستان فرهنگی و تاریخی ، در ایران وجود داشته و دارد و عّلّم کردن چنین مقولاتی در جامعهء ایران ، علاوه بر اینکه کمکی به حل مسالهء قدرت حکومتهای مستبد و دیکتاتور نمی کند ، که علیه منافع عمومی مردم ایران ، از هر قوم و مذهب و رنگ و نژادی است و تنها ، آب به آسیاب دشمنان مردم ایران (( امپریالیستها )) می ریزد !
اینچنین طرحهائی ، جز در جهت ایجاد تفرقه ، تکه تکه کردن کشور ، و در نهایت ، نابودی مردمی که می توانند در یک نظام دمکراتیک ، با آرامش در کنار هم زندگی کنند ، عمل نمی کند. راه رسیدن به دمکراسی ، آزادی و حقوق دمکراتیک ، برای همهء اقوام و کل ملت ایران ، گذر از خودمختاری و فدرالیسم نیست ، که برقراری یک حکومت دمکراتیک ، منطبق بر آراء همهء شهروندان ایرانی ، و بر اساس به رسمیت شناختن انسان ِ حقوقی و تعهد به مبانی حقوق بشر است.
آنانی که یک پایشان در کاخ سفید است و پای دیگرشان در کنفرانسهای برقرار شده در لندن !!! باید این پنبه را از گوش در آورند که زیر علم احقاق حقوق خلقها ! اقلیتهای زبانی ، قومی ، نژادی ، دینی و ... می توانند دست در دست غارتگران بیگانه ، به ایجاد تشتت در ملت ایران و تکه تکه کردن این کشور بپردازند. این خوابها هرگز تعبیر نخواهد شد! ملت ایران به دمکراسی ، حقوق بشر ، عدالت اجتماعی و آزادی و حق همهء افراد این ملت در پی گیری حقوق خود اعم از فرهنگی و اقتصادی و سیاسی احترام می گذارد ، اما با هر طرحی که بر پایهء آن ، بوئی از جدائی و خط کشی بین مردم ، بر اساس قومیت و جغرافیا و اقلیم بیاید ، بشدت و قاطعیت مخالفت خواهد کرد !!!

***********
آخرین مقوله ای که در ارتباط با بخش اول این نوشتار ( یعنی مبحث مشکلات نظری مساله ملی ) مطرح است ، پرداختن به دو موضوع ظلم فارس ها ! و مساله زبان است ، که تکیه گاه اصلی جریانات قوم گرا ، در طرح مسالهء خودمختاری و یا فدرالیسم است.
در رابطه با موضوع ظلم تاریخی فارس ها ! ، همهء جریانات روشنفکری قوم گرا ، با مبنا قرار دادن این سوء تفاهم که : حاکمیت در طی تاریخ ایران ، دراختیار فارس ها بوده است !!! و اقلیتهای قومی دیگر ، توسط این قوم ، مورد ظلم و ستم و استثمار ! قرار گرفته اند و حقوق آنان تضییع شده است ، تلاش می کنند تا مبنائی نظری ، برای در سایه قرار دادن تمایلات شوونیستی خود بتراشند و با چنین مظلوم نمائی ای ، به شیوهء عاشورائی آن !!! برای خود ، ایجاد (( حق )) نمایند.
و اما واقعیت چیست ؟ واقعیت اینستکه ، همانطور که پیش تر توضیح داده شد ، جامعهء ایران ، از بدو تشکیل خود ، جامعه ای چند قومی بوده است ، که طبیعتا با توجه به ساختار اقتصادی و مسالهء جمعیتی ، اقوام ، همانند همه جای دنیا در دوران پیش از حاکمیت سرمایه داری ، در یک کشمکش دائمی ، برای تسلط بر منابع و امکانات و اعمال قدرت بر این مبنا بوده اند. این مساله ارتباطی با وجود یک قوم خاص نداشته است. در تاریخ ایران ، اقوام ماد ، پارس و پارت ، هر کدام در دوره هائی این امکان را یافته اند که نظام سیاسی را در دست گرفته ، چندی بر همهء سرزمین ایران ، یا بخش اعظم آن ، حکومت کنند.
حداقل تا پیش از ورود اسلام به ایران ، وضعیت چنین بوده است ، و اما پس از اسلام ، اساسا قضایا شکل دیگری به خود می گیرد. از آن پس ، اقوام دیگر ، خارج از حوزهء تاریخی فلات ایران ، برای مدت زمانهای نسبتا طولانی ، بر این سرزمین حکم رانده اند و اقوام ایرانی ، هیچکدام، نیروی مسلط نبوده اند. در تمامی این دوران طولانی تقریبا هزار و چهار صد ساله، بجز ایامی کوتاه ، هیچکدام از اقوام اصلی تشکیل دهندهء ملت ایران ، نتوانسته اند مستقیما و بنام قوم خود ، بر خاک ایران حکمروائی کنند و حاکمیت داشته باشند و اتفاقا یکی از اقوامی که در طی تمامی این دوران ، بیشترین ظلم را از جانب عربها ، ترکها ، مغولها و ... تحمل کرده است ، همین قوم فارس بوده است؟!
و اما حقیقت چیست؟ حقیقت اینست که تسلط فارس ها بر ایران ، تسلطی سیاسی نبوده است ! بلکه اتوریته ای فرهنگی بوده است !!! این قوم ، با توجه به شایستگی های فرهنگی ( زبانی ، ادبی ، هنری ، ... ) خود ، آنچنان لیاقتی در طی تاریخ از خود نشان داده است ، که بدون توسل به هیچ خشونتی و فقط با تکیه به قلم ، زبان و اندیشه ، توانسته است ، نه تنها اقوام ایرانی ، که حتی مهاجمان عرب و ترک و مغول به این سرزمین را وادارد که به این فرهنگ به دیدهء احترام نگریسته ، از آن تبعیت کنند!
حقیقت دیگر اینستکه ، آنچه گروههای قوم گرا ، بعنوان ستم قوم فارس ، مطرح می کنند ، ظلم این قوم نبوده است ، که در واقع ، ظلم و ستمی طبقاتی بوده ، که از نظر تاریخی بر همهء اقوام ایرانی ، از جمله فارس ها ، روا شده است.
آنان که بر این سرزمین حکومت کرده اند ، مساله شان ترک و کرد و فارس نبوده است ، که مساله اصلی شان ، چگونگی غارت و چپاول و اعمال حاکمیت بوده و برایشان فرق نمی کرده ، آن کسی را که استثمار می کنند ، چه نژاد و قومیتی دارد ، یا به کدام زبان صحبت می کند و یا حتی مذهب و دین و آئین اش چیست؟ اینها حقایقی ست که نفی کنندگانش ، یا جاهل اند و یا ریگی به کفش دارند.
گروهی مطرح می کنند که : چرا آبادانی و عمران در یک منطقه صورت می گرفته و مثلا در منطقه ای دیگر ، صورت نمی گرفته ؟ و این مساله را ، به موضوع ستم قومی ربط می دهند ، در حالیکه هیچ ارتباطی بین این دو وجود ندارد!
همه بخوبی می دانیم که از نظر تاریخی ، هر از چندی ، نقطه ای از ایران ، کانون فعالیتهای اقتصادی - سیاسی و یا فرهنگی بوده است. در دورانی این منطقه ، کرمانشاه و ایلام و شوش و مدائن بوده ، در دوره ای دیگر ، تبریز و آذربایجان و قزوین بوده ، دورانی در فارس و اصفهان بوده است و دورانی خراسان و قلب آن نیشابور و در دوران اخیر تهران ! طبیعتا ، با توجه به محل و منطقهء شکل گیری حاکمیت سیاسی - اقتصادی ، به نسبت دوری و نزدیکی به مرکز ، در یک نظام بسته طبقاتی ، امکانات تقسیم شده و یا گسترش یافته ، کم و زیاد می شده است. اینها ، مسائلی بسیار بدیهی ست ، که هر آدمی با هر سطح دانش عمومی و سیاسی ، به راحتی می تواند راجع به آن بیاندیشد و حقیقت را دریابد. اینکه رهبران سیاسی قدرت طلب و قوم گرا ، چگونه از فهم آن عاجزند ؟ پدیده ای غریب است !!! و البته قابل درک ! طبیعتا منافع شان ایجاب می کند ، خود را به نفهمی بزنند !!

،
و اما در رابطه با مساله زبان باید بگوئیم ؛ آنان که اندک آشنائی با مقولهء زبان شناسی دارند ، می دانند که بجز زبانهای ترکی و عربی ، که زبانهای مستقل و وارداتی به فلات ایران هستند ( به دلیل تهاجم و یا تسلط اقوام خارجی ) ، همهء انواع گویش ها و لهجه های ایرانی از تیرهء زبانهای هند و ایرانی هستند ، که اغلب با زبانهای اروپائی از یک خانواده اند.
آنچه از آن ، در تبار شناسی زبان ، به عنوان بخشی از زبانهای تیرهء هند و ایرانی نامبرده می شود ، شامل گویش های کردی ، گیلکی ، مازندرانی ، دری ، فارسی ، بلوچی ، تاجیک !؟ و بسیاری دیگر ، همه و همه ، دارای یک ریشه اند و در تعریف مقولهء زبان ، زبانهای جدا و مستقل محسوب نمی شوند ! حال اینکه عده ای امروز می آیند و به شکل مضحکی اهواز را (( احواز )) و یا (( اّحه ِ واز )) می نویسند ، آنهم با رسم الخط من در آوردی ! و تلاش مضحک تری راه انداخته اند ، تا گویش هائی را که فقط شکل محاوره دارند ، عینا به زبان نوشتار در آورند و برای آن دستور زبان (1) ! هم بنویسند ، تا ثابت کنند که آنها زبانی مستقل !!! داشته اند ، البته که شاید از نظر عقده گشائی ! مشکل ایشان را حل می کند ! اما از نظر احقاق حقوق مردمی که داعیهء طرفداری شان را دارند، علاوه بر اینکه باری از دوش شان بر نمی دارد ، که مشکلی بنام زبان هم بر مشکلات شان می افزاید و ارتباط این اقوام را با تاریخ و فرهنگ سرزمین شان قطع می کند !!! و چه کسی است که نداند ، چنین چیزی در نهایت ، تنها و تنها بسود دشمنان تاریخی ملت ایران و همهء اقوامی ست که هزاران سال در کنار هم زیسته اند.
حقیقت اینستکه ، آنان که بواقع دلشان در گرو خدمت به مردم و میهن شان و حتی قوم خودشان ! است ، می دانند که در یک نظام دمکراتیک ، که حق همهء شهروندان در آن محفوظ باشد ، حق فراگیری و آموزش و گویش به زبان مادری ، یکی از حقوق مسلم همهء افراد است. اما در عین حال ، کدام عقل سالمی ست که وجود یک زبان رسمی و مشترک ، در کشوری به پهناوری و تنوع قومی در ایران را بتواند نفی کند ؟ و آیا اساسا چنین چیزی در یک ساختار ملت - دولت - کشور مدرن می تواند وجود داشته باشد ؟ حتی در همان کشورهائی هم که با هزار چسب ِ نچسب ! ملتهای کاملا از هر نظر متفاوتی را به هم چسبانده اند ، زبان مشترکی وجود دارد که آموزش سراسری ، ارتباطات اداری و تبادل اجتماعی را ممکن می سازد. آنان که امروز در شیپور جدائی خط و زبان و منطقهء جغرافیائی بر اساس قومیت می دمند ، بی شک ، فردا در شیپور جدائی کامل خواهند دمید ! در (( این )) کوچکترین شکی نباید داشت و صدالبته جدائی و تکه تکه کردن کشور ، با همین بهانه ها آغاز خواهد شد و تنها بسود قدرت طلبان ، طبقات استثمارگر و امپریالیستها تمام خواهد شد ، نه تودهء مردمی که مساله شان آزادی ، عدالت و حقوق انسانی ست !

************

(( بخش 2 ))

در آغاز سخن ، مدافعین مسالهء عدم تمرکز و طرحهای قومی - عشیرتی ، خودمختاری و فدرالیسم را به دو گروه تقسیم کردیم و تا اینجا در مورد گروه اول ( یعنی کسانی که از سر ناآگاهی و داشتن مشکلات نظری بدنبال این مقولات هستند ) صحبت کردیم. اینک به اختصار به گروه دوم ، یعنی کسانیکه آگاهانه بدنبال چنین طرحهائی هستند و به زعم این قلم ، مجریان طرحهای امپریالیستی اند ، صحبت می کنیم.
- همانگونه که می دانیم ، سیاست از هم پاشیدن قدرتهای منطقه ای و متمرکز ، از نظر سیاسی - اقتصادی و فرهنگی ، بهیچوجه سیاستی جدید نیست. استعمارگران در طی تاریخ ، همیشه از این سیاست بهره برده اند. در این رابطه ، بخصوص انگلستان ِ قرن نوزده ، و انگلستان و آمریکای قرن بیست ، بسیار کارکشته و پخته اند !!
پس از تحولاتی که به تغییر جغرافیای سیاسی اروپای شرق و اتحاد شوروی منجر شد و در ادامهء طرح استراتژی جهانی سازی سرمایه ، به شکل هرم آمریکا - انگلستان ، اروپا - ژاپن ، جنوب شرق آسیا ، و سپس بقیه جهان ! و در این راستا ، اینک با طرح منطقه ای این قدرتها ، برای خاورمیانه ، روبرو هستیم. به جهت طرح تقسیم کار جهانی سرمایه ، این منطقه 1- باید تبدیل به یک بازار بزرگ مصرف شده ، 2- نیروی کار ارزان را فراهم آورد ، 3- مادهء خام و انرژی صنایع را تامین کند و در نهایت 4- پایگاه کنترل قدرتهای بالقوهء منطقه ای همچون چین ، هند ، روسیه باشد !
در جهت اجرای این طرح استراتژیک ، اولین گام ، د راختیار گرفتن و به انقیاد در آوردن حاکمیتهای سیاسی ، در این منطقه ( خاور میانه و بخصوص ایران ! ) است. نظر به اینکه وضعیت ایران با افغانستان و عراق ( که اینک در اختیار گرفته شده و در جهت تثبیت اوضاع پیش می روند ) از منظر جمعیتی ، وسعت ، توان ژئوپلتیکی و ژئواستراتژیک در یک نبرد نظامی ، و همچنین یکدستی نسبتی ایدئولوژیک ( در بنیان ها و نه اندیشه سیاسی ) و فرهنگی و زبانی ، فرق دارد و همهء این عوامل ، خطر برخورد مستقیم با ایران را ابعاد هراسناکی می بخشد ! از جملهء راهکارهائی که می تواند برای غلبه بر این مشکل ، مورد توجه سیاستگذاران غرب قرار گیرد ، دامن زدن به تشتت داخلی ، بخصوص از منظر قومی است ! در این رابطه رفت و آمدهای سران برخی گروهها به محافل استراتژیک غرب و برقراری کنفرانسهای رنگارنگ پیرامون مسائل ملی در مناطق مختلف اروپا ، بخصوص لندن !!! بی جهت و اتفاقی نیست. همه و همه از پی ریزی یک کار حساب شده در جهت فراهم آوردن شرائط لازم به جهت استفاده در زمانی است که حکومت مرکزی قادر به اعمال اتوریته و کنترل خود بر کشور نباشد !
برای پیشبرد این سیاست ، لازم است تا یک کار فرهنگی و تشکیلاتی میان مدت صورت پذیرد. هم از اینجهت است که آنان سعی می کنند ، نیروهای دارای انگیزه را متشکل کرده، از لحاظ امکانات تقویت نموده ، نظریه (( ایران کشوری چند ملیتی و کثیر المله است !!! )) را تئوریزه کرده ، در میان سران گروههای سیاسی و سپس مناطق قومی جا انداخته ، بتدریج به سمت ایجاد شکاف فرهنگی ، از طریق جداسازی زبانی !! حرکت نمایند .
آنها می دانند که مهمترین رکن از ارکان پیوند ملت ایران ( نه تنها ملت ایران ، که همهء ملل در همهء جهان ! ) زبان است. کافی ست ، مردمی که در یک سرزمین زندگی می کنند زبان هم را نفهمند! بقیه مسائل خودبخود حل است !!! چاشنی اختلاف زبان هم بدنبال خواهد آمد ؛ اختلاف مذهب ، اختلاف آداب و رسوم ، اختلاف لباس ! اختلاف اقلیم و امکانات ! ، رنگ پوست !! و و و ... همهء اینها را که جمع ببندی ، نتیجه اش می شود بستر آماده ! که بر این بستر آماده ، البته که سرمایهء جهانی نقشه های خود را پیاده خواهد کرد و نه گروههای فسقلی قومی ! ، و کیست که نداند ، پیاده شدن این نقشه ها ، بنفع هر کسی می تواند باشد جز ملت ایران !

***********

آنچه در پایان نوشتار خویش می توانم بگویم ، خیلی خلاصه این است که : ادامهء بقای ملت ایران ، در گرو تقویت وحدت ملی بر پایهء دمکراسی ، تمرکز فرهنگی ، بر پایهء مشترکات قومی و زبانی ، توانمندی اقتصادی ، دستیابی به فن آوری نوین ، وسرانجام ، سرنگونی جمهوری اسلامی ، با تکیه بر ارادهء مردم ایران ، بدون هر گونه دخالت خارجی ست. بر این اساس ، نگارنده ، به خودمختاری و فدرالیسم ، نه ! می گوید و به یک ایران ِ دمکراتیک و متحد ؛ آری !!!

**********
زیرنویس :
1- در مورد این گویشها ( کردی ، بلوچی ، مازندرانی ، گیلکی ، ... ) بد نیست به موردی اشاره شود که دقیقا آنچه را آوردیم تائید می کند. عبدالرحمن قاسملو ، رهبر فقید حزب دمکرات کردستان ، د رکتاب خویش تحت عنوان (( کردستان و کرد - چاپ سوئد - 1996 )) در صفجهء 32 چنین می گوید: (( زبان کردی جزء مجموعه زبانهای ایرانی است ( گویشها - در اینجا آقای قاسملو بدلیل عدم شناخت مقولات زبانشناسی دچار یک اشتباه سهوی شده و به جای گویشهای ایرانی ، ترکیب زبانهای ایرانی را به جای تیرهء هند و ایرانی بکار برده ) که شاخه ای از زبانهای هند و اروپائی را تشکیل می دهد و شامل زبانها (( گویشها )) ی کردی ، فارسی ، افغانی ! ( دری ) و تاجیکی !! میباشد )).
همانطور که می بینیم ، ایشان تائید می کند که کردی با فارسی و افغانی ( البته منظور ایشان دری است ! ) و تاجیکی ! از یک ریشه اند و در بنیان ، زبان واحدی هستند.
حال ممکن است برای خواننده این سوال پیدا شود که : چرا ما با استقلال این گویشها ، به عنوان زبان ، مخالفیم؟ این امری فنی است ، که باختصار توضیح داده می شود.
واقعیت این است که کردی و تاجیکی و دری ، بجز در تلفظ ، آنهم نه کاملا ، از نظر ساختمان زبانی ، واژگانی ، دستوری و خط ، از قاعدهء مشترکی پیروی می کنند ، که همان زبان مادر ، یعنی فارسی است. علت اختلافاتی که امروز در برخی موارد ، همچون بکار گیری ده تا پانزده درصد واژه های قدیمی پارسی و اوستائی و پهلوی ، یا تغییراتی در شکل دستوری بکار گیری زبان ، مشاهده می کنیم ، در نکته ای است که خود آقای قاسملو ، ناخودآگاه ، بدان اشاره داشته اند. دقت کنید ! ایشان می فرمایند : (( زبان (( گویش )) کردی ، تا کنون فاقد زبان ادبی واحد ( زبان استاندارد ) بوده است ! ... ( ص 34 ) و در جای دیگر ، ادامه می دهند که ... ملت کرد از نعمت سواد برخوردار نبوده است !! ... (ص 36 ) )) ایشان ، ناخودآگاه ، دقیقا علت پیدایش این گویشها را از دل زبان فارسی بیان داشته اند:
بله ، درست است ! نظر به اینکه روند تکامل زبان و استقلال آن ، ارتباط مستقیم با انتقال صحیح آن ، از طریق زبان ادبی و نوشتاری دارد ، از آنجا که در گذشته ، ارتباطات مناطق ضعیف بوده ، رسانه های جمعی وجود نداشته ، عموم مردم از سواد بی بهره بوده اند و زبان نوشتار و ادبی ، تنها در بین نخبگان و وابستگان حکومتی رواج داشته ، طبیعتا (( زبان )) ، در بسیاری از مناطق ، تنها از طریق محاوره و سینه به سینه ، ادامهء حیات می داده است و همانگونه که می دانیم ، انسان بیسواد ، قادر به انتقال شکل صحیح واژه ها و کاربرد درست آنها ، از لحاظ ساختاری (( مانند تلفظ صحیح و ... )) و دستوری نیست ، طبیعتا در طی قرون و با توجه به افت و خیزهای اجتماعی - سیاسی و دست بدست شدن مناطق توسط حکومتهای مختلف ، اندک اندک ، بجز در مرکز که از یکنوع نظام اداری ( متناسب با زمان ) پیروی می کرده ، در سایر مناطق ، بین زبان مادر و گویشهای منطقه ای و محلی فاصله می افتاده است. به این معنی که ، ما از سوئی با تکامل زبان در مناطق مرکزی ( حکومتی ) و نزدیک به آن ، که زبان نوشتار رایج بوده ، روبرو هستیم ، و از سوی دیگر ، با عقب ماندن و تغییر شکل تدریجی کاربرد زبان ، در مناطق جا افتاده ، و یا دور نسبت به مرکز قدرت.
علت اصلی وجود واژه های قدیمی در این گویشهای محلی نیز ، نهفته در همین نکته است. این ، مناطق شهری و حکومتی بوده است که ارتباط اقتصادی - سیاسی با جهان خارج داشته است و طبیعتا با سرعتی بیشتر به بده - بستان فرهنگی - زبانی با کشورها و زبانهای دیگر می پرداخته و صیقل می خورده و تکامل پیدا می کرده ، در حالیکه مناطق روستائی ، غیر شهری ، ایلیاتی و کوهستانی و دور افتاده ، از این بده -بستان فرهنگی محروم بوده اند و در همان ساختار کهنه در جا می زده اند !
بر این اساس ، نیروهای پیشرو جامعه ، اگر هم به زبان اهمیت می دهند ، باید از دریچهء تقویت زبان مادر باشد ، که نسبت به سایر شاخه ها ، تکامل بیشتری یافته و صیقل پیدا کرده و از نظام ساختاری قویتر و بهتری برخوردار است. بخصوص این امر، در مورد زبان فارسی ، بیشتر از سایر زبانها صادق است ، چرا که این زبان را حداقل هزار و دویست سال ادبیات نوشتاری قدرتمند از هر جهت ، پشتیبانی می کند و به آن اعتبار جهانی ، در بین فرهنگ ملل بخشیده است.
طبیعتا در این راستا ، گویش های محلی ، همچون کردی ، دری و تاجیکی و مازنی و ... می توانند به عنوان انبار واژگانی مناسبی در جهت تکامل زبان مادر عمل کنند. همانند همان نقشی که زبان مردهء لاتین در تقویت زبانهای اروپائی بازی می کند. یعنی در برابر واژه های وارداتی بیگانه ، از واژه های این گویشها ، برای جایگزینی ، می توان ( و باید! ) استفاده نمود. اما علم کردن این لهجه ها ، به عنوان یک زبان مستقل ! در برابر زبان مادر ، آنهم بشکل بسیار تصنعی که در جریان است ( مانند کردی ) ، نه از نظر منافع درازمدت ملت ایران و نه از منظر فرهنگ و تاریخ و زبان این ملت ، صحیح نبوده وکاری مغرضانه است که دودش ، پیش از هر کس ، به چشم خود این مردمان خواهد رفت !

*********

(( 25/4/1383 ))

Thursday, May 25, 2006

زبان مشترك ، گويش قومي


زبان مشترک، گويش قومی

فرهاد عرفانی - مزدک

بی ترديد ، يکی از مشکلات عمده اجتماعی در ايران ، در يکصد سال اخير ، و بخصوص تا دههء 40 شمسی ، مسألهء چگونگی برخورد با گويش اقوام ، از سوی دولتمردان ، گروههای سياسی و روشنفکران بوده است . ممکن است سوال شود که چرا مسأله را ، از نظر زمانی ، به يکصد سال اخير محدود کردم؟ توضيح آن اينستکه : بواقع ، تا پيش از مشروطه ، چه در سطح حکومت و چه در بين مردم و انديشمندان ايرانی ، انتخاب و استفاده از يک زبان خاص در سطح کشور، و همزمان ، چند گويش در مناطق مختلف ، به عنوان (( مشکل )) مطرح نبوده است ، چرا که (( اين )) در بين همهء مردمی که در ايران زندگی می کردند ، به شکل کاملا طبيعی ، جا افتاده بود که ، در برقراری ارتباط عمومی ، بايد از زبان مشترک استفاده کنند و در بين اقوام خود ، از گويشی که به عنوان لهجه يا گويش محلی از آن بهره مندند. هيچگونه تعصبی نيز در اين رابطه وجود نداشت . آنها ، زبان فارسی را ، به عنوان زبان مادر يا پايه ، يا زبان مشترک ، پذيرفته بودند ، به اين دليل که به عينه مشاهده می کردند : مبتنی بر ادبيات نوشتاری ِ کهنسال و قدرتمند و تکامل يافته ای است . از منظر علمی و زبان شناسی نيز ، درک و برداشت تودهء مردم و روشنفکران و حکومتگران در اين رابطه ، صحيح بوده است ، ( توجه شما را به ديدگاههای انگلس و گوته در اينمورد ، يعنی ويژگيهای منحصر به فرد زبان فارسی برای تبديل شدن به زبانی جهانی ، جلب می کنم ! ) چرا که فارسی در هزارهء اخير ، شکل تکامل يافته ء گويش دری و در همين مسير، زبان فارسی ميانه و پهلوی در هزارهء پيش از خود بوده است که به لهجه های متفاوت ، در مناطق مختلف ، از آن استفاده می شده است . من آنم که در پای خوکان نريزم مر اين قيمتی در لفظ دری را (( ناصر خسرو )) در يک نگاه سريع به تاريخ ، مشاهده می کنيم که حکومتگران ، بجز اعراب ، آنهم در ابتدای سلطهء خويش بر ايران ، ترکها و مغولها و ترکمن ها نيز ، اين قاعده را پذيرفته بوده اند و با اينکه از حکومتهای مقتدری در دوران طولانی برخوردار بوده اند و به راحتی می توانسته اند ، زبان خويش را زبان رسمی اعلام کنند ، اما هرگز اقدامی در اينجهت صورت نداده اند ، که حتی تلاش کرده اند زبان فارسی را بسط و گسترش دهند ! در بين انديشمندان و شعرا و نويسندگان اقوام مختلف نيز ، با اينکه کاملا آزاد بوده اند ، که با هر گويشی که می خواهند ، آثار خود را خلق کرده و ارائه دهند ، اما اکثرا ، ديوانها و کتب ادبی خود را به فارسی نگاشته اند. بدون ترديد هيچکس نمی توانسته است شاعران ترک زبان را وادار کند که به فارسی شعر بسرايند ! و ديوان فارسی تدوين کنند ! اين انتخاب ، کاملا آزادانه و اختياری و اتفاقأ از سر ِ دانش و آگاهی اين بزرگمردان تاريخ ايران بوده است . وقتی در تاريخ ادبيات به افرادی بر می خوريم که با داشتن زبانها و گويشهای مادری متفاوت ، به زبان فارسی ، خلق اثر می کرده اند ، بدون اينکه اجباری در اينکار داشته باشند ، يا در عرصهء سياست ، مغول زاده ها و ترک زاده ها و ترکمن ها را می بينيم ، که وقتی به قدرت می رسند ، زبان فارسی را به عنوان زبان دربار و زبان رسمی اعلام می کنند ، بايد از خود بپرسيم که براستی چه ويژگيهائی در اين زبان و شرائط اجتماعی بوده است که آنان را وادار به اتخاذ چنين تصميمی ، آنهم از سر اختيار ، و نه اجبار ! ، می کرده است ؟ آری ! همانگونه که پيشتر اشاره شد ، مردم ايران (( يعنی مجموعهء اقوام ايرانی ، از آذری و فارس و کرد گرفته تا بلوچ و گيلک و مازندرانی و لر ... )) در يک تجربه تاريخی طولانی و بنابر ضرورت زندگی با يکديگر و در آميختگی فرهنگی و تبادلات اجتماعی - اقتصادی و سياسی ، به يک مخرج مشترک رسيده و مسألهء زبان را به شکل طبيعی حل کرده بوده اند . يعنی اينکه در روابط عمومی با يکديگر ، در سياست ، در هنر و اشاعهء علوم ، زبان فارسی را برگزيده بوده و از آن استفاده می کرده اند و در روابط خصوصی و قوم و قبيله ای و خونی ، با گويش محلی خود تکلم می کرده اند . جالب اينجاست که بدانيم ، گسترهء استفاده از گويش فارسی ( لهجه مادر در مجموعه ء گويشهای مختلف زبان پارسی ) ، محدود به جغرافيای ايران نبوده است ، که : از شبه قاره هند گرفته تا دربار عثمانی ، زبان فارسی ، زبان علم و دانش و ادب ، و در دوره هائی طولانی ، زبان رسمی کشورهائی بوده است ( همچون عثمانی ترک زبان ) که اساسا ، همهء مردم ، زبان ديگری داشته اند ! بر اين اساس در می يابيم که : اولا انتخاب زبان فارسی ، به عنوان زبان ملی و رسمی ايران ، بهيچوجه امری دستوری ، اجباری و تحميلی نبوده ، که کاملا آزادانه و اختياری بوده است . دوما اين انتخاب ، بر پايهء ويژگيهای تکامل يافته اين زبان ، از نظر ادبيات نوشتاری و مکتوب ، شفاهی ، دستور زبان و خط بوده است و سيری طبيعی را ( از پارسی اوستائی تا پهلوی و دری و فارسی نو ) طی کرده است . سوما گسترهء نفوذ آن ، محدود به فلات ايران نبوده ، که زبان زندهء ملل غير ايرانی و اقوام مختلف ايرانی ، در دوره هائی طولانی ، از هند گرفته تا ترکيه و قفقاز ، بوده است . در اين رابطه ، مطالعه کتب فراوان تاريخی - ادبی موجود ، از جمله آثار ارزنده ء دکتر ذبيح اله صفا و دکتر زرين کوب و دکتر باطنی و دکتر کدکنی و دکتر خانلری و ... را توصيه می کنم . اکنون اين پرسش ممکن است در ذهن خواننده نقش بندد که ؛ پس چگونه است که اکنون بخشی از روشنفکران يا گروههای سياسی ، اينچنين با شدت و حدت و تعصب ، بر استقلال زبانی ؟ ! تأکيد می کنند و حتی برخی بشکلی کاملا غير علمی ، غير منطقی و مضحک ! تلاش می کنند تا گويش ها را به عنوان (( زبان )) مطرح کرده ، برای آن خط و دستور زبان بوجود آورده ، بدين وسيله ، بين طايفه و قوم و قبيلهء خويش ، با ساير مردمانی که هزاران سال با ايشان در آميخته اند و در آرامش زيسته اند ، ديوار چين ( يا ديوار نوار غزه !!! ) بکشند ؟ بله ! دقيقا بخاطر همين مسئله بود که در ابتدای سخن ، مشکل زبان و گويشها را محدود به يکصد سال اخير کردم ! چرا که دقيقا ، در آستانه و پس از مشروطه است که از سوئی چنگال خونين استعمار انگليس و سياستهای کثيف تفرقه بيانداز و حکومت کن آن در پيکر و جان جامعهء ايران فرو می رود و از سوی ديگر ، روشنفکرانی که تفکر چپ را ، با چپ روی و چپه فکر کردن ، اشتباه گرفته بودند ! علمدار يزيد و سينه زن حسين می شوند !!! از اينزمان است که جماعتی آگاه و نوکر ، و جمعی دلسوز و جاهل و کم اطلاع ، دست در دست هم ، خواسته و ناخواسته ، بذر کينه و تفرقه و جدائی می پاشند ! داستان از آنجا آغاز می شود که گروهی ، بيکباره کشف می کنند که ؛ (( ايران کشوری است کثير المله ؟!!!!! و در ايران ، مردمان به زبانهای ! گوناگون تکلم می کنند و حکومت های فارس ( توجه کنيد که آقايان ! عربها و ترکها و مغولها و ترکمنها و افاغنه را هم ، که پس از اسلام ، تقريبا هزار و دويست سال ! بر ايران حکومت کرده اند را ، از قوم فارس !!! به حساب می آورند ) بر آنان ظلم مضاعف ؟! ( 1 ) روا داشته و حقوق اقليتها را ناديده گرفته اند ! در نتيجه ، مبرمترين وظيفهء ايشان ، احقاق حقوق خلقها؟ و رسميت دادن به حق تعيين سرنوشت ملل؟ !! است )) . قابل ذکر است که اين کشفيات ، همزمان است با معماری طرح استقلال ِ ! قطعات جداشده از امپراطوری عثمانی ، توسط دولت فخيمه ! انگليس ، در منطقه خاورميانه !!!... بالاخره ، قرار بود کار نيمه تمامی را که سلطان سليم و تزار در رابطه با کردستان و آذربايجان انجام داده بودند ، يعنی بخش هائی از کردستان وآذربايجان ايران را در جنگ تصرف کرده و ضميمهء امپراطوری های عثمانی و روسيه کرده بودند ، اين وارثان خلف ! به پايان برسانند !! جالب است که اين زمزمه ها در زمانی بگوش می رسد و آغاز می شود که ، نود و دو درصد مردم ايران در بيسوادی مطلق بسر می برند و هشتاد و سه درصد همين جمعيت ، در روستاها زندگی می کنند . ايران ، جامعه ای است بغايت عقب افتاده از جهان مدرن و اسير نظام بستهء ارباب و رعيتی ست ، و همچنين ، عميقا گرفتار خرافات مذهبی و فقر است . بسيار طبيعی ست که در چنين وضعيتی ، و در اوضاعی که همه کشور اسير نابسامانی ست ، اين شعارهای خر رنگ کن ، می توانند موتور محرکهء مردمی باشند ، که عمری مصيبت کشيده و ندانسته اند از چه می کشند ! و نيز طبيعی تر است ، هنگامی که فکر می کنيم ، به مردمی که ، در دهه های پايانی قرن بيستم ، عکس آقا ( خمينی ) را در ماه می ديدند و تصور می کنيم ، همين مردمان را ، در دهه ها پيش از آن و در وضعيتی که ذکر آن رفت . چنين شعارهائی ، بدون اينکه از صافی نقد بگذرند و يا اساسا صافی ای وجود داشته باشد که بخواهند از آن بگذرند ! ، بسيار سريع ، توانستند عقده های فروخورده را سرگشوده ، هر جمعی را به زير بيرقی کشند . حکايات کسروی را بخوانيد تا ببينيد که آن جامعه ای که اينگونه شعارها در آن زاده می شد ، چگونه جامعه ای بوده است ! روشنفکران خرده بورژوای شهرستانی و روستائی ای که در آن تاريخ ، تاريخ ادبيات سرزمين شان را بيگانگان می نوشتند و خرابه های تمدن !؟ کهن شان را ، مستشرقين از زير خاک بيرون می کشيدند و مشخص می کردند که چه گذشته ای داشته اند و حاکمان پيشين شان چه کسانی بوده اند و يا در ادوار گذشته در کدام منطقه می زيسته اند و چگونه می زيسته اند و به چه لهجه و زبان و گويشی صحبت می کرده اند و دين و آئين شان چه بوده است و حتی چه نژادی دارند !! ... روشنفکرانی که حتی نام پدربزرگشان را نمی دانستند و خاستگاهش را نمی دانستند که در بلخ بوده است يا قونيه و ارض روم و بغداد يا شوش و شيراز و مهاباد ! تخم عرب هستند يا مغول و ترک و يونانی و افغان ! آری ! بيکباره پرچم دو هزار و هفتصد سال تاريخ ! و حکومت دويست سالهء قوم ماد برافراشتند ، درحاليکه فرق بين ماد و نر و ماده و ماده و مواد را نمی دانستند و احتمالا قادر به نوشتن آنهم نبودند ! آنها حتی نمی دانستند که نام جديد ! قوم شان ( کرد ) هم ، برای اولين بار در ادبيات مکتوب ، در عهد سلاجقه به ميان آمده ( حمدالله مستوفی ) ، آنهم به گفتهء رهبرشان قاسملو در کتاب کردستان و کرد ، نمی دانند چه معنی دارد و به چه زبانی است و از کجا پيدا شده !!! ، فقط حدس می زنند ! که شايد از واژهء اصيل فارسی (( گرد به معنی شجاع و دلير و نترس )) باشد. البته (( کرد )) به معانی بدوی ! چادر نشين ( فرهنگ معين ) ، صحرا نشين ! ( غياث اللغات ، از غياث الدين محمد بن جلال الدين بن شرف الدين رامپوری / 1200 خورشيدی ) ، چوپان ، گوسفند چران هم آمده ( معين ) ، که شخصا حدس می زنم اين آخری صحيح تر باشد ، چرا که با شيوهء زندگی و شرائط اقليمی ايشان ، بيشتر تطبيق دارد. از بحث خود ، دور نشويم ! متأسفانه شرائط حاکم بر کشور در آنزمان ( اواخر قاجار ) ، از سوئی ، و از سوی ديگر، نفوذ انديشه هائی از غرب و شرق عالم ، که اغلب در عين درستی ، ربطی به شرائط و ويژگيهای سرزمين ايران نداشت ، زمينه ساز مطرح شدن خواستهائی شد که ارتباط چندانی با خواستهای حقيقی مردم ايران ( در ارتباط با ظلم و بيعدالتی حاکم ، که طبقاتی هم بود و نه قومی ) نداشت . در واقع ، مطرح شدن اين خواستها ، بهانه ای بود برای شورش عليه حکام و نظم حاکم ، که از قضا ، فارس هم نبودند!!! ، که هيچ ! دشمن قسم خوردهء پارسيان بودند و بنيان گذارشان ِ آغا محمد خان قاجار ، بزرگترين رسالت خويش را در زندگی ، برداشتن تخم پارس و پارسيان از زمين ، تعريف کرده بود!!! . پس از اين دوران است که استعمار ، در ادامهء طرحهای استراتژيک خويش ، محتاج به حکومتی مقتدر و متمرکز ، با سازمانهای مدنی ست ، تا بتواند سياستهای خود را در ايران و منطقه به پيش ببرد . از اينروست که کمال آتا ترک ها و رضاخان ها و ... به ميدان فرستاده می شوند . نوکران سابق ، کسانی همچون شيخ خزعل ، کلکشان کنده می شود و بنيان بسياری از سازمانهای اداری و کشوری و لشگری گذاشته می شود . در اين راستا و در همين چهارچوب است که ، لزوم ايجاد آموزش همگانی و اجباری احساس می شود . مدارس نوين ، که تک و توک و به همت افراد دلسوز ايجاد شده بود ، شکل رسمی يافته ، به سرعت در همهء کشور ، مدرسه و دانشگاه تأسيس می شود . طبيعتا ، آموزش سراسری و منسجم در جهت توسعهء هماهنگ ، بايد بر اساس زبان مشترک صورت می پذيرفت ، و اين زبان ، زبانی جز فارسی ، که زبانی بود دارای زبان گفتار و نوشتار و ساختار منسجم دستوری و همچنين پيشينه ای درخشان از ادبيات چند هزار ساله و از دوره های مختلف تکامل زبانی گذر کرده و اينک از بافت محکم و مقبوليت عامه برخوردار بود ، نمی توانست باشد . تنها ، اين زبان بود که همهء گويشهای مختلف ايرانی ( بجز ترکی و عربی که از خانوادهء گويشهای ايرانی محسوب نمی شوند ) را در بر می گرفت و فراگيری آن نيز بسيار ساده تر بود ، تا لهجه های اقليتهای قومی ، که طبيعتا اين لهجه ها ، هيچکدام ، ويژگيهای برشمرده شده را نداشتند . عربی هم نمی توانست زبان رسمی و مشترک باشد ، به اين دليل ساده که : اولا زبان يک اقليت کوچک بود ، که اکثر مردم ايران با آن ناآشنا بودند ، ثانيا ، زبان اقوام مهاجم و خونريز و جنايتکار و وحشی به ايران بود ، که ايرانيان قرنها در برابر آن ، مقاومت سرسختانهء فرهنگی را صورت داده بودند. ترکی هم نمی توانست زبان مشترک باشد ، به اين دليل که اولا همچون عربی ، زبان يک اقليت بود ، ثانيا با زبانها و گويشهای ايرانی وجه اشتراکی نداشت و يک زبان تحميلی و وارداتی به بخشی از ايران بود ، ثالثا ، فاقد ادبيات تکامل يافته و نوشتاری ، در قياس با فارسی بود و طبيعتا ، نمی توانست به عنوان زبان رسمی و مشترک پذيرفته شود و مورد قبول همهء ايرانيان که با لهجه های مختلف فارسی صحبت ميکردند ، واقع گردد. از طرفی ، طبيعی بود که در برابر اين حرکت ( آموزش رسمی و به زبان مشترک ) مقاومتهائی صورت پذيرد . اين مقاومت ، از طرف دو گروه صورت می پذيرفت : گروه اول ، روحانيت بود ، که با شکل گيری مدارس نوين ، احساس می کرد ، دکان انحصاری وی در امر آموزش تخته خواهد شد ، و زبان عربی ، که زبان قرآن بود ، به حاشيه خواهد رفت ، و از طرف ديگر ، آموزش علوم جديد ، به زبان ساده همه فهم ، مردم را هوشيار کرده ، در برابر خرافات دينی قرار خواهد داد و از جهتی ديگر ، جمعيت زنان را از گوشهء خانه بيرون کشيده ، به اجتماع وارد می کند و ايشان را از صورت ابزار جنسی و بردهء کاری ( چيزی که مورد نظر آخوندها ست ) بيرون می آورد . و اما گروه دوم مخالفين ، متأسفانه ترکيبی از روشنفکران بودند ، که احساس می کردند مسألهء لهجه ها و گويشها ، بهانهء مناسب و خوبی ست ، برای تاختن به حکومت ديکتاتور ، و همچنين عاملی ست که قادر است ، بسيار سريع ، اقوام گوناگون را در زير بيرقشان منسجم کرده ، در جهت خواستهايشان هدايت کند. اين جماعت ، که حتی روشنفکرترين و باسواد ترين شان هم ، درکی بسيار ابتدائی از مقولهء زبان شناسی و جامعه شناسی زبان و گويش و لهجه داشتند و هنوز هم دارند ! ( ومن مطمئنم اين همدوره هايمان، در تمامی عمر خود ، حتی يک کتاب از زبان شناسانی همچون لوريا ، چامسکی ، تريگر ، مينسکی ، گويارد ، ويگوتسکی... و حتی دکتر باطنی و دکتر غلامعلی زادهء خودمان ! نخوانده اند ) ، صرفا برای بهره برداری سياسی ، مسألهء گويشها و زبانها را وارد برنامهء خود کرده و در کنگره هايشان همچون ترجيع بند آنرا تکرار کردند و متأسفانه ! هنوز هم ادامه می دهند !! ( نگاه کنيد به اسناد کنگره های برگزار شدهء احزاب و گروهای مدافع فدراليسم ، در دو سال اخير ! ). و اما پس از سقوط رضاخان ، در فاصلهء شهريور 1320 تا کودتای 28 مرداد 1332 ، فضای نسبتا باز سياسی ، زمينه را برای فعاليتهای گوناگون فراهم کرد . اگر در دورهء گذشته ، جنبش های اجتماعی ، راه حل را در حرکت به سمت تهران ، اشغال پايتخت و پايان دادن به ديکتاتوريها می دانستند ، اينک قضيه برعکس شده بود . تکيه بر مسائل قومی ، مرکز گريزی ،... و منافع ملی را در سايهء منافع قطبهای سياسی در سطح جهان قرار دادن ، ... به محور حرکات سياسی تبديل شده بود ، و اتفاقا ، اينها ، همان بهترين بهانه هائی بود که (( راست )) در داخل کشور ، و (( راست )) در سطح جهانی ، می توانست آن را علم کرده ، تلاشهای استقلال طلبانه ، آزاديخواهانه و عدالت طلبانه مردم ايران را به راحتی سرکوب کند ، که کرد ! بدون شک ، يکی از بزرگترين خطاهائی که جنبش عمومی چپ در اين دوران مرتکب شد ، حمايت از همين حرکتهای قومی بود ، که در بنيان ، علاوه بر اينکه به جنبش عمومی مردم ايران ياری نرساندند ، که در شکست آن نيز ، نقش بسزائی داشتند . اين واقعيت را يکبار و برای هميشه ، چپ ايران بايد بپذيرد که حرکتهای قومی ، يعنی جنبشها ئی که آمالشان ، در دستيابی به استقلال قومی ، خلاصه می شود و نه خواستهای ملی ، يا طبقاتی ، در هيچ کجای تاريخ ، و در هيچ زمانی ، مترقی و پيشرو نبوده ، که همواره مانع بزرگی بر سر راه مبارزهء طبقاتی بوده اند ( به عنوان نمونه به وضعيت هند و پاکستان و افغانستان و چچن و يوگسلاوی و ... درگيری های قارهء آفريقا ، درهمين دوران اخير بنگريد ! ) . نقطه ء آغاز عدالتخواهی و آزاديخواهی ، هرگز نمی تواند زاويهء بسته و خط کشی شده ء قوميت ، و تکيه بر ويژگيهای منحصر بفرد گروهی ، تحت هر عنوانی : (از جمله نوع لباس و لهجه و گويش و مذهب و ... ) باشد . اساس تفکر چپ ، انسان محوری ، هم در فلسفه ، و هم در فلسفهء اجتماعی است و هيچ چيز ، از جمله ، قوميت ، مذهب ، لهجه و زبان ، نژاد ، رنگ پوست ، جنسيت ،جغرافيا و هر نوع ويژگی ديگر از اين دست ، نمی تواند مبنائی برای بر حق دانستن گروهی از آدميان در جهت ايجاد تفرقه و تمايز و کينه و نفرت و خط و خط کشی و مرز و... باشد . حتی مبارزهء طبقاتی ، که پايه و اساس مبارزه اجتماعی کمونيستی ست ، برای از ميان برداشتن بيعدالتی در بين انسانهاست ، نه حقانيت بخشيدن به يک طبقه و اصالت قائل شدن برای آن ! طبقه کارگر ، خود نيز ، پس از نابودی قدرت انحصاری سرمايه ، بخشی از جامعه ای ست که مبنا در آن ، قبول مسئوليت ، و برخورداری از امکانات ، به صورت برابر با ديگر آدميان است ، و نه چيز ديگر ! ************ و اما در دوره ء محمدرضاشاه ، با گسترش امکانات شهری ، مهاجرت به شهرها ، تغيير ساختار اجتماعی و حتی گذر معيوب ، از صورتبندی زمينداری و ارباب و رعيتی ، به صورتبندی سرمايه داری ( وابسته ) ، افزايش کمی طبقه کارگر و همچنين طبقه متوسط و خرده بورژوازی شهری ، کاهش فوق العاده جمعيت روستائی ، در آميختگی جمعيتی و قومی ( که از الزامات زندگی شهری بود ) و طی شدن يک دوره نسبتا طولانی ِ آموزش عمومی و سراسری به زبان فارسی ، اساسا و از پايه ، فاکتورهای تعيين کنندهء جامعهء موزائيکی و قومی ، دچار دگرگونی شد . شکل شرکت مردم ايران در جنبش 1357 ، از اساس ، با شکل شرکت همين مردم ، در جنبش های قبلی ، از جمله مشروطيت ، متفاوت بود . ديگر سران اقوام و طوايف و عشاير، از نقاط مختلف کشور ، به قصد تسخير تهران نيامدند ! که اعتصابات سراسری طبقه کارگر در نقاط مختلف کشور ، جنبشهای عمومی معلمان و کارمندان و دانش آموزان و دانشجويان و زنان ، جدا از تعلقات قومی و منطقه ای ، ويژگی اصلی و تفاوت نوع ِ شرکت مردم در حرکت اجتماعی 1357 ، با جنبش های قبلی بود . اکنون و پس از گذشت بيست و پنج سال از حاکميت اسلام و بازار ، و در پی تحولات شگرف در سطح جهانی و در زمينهء ارتباطات و همچنين روابط بين الملل ، جامعهء ايران ، از اساس دگرگون شده است . اين دگرگونی ، بيش از هر جائی ، خود را ، در مسئله جمعيتی کشور نشان می دهد . در حال حاضر ، نزديک به هفتاد درصد از جمعيت هفتاد ميليونی ايران در شهرها زندگی می کنند . چيزی نزديک به پانصد شهر و شهرک ( در طی بيست و پنج سال گذشته ) در نقاط مختلف ايجاد شده ، که از هر نوع ويژگی ای برخوردارند ، جز ويژگی قومی !! شهرها و شهرکهائی که قوم گرايان عزيز مقيم سوئيس و کانادا و آلمان ، احتمالا حتی اسم آنها را هم نشنيده اند ! در اين شهرها و شهرک ها ، همه نوع آدمی با هر نوع پيشينه ای و از هر قومی که تصور کنيد ( حتی با پيشينه تعلق ملی ديگر، همچون افغانی و عراقی و پاکستانی و... ) زندگی می کنند و تنها وجه اشتراک آنها اين است که فارسی صحبت می کنند و خود را ايرانی ! می دانند . صد و ده عدد از اين شهرکها در اطراف تهران ايجاد شده است . جمعيت پايتخت ، که اينک بواقع يک ا ّبر شهر است و برای خود ، کشوری محسوب می شود ، از مرز چهارده ميليون نفر گذشته و از طرفی به کرج سه ميليون نفری وصل شده و از طرف ديگر به ورامين يک و نيم ميليون نفری !! پيشينهء اين جمعيت هجده - نوزده ميليونی ، از نظر قومی به ترتيب ، به آذربايجان ، لرستان ، گيلان ، مازندران ، خراسان ، کردستان ، و ... تقريبا از همهء کشور باز می گردد . يکنفرشان هم به کمتر از تهرانی بودن ! رضايت نمی دهد و بر اساس يک نظر سنجی (( که اخيرا گرفته شد )) نود و دو درصدشان افتخار می کنند که ايرانی اند !!! يکنفرشان هم حاضر نيست بگويد پدر و مادرش کجائی ست ! حق هم دارند !! چرا که پيشينهء زندگی در ميان پشکل و شپش ، طبيعتا نمی تواند افتخار آميز باشد ! اين اتفاق ، تقريبا در همهء نقاط کشور ، رخ داده است . ترکيب جمعيتی در ايران ، به شکلی اساسی دگرگون شده است . به عنوان مثال ، تقريبا جائی از ايران را نمی توانيد پيدا کنيد که آذريها در آنجا نباشند و با غيرآذريها ازدواج نکرده باشند ! خانواده ای را نمی توانيد پيدا کنيد که بستگانی از اقوام مختلف و از نقاط مختلف کشور در بين خود نداشته باشد . از منظر زبانی نيز ، مسئله ، علاوه بر اينکه ديگر ، مسئلهء انتخاب بين زبان فارسی و لهجه های قومی نيست ، که تلاش و تغييرات ، به شکل طبيعی ، در جهت هر چه گسترده تر شدن لهجهء تهرانی زبان فارسی است !! به عنوان مثال ، اگر به ميان جوانان امروز شهرهای مشهد و اصفهان و ساری و رشت و... برويد ، ديگر کمتر با کسی روبرو می شويد که با لهجهء پدران خود صحبت کند . استفاده گسترده از رسانه ها ، راديو و تلويزيون ، نشريات ، اينترنت و ... انواع و اقسام وسائل ارتباطی ، بعلاوهء بالا رفتن سطح سواد عمومی و افزايش تعداد متخصصان و همچنين پيدايش جمعيت انبوه دانشجوئی ، حتی در نقاطی از کشور که تا ده سال پيش مستراح هم نداشتند ( يعنی همان منطقهء تمدن ؟! 2700 ساله !! ) چنان دگرگونی ای در کيفيت و بافت جمعيتی ايران پديد آورده است که ، اگر همين روند تا يک دههء ديگر ادامه پيدا کند ، برای کسب اطلاع راجع به اقوام ايرانی و گويش و آداب آنها ، تنها بايد به موزه ها و کتابخانه ها مراجعه کنيد !!! می خواهم توجه تان را به اين موضوع مهم جلب کنم که اين پديده ، تنها به ايران اختصاص ندارد ، که از افريقا گرفته تا آمريکای جنوبی ، پديدار گشته و بسرعت پيش می رود . دانشمندان و محققين علوم جامعه شناسی ، مردم شناسی و زبان شناسی معتقدند که تا پنجاه سال آينده ، از بين پنج هزار زبان زندهء کنونی که بشر با آن صحبت می کند ، تنها ، چيزی در حدود پانصد زبان باقی می ماند و بقيه بتدريج بدست فراموشی سپرده می شوند . اين روند ، کماکان ، پس از اين تاريخ نيز ادامه پيدا خواهد کرد . اکثر زبانهائی که در اين فاصله به فراموشی سپرده می شوند ، مربوط به جوامع عقب افتاده و در حال توسعه هستند و اکثرآ ، زبانها و لهجه های محلی به حساب می آيند . عليرغم تلاشهای لجوجانه ای که قومگرايان و نژاد پرستان مقيم خارج از کشور ، در زمينهء خلق زبان جديد از لهجه های مغلوط خود می کنند ، حتی موفق به گسترش اين اختراعات ! در بين نسل پس از خود نشده اند و فرزندان ايشان ترجيح می دهند به زبان کشور محل اقامت خود و يا انگليسی گفتگو و يا مطالعه کنند . در داخل کشور ، حتی تلاشهائی که جمهوری اسلامی در اين زمينه انجام می دهد ، با شکست روبرو شده است . به عنوان مثال پخش ويژه برنامه و فيلم به لهجه مازندرانی در تلويزيون مرکز ساری ، با تمسخر و اعتراض مردم مواجه شده است که : (( پخش اين برنامه ها باعث می شود لهجهء فارسی بچه های ما بد شود !! )) . *********** با توجه به آنچه آمد ، می توان گفت که ، علم کردن مسألهء زبانها و لهجه ها ، در حال حاضر! ، تنها می تواند کارکرد سياسی داشته باشد و اين کارکرد ، جدا از طرحها و راهبردهای امپرياليستی ، قابل تصور نيست . حيله ای که در اين رابطه به کار می رود ، قابل توجه است : کارگزاران اين طرحها تلاش می کنند که در وهلهء اول چنين جا بياندازند که واژهء ايرانی مترادف است با فارس !!! به عنوان مثال ، هنگاميکه از يک کرد و يا يک بلوچ در خارج از کشور بپرسيد که شما کجائی هستيد ؟ نمی گويد ايرانی يا کرد ايرانی و يا بلوچ ايرانی ، بلکه می گويد من کُردم يا بلوچم ! و بهيچوجه حاضر نيست قبول کند که قوم و قبيله اش از جملهء اقوام آريائی و از سرزمين و کشور ايران است . به آنها قبولانده اند که اگر بپذيريد ايرانی هستيد ، به اين معنی ست که فارس هستيد و بدينگونه هويت مستقل ! خود را ناديده گرفته ايد !! برای آنها پرچم درست کرده اند و نقشه جغرافيائی چاپ کرده اند و انجمنهای مستقلی برپاداشته اند و مراسم و اعياد را جداگانه اجرا می کنند و در روابط خود با ديگران ، فارس ها را بايکوت می کنند . آنها تلاش می کنند تا همين طرحها را در داخل کشور نيز اجرائی کنند . خنده دار است که ، آقايانی که خود را نمايندهء خلق عرب !! خوزستان می دانند به پابوسی سران کشورهای عربی می شتابند ، آنهم با بدست گرفتن پرچمی با شکل و شمايل پرچم عراق ! و آنگاه در مصاحبه های داخل کشور می گويند (( ما فقط بدنبال احقاق حق خود در چهارچوب ميهنمان ايران هستيم !!! )) . يا آن ديگری ، محمود چهرگانی ، از کاخ سفيد بودجهء مخصوص دريافت می کند ، تا در جهت استقلال آذربايجان تلاش کند ! گروهی ديگر که دائم در حال لاس زدن با جمهوری جنايت اسلامی هستند و حتی رهبران خويش را در همين رابطه از دست داده اند ، شب خوابيده ، صبح بر می خيزند و شعار خودمختاری خود را ، هماهنگ با طرح آمريکا برای عراق ( و لابد ايران ) ، با شعار فدراليسم ( کنگره سيزده حزب دمکرات کردستان ) عوض می کنند !! عده ای ديگر خواهان استقلال آذربايجان می شوند ، چون در آنجا معدن طلا پيدا شده است !!! و اين قصه سر دراز دارد... ....... اين نوکران بالقوه و بالفعل ، با خاک پاشيدن به چشم توده ها ، از ايشان پنهان می کنند که در ايران ، ما قومی خاص به نام ايرانی نداريم ! بلکه کشوری بنام ايران داريم که ساکنان آن ، از هر قوم و قبيله ای را ، ايرانی می خوانند . فارس ها همچون کردها و يا لرها و آذريها و بلوچها ، همه با هم ايرانی محسوب می شوند و ديرزمانی ست که ديگر در ايران کسی نمی گويد من کردم يا لرم يا فارسم ، بلکه می گويد تهرانی ، بروجردی يا اهوازی و تبريزی ام ! آنها نمی خواهند به مردم بگويند که در ايران ، نه اکنون ، که مدتهای مديد در تاريخ ايران ، هيچگونه منعی در بيان و نگارش به زبان و لهجهء خاص ، وجود نداشته است و وجود ندارد ! که اگر منعی وجود داشته ، به دليل محتوای آن بيان و يا آن نوشته بوده ، نه زبان آن !!! چه در زمان شاه و چه در جمهوری اسلامی ، هزاران عنوان کتاب و نشريه و نوار و فيلم به زبان و گويش های مختلف منتشر شده و هرگز منع زبانی وجود نداشته ، که اگر منعی بوده ، همانند انتشارات به زبان فارسی ، به دليل موضوع و محتوای اين کتابها و نشريات بوده است ! کتاب دستور زبان کردی ، نوشتهء آقای احمد قاضی ، در مرکز نشر فرهنگ و ادبيات کردی ، و توسط اتشارات صلاح الدين ايوبی ، و به تعداد 5000 نسخه ، در اروميه منتشر شده است نه در آفريقای جنوبی !!! ************ و اما چگونه می توان اين قضيه لهجه و زبان را به گونه ای سامان داد که بهانهء سوء استفاده را از دست بيگانگان و نوکرانشان گرفت ؟ قبل از هر چيز ، سياستمداران ، جامعه شناسان ، زبان شناسان و ادبا ، بايد اين نکته مهم را بشکل اقناعی برای همهء مردم توضيح دهند که لازمهء زندگی مشترک در کشوری همچوم ايران ، بخصوص در حال حاضر ، هم از جهت سياسی و هم فرهنگی و آموزشی و همچنين پيشرفت و توسعهء همگون و هماهنگ ، و ارتباط و همزيستی ، استفاده از يک زبان مشترک است . آنها بايد اطلاع داشته باشند ، حتی در کشورهائی که دو زبان رسمی دارند ، همهء مردم، هر دو زبان را بخوبی فراگرفته و بر آن مسلط هستند . در هيچ کجای دنيا ، برای هر قوم و قبيلهء موجود در آن کشور، نظام مستقل آموزشی ، به زبان و لهجهء خودش به راه نيانداخته اند ! چرا که اساسا چنين چيزی هم غير معقول و غير منطقی است و هم امکان ناپذير است ، چرا که امکانات فراوان نياز دارد و از سوی ديگر ، شيرازهء نظام آموزش هماهنگ و توسعهء يکسان را ، از هم می پاشد و همچنين ارتباط لازمهء علمی در سطح يک کشور را مختل می کند و در دراز مدت به وحدت ملی که رکن اساسی ساختار يک جامعه در قالب يک کشور است ، ضربهء اساسی وارد کرده ، آن را متلاشی می کند . ( يکلحظه تصور کنيد که اگر دولت هند می خواست بر اين قاعده عمل کند ، چه وضعی پيش می آمد ؟ کشوری با يک ميليارد جمعيت و داشتن بيش از هفتصد نوع زبان و گويش !! ) . بنابراين ، در نفس وجود يک زبان مشترک ، هم در ارتباط با ساختار اداری - سياسی و هم فرهنگی و ارتباطی در سطح جامعه و هم نظام آموزش سراسری ، هيچ شکی نبايد وجود داشته باشد . موضوعی که در اينجا مطرح می شود اين است که در اينصورت ، تکليف کسانی که در اين کشور ، در بين اقوامی بدنيا می آيند که زبان و لهجه يا گويش ايشان با زبان رسمی فرق دارد ، چه می شود ؟ پيش از هر چيز بگويم که از منظر علوم جديد ، مراحل فراگيری زبان ، بر خلاف تصورات گذشته ، از دوران جنينی آغاز شده وتا سن پنج سالگی ، تا حد نود در صد ، تکميل ميشود. ده درصد باقيمانده نيز ، که تنها مربوط به آرايه های زبانی و فرهنگی - شخصيتی است ، بتدريج تا ده سالگی ( برخی نظرات ، تا سيزده ) تکميل می شود. بر اين اساس ، کودکی که مدرسه را در سن شش يا هفت سالگی شروع ميکند ، تقريبا ، در رابطه با زبان مادری اش مشکلی ندارد. قابل ذکر است که ، همچنين ثابت شده است ، روند فراگيری زبان در کودکان ، با بزرگسالان ، تفاوت دارد ، بدين معنی که : يک کودک برای فراگيری يک زبان جديد ، بخشی جديد را در مرکز زبان مغز ، فعال ميکند ، اما يک بزرگسال ، مجبور است در همان بخش فعال زبان ، پروندهء جديدی را ، برای زبان جديد ، بگشايد. بر اين اساس ، يک کودک قادر است سه ، تا چهار زبان را ، به سهولت و بدون هيچ مشکل و فشاری فرا گيرد. با توجه به موارد مذکور ، آه و ناله های قوم پرستان عزيز و نگرانی هايشان در مورد آموزش به زبانی غير از زبان مادري، کاملا بی مورد و غير علمی است ! هر چند شخصا اعتقاد به آموزش همزمان زبان مادری ، به عنوان يک مادهء درسی ! در کنار زبان رسمی دارم. از نظر نگارنده ، راه حل مسئلهء گويشها در ايران ، بسيار ساده است ! اگر ما نخواهيم به عمد، مسئله گويش و زبان را علم عثمان کرده ، بهانه کنيم و از آن بهره برداری سياسی کنيم ، قضيه به راحتی قابل حل است و برای آن راه حل عملی وجود دارد ؛ 1 - در سطح عمومی و جامعه ، هيچگونه منعی در استفاده از گويش محلی ، در گفتار و نوشتار و انتشارات نبايد وجود داشته باشد و همهء اقليتهای قومی ، در اين رابطه ، بايد از امکانات برابر با ديگر اقوام برخوردار باشند. 2- رسانه های جمعی از جمله راديو و تلويزيون ، در سطوح منطقه ای بايد حداقل يک سوم از ساعات پخش برنامهء خود را به زبان يا گويش محلی اختصاص دهند . اما در بقيه ساعات الزاما برنامه ها بايد به زبان رسمی کشور باشد . ( موارد 1 و 2 ، در حال حاضر ، تقريبا وجود دارد و رعايت می شود ! ). 3 - در سطح نظام آموزشی کشور ، آموزش و پرورش هر منطقهء قومی موظف است شرائط لازم را به جهت آموزش زبان يا گويش همان منطقه ، به صورت يک مادهء درسی و يک کتاب درسی مشخص ، در کنار ديگر مواد درسی ، همچون علوم و رياضی و فارسی ، فراهم آورد . طبيعتا ، همهء کتب درسی ديگر ، غير از کتاب گويش قومی ، بايد به زبان رسمی و مشترک باشد. اين مادهء درسی ، به عنوان زبان دوم ، پس از زبان رسمی ( که همهء کتب بدان زبان است ) رسميت يافته ، زبان خارجی ( انگليسی ، فرانسه ، آلمانی يا ... ) زبان سوم مناطق قومی فرض می شود . طبيعتا در مناطقی که به زبان رسمی ( فارسی ) تکلم می کنند ، زبان دوم ، زبان خارجی خواهد بود . در چنين شرائطی ، همهء اقوام ، زبان يا گويش خود را ، از همان ابتدای آغاز تحصيل ، در کنار زبان رسمی آموزش ديده ، قادر به استفاده از آن خواهند بود. بر اين اساس ، همهء اتباع کشور ، ضمن اينکه از نظام آموزشی يکسان و مشترک برخوردارند ، زبان و يا گويش و لهجهء مادری خويش را نيز می دانند و مشکلی با زبان رسمی نخواهند داشت . در چنين شرائطی وضعيت بدين صورت در خواهد آمد که به عنوان مثال در آذربايجان ، فارسی ، زبان مشترک و آذری زبان دوم خواهد بود. در کردستان ، فارسی زبان مشترک و کردی ، گويش دوم خواهد بود ، در بلوچستان و ... در همهء مناطق مختلف به همچنين ! آنچه در اين نظام آموزشی اهميت دارد ، اين است که : محور آموزش ، در همهء مناطق ، بر اساس زبان مشترک است ، ضمن اينکه حق هر قوم در فراگيری گويش محلی ، حفظ گرديده است . به اين ترتيب ، کودکی که در منطقه آذربايجان يا کردستان و يا هر جای ديگر پا به مدرسه می گذارد ، همزمان ، زبان مادری خويش را در کنار زبان مشترک ( که زبان همهء ملت ايران است ) فرا گرفته ، از هيچ جهت ، مشکلی برای او پيش نخواهد آمد . در بسياری از کشورهای جهان ، فرزندان خانواده های مهاجر ، دقيقا چنين وضعيتی دارند و هيچکدام هم بخاطر داشتن زبان مادری متفاوت ، خواهان خودمختاری و يا حکومت فدراتيو در کشور مورد نظر نمی شوند !!! مرداد 1383
( 1 ) - ستم مضاعف هم ، صيغهء مبالغهء اين جماعت ، برای مظلوم نمائی به شيوهء روضهء طفلان مسلم ! است ، تا از مناطق
قومی ، صحرای کربلا ساخته ، و چنين القاء کنند که بر ايشان همان رفته ، که لابد بر حسين و بستگان ، در تاسوعا و عاشورا !!! منظور قوم پرستان روستائی ويا گوسفند چرانانی که با يک سفر چند ساعته و يا حداکثر چند ماهه ، فاصلهء يک صورتبندی تاريخی را ، با صورتبندی ديگر، طی کرده ، در اروپا مستقر شده اند ، اينستکه : آنها علاوه بر اينکه ستم طبقاتی را متحمل شده اند ، ستمی را نيز به عنوان اقليت قومی تحمل کرده اند ، يعنی تحقير شده اند و يا حق آموزش به لهجهء روستائی شان از آنان سلب شده است ، البته منظور ايشان عمدتا مربوط می شود به دوره ای بسيار کوتاه در زمان محمد رضا پهلوی ، که خود آنجناب ! هم جزو اقليتهای قومی محسوب می شدند! ولی آيا واقعا چنين چيزی حقيقت دارد؟ يعنی اينکه مردم ، در ايران ، بخاطر تعلقات قومی ستم کشيده اند و يا تحقير شده اند ؟ من فکر می کنم اگر قرار بر ميزان محاسبهء ستم و تحقير باشد ، اتفاقا بر هيچکس به اندازهء فارس ها ظلم نشده و هيچ جماعتی به اندازهء ايشان تحقير نشده است ! باور نمی کنيد ؟ تاريخ را بخوانيد ! از اعراب وحشی مسلمان ( که فارس ها را ملقب به لقب عجم کردند و تا دويست سال اگر کسی به فارسی سخن می گفت ، زبانش را از پس گردن بيرون می کشيدند ...، سنائی می گويد : عجم سزد که بنالند از عرب ، که عجم - ز خشک مغزی اعراب ، خشک لب گشتند !!! ) گرفته ، تا کارگزاران دستگاه شکنجهء محمد رضا پهلوی و جمهوری اسلامی که از سر اتفاق!! همه يا ترک اند و کرد و لر ، يا عرب و افغانی و بلوچ !!! ، تمامی تاريخ هزار و چهارصد سالهء گذشته ( بجز دوره هائی کوتاه ) ، حکايت ظلم اقوام گوناگون بر فارس و فارس زبان است!!!... و اما حقيقت چيست؟ حقيقت اينستکه همهء ظلمی که تا کنون بر مردم ايران رفته ، ظلم و تحقيری طبقاتی بوده و برای حاکمان فرقی نميکرده که کسی را که می دوشند و يا تحقير می کنند ،از چه قوم و قبيله ای ست و چه رنگی دارد و متعلق به کدام شهر و روستاست . زبان و مذهب و قوميت و امثالهم هم ، حداکثر، بهانه ای برای توجيه همان ستم طبقاتی بوده است و بس ! امروز هم همين حکايت است !! همهء آن صد هزار نفری که جمهوری اسلامی به جوخه های اعدام سپرده و يا در زير شکنجه کشته است ، بخاطر افکار عدالت خواهانه و آزادی خوا هانه شان بوده است ، نه تعلق قومی يا نژادی شان ! جمهوری اسلامی با مردم مشهد و قزوين و تهران و اسلام شهر و اراک ، همان بر خوردی را کرده و می کند که با مردم در سنندج و خلخال و ساری و زاهدان.

Wednesday, May 24, 2006



ريشه هاى قوم گرائى

فرهاد عرفانی - مزدک


- در تحليل مواضع اجتماعی و يا سياسی افراد وگروهها ، تنها نبايد به درک آنچه از جانب ايشان بيان می شود اکتفا کرد و فقط بدان پرداخت ، چرا که ، پس زمينه های جامعه شناختی تفکری که خود را در بيان سياسی و يا حتی يک رفتار اجتماعی بروز می دهد ، قابل تأمل است و از اهميت بسزائی برخوردار است . هم از اينجهت است که در مقالهء حاضر ، تلاش می شود پس زمينه های گرايشهای قوم و قبيله ای و تمايلات عشيرتی ، که در اساس ، بنيان تمايلات سياسی مبتنی بر خودمحوری ، نزديک بينی سياسی ، تنگ نظری گروهی ، احساسات استقلال طلبانه بر محور تمايزات قومی و مذهبی يا نژادی و زبانی و اقليمی ، و همچنين ، دستاويزی بر رفتار های شبه فاشيستی در جامعهء مدرن است را کاويده و چشم اندازی هرچند محدود تصوير شود تا چهرهء مرتجعينی که به ضرب سکهء امپرياليسم برای آيندهء ايران ، تحت عناوين حقوق اقليتهای قومی ، حق تعيين سر نوشت خلقها؟!! و... فدراليسم ؟!!! مشغولند ، بيش از پيش ، افشا شود ... ******************************************

از همان هنگام که انسان ، زندگی در جنگلها و غارها را رها کرده ، به زندگی در حاشيهء رودها روی آورده و به اهلی کردن حيوانات پرداخت ، اجتماع انسانی ، پابپای اين تحول ، بخاطر تقسيم کار اجتماعی ، دارای هويت و معنای تازه ای نيز شد. خانواده معنا و کارکرد اجتماعی يافت و به اعتبار آن ، دارای هويت. بر اين اساس ، پيوستگی و وابستگی خونی و خويشاوندی ، هويت جديد اجتماع انسانی شد. اين روند ، با سکنی گزيدن انسان در يک مکان مشخص و پرداختن به کشاورزی و شکل گيری روستا ، و همچنين ، رشد و توسعهء روابط کوچ نشينان با روستائيان و پيدائی مفهوم داد و ستد ، به تدريج ، به مفهوم خانواده و قوم و خويش ، ابعاد تازهای بخشيد که ، طبيعتا ، انبوهی از مفاهيم فرهنگی - اجتماعی و سنن و آداب را نيز ايجاب می کرد. بر اين اساس ، برای درک آنگونه روابط اجتماعی که : قوم ، بمثابه پيوند خونی و خويشی و به تبع آن ، فرهنگی - زبانی واقليمی ، خود را توضيح می دهد ، و بنيانهای يک رفتار اجتماعی خاص را پی می ريزد ، هيچ جا بهتر از روستا نيست. با شناخت اين محيط ( روستا ) است که می توانيم به چرائی رفتار قوم گرا يان و قبيله پرستان و عقب افتاده هائی از اين دست پی ببريم و نقاب ، از چهرهء روشنفکران خرده بورژوائی که در پوستين انقلابيگری خزيده اند ، کنار زده ، چهرهء حقيقی اين دايناسور های آلت دست امپرياليسم را به مردم بنمايانيم. ******** در ميان انواع اجتماعات انسانی ، اجتماع روستائی ، از ويژگيهای منحصر به فردی برخوردار است . ويژگيهائی همچون محدوديت جغرافيائی و اقليمی ، ارتباط مستقيم با طبيعت ، وابستگی متقابل انسان و عوارض طبيعی به هم ، وابستگی و نزديکی خويشاوندی ، انسجام فرهنگی و مذهبی ، اجبار به کار سخت بدنی ، تمايز مفهوم زمان با مناطق اجتماعی ديگر ، اهميت و ارزش فوق العاده منابع طبيعی ، عدم ارتباط وسيع اجتماعی ، عدم درگيری با مشغله های خاص جامعهء شهری و صنعتی و ... ويژگيهای فراوان ديگر ، که همه و همه ، در بسياری موارد ، بر انسان روستائی ، توسط طبيعت ، تحميل می شود و او مجبور است خود را با آن وفق داده و همزيستی داشته باشد . دقيقأ از همينجا نيز هست که الزاماتی فکری ، روحی ، مذهبی ، فرهنگی و ... شکل می گيرد که ، بازتاب نهائی آن را ، در رفتار اجتماعی و يا سياسی روستازادگان ، می توان مشاهده نمود . نظر به اينکه عوامل شخصيت ساز در انسان ، در هر دو وجه طبيعی و اجتماعی آن ، بنيان اسکلت و ساختار شخصيت را ، عمومأ تا سنين پيش از دبستان ، شکل می دهند و صد البته بخشی نيز مربوط به محيط خانواده و خاستگاه فرهنگی - طبقاتی آن است ، به سهولت می توان دريافت که تأثيرات چگونگی زندگی در سالهای اوليه رشد و نمو انسان ، نقشی انکار ناپذير در شکل گيری آنچيزی دارد که ، بعدها در بزرگسالی ، مبين يک شخصيت اجتماعی اند . اينکه می بينيد عموم آدمها در همه جای کرهء خاک ، در همان دقايق ابتدای آشنائی با يکديگر ، به گونه ای عرفی پذيرفته اند از يکديگر بپرسند که ، مثلأ : (( کجائی هستی ؟ )) و يا (( از کجا می آئی )) يا متولد کجا و يا بچهء کدام محل و منطقه و شهر و کشوری ؟ ناخودآگاه اشاره به گام مهمی در شناخت شخصيت و دنيای مخصوص افراد ، که منوط به خاستگاه ايشان است ، دارد. البته گاهی و شايد امروزه (( اغلب )) ، ارتباط و تأثير پذيری از جهان بينی روستائی ، غير مستقيم است . بدين معنی که ، فرد ممکن است ، خود ، زاده و بزرگ شدهء محيط شهری باشد ، اما با فاصلهء زمانی نچندان طولانی ، از طريق بستگان ، به فرهنگ روستائی وابسته باشد و يا در آن نشو و نما کرده باشد . اين موضوع ، د رمورد اکثر مهاجرين دهه های اخير به شهرها و شهرستانها و شهرهای بزرگ و مراکز استان ، صادق است . گاهی اوقات نيز ، اين مهاجرت به خارج از کشور صورت پذيرفته ، که در اينصورت ، قضيه از پيچيدگيهای بسيار بيشتری برخوردار است و تضادهای عجيب و غريبی را هم در شخصيت و هم در جهان بينی فرد و افراد مذکور موجب می شود .

********* همانگونه که اشاره شد ، زندگی و باليدن در روستا و در آميختن با اين دنيای محدود و مسائل آن ، جهان بينی فلسفی و در ادامه ، جهان بينی اجتماعی و فرهنگی فرد را شکل داده ، از وی شخصيتی ويژه می سازد که طبيعتا رفتارهای فردی و اجتماعی و شکل نگرش به جهان پيرامون و حتی خواسته ها و آرزوها را تحت الشعاع خود قرار می دهد. چنين فردی ، بدون اينکه اغلب (( خود )) متوجه باشد ، انعکاس همهء آن چيزی ست که تحت عنوان ، ويژگيهای منحصر به فرد ، دسته بندی کرديم : در داستان (( ماهی سياه کوچولو )) نوشتهء زنده ياد (( صمد بهرنگی )) ، با ماهی پيری روبرو می شويم که ، برکهء محل زندگی خود را (( همهء جهان هستی )) می پندارد ! و بهيچوجه حاضر نيست قبول کند که جهانی ديگر نيز وجود دارد و جالب تر اينکه مدعی نيز هست ، که همه چيز اين جهان ( برکه ) را می داند و نيازی به مکاشفه و تحقيق و تفحص و پرسش هم ندارد !! شايد هم ، شما خوانندهء عزيز ، با اينگونه افراد ، در زندگی روزمره برخورد کرده باشيد ، که همه چيز را با دنيای محدود خود در کفهء قياس قرار داده ، هر آنچه با آن هماهنگ نباشد را رد می کنند ! شايد در وهلهء اول غافلگير شده باشيد و علت اينگونه رفتار عجيب را نتوانيد بفهميد ، اما با کمی دقت متوجه می شويد که فرد نامبرده ، در رجعتی دائمی به خاستگاه اجتماعی خويش است و بقول معروف (( دنيا را از منظر سوراخ سوزن می بيند ! )) . ، در مورد زندگی روستائی به ويژگيهائی اشاره کرديم که اکنون ، با کمی ريز شدن در اين موارد ، می توانيم شناخت بيشتری پيدا کرده ، به علت رفتار قوم گرايان ، در بيان خواستهای سياسی - اجتماعی ، پی ببريم . اولين موردی را که در مورد زندگی روستائی مطرح کرديم ، محدوديت جغرافيائی و اقليمی بود . اينچنين محدوديتی ، به شکل طبيعی ، اولين عارضه اش ، محدود يت روابط اجتماعی ست . نظر به اينکه انسان موجودی اجتماعی ست و به شيوهء آزمون و خطا ، به بازسازی هويتی ، شخصيتی - روانی و رفتاری خود می پردازد ، خودبخود ، محدوديت در روابط اجتماعی ، محدوديت در موارد آزمون و خطا را موجب شده ، فرد مذکور را دچار محدوديت ديد اجتماعی می نمايد . از منظری ديگر ، رفتار اجتماعی وی ، در بوتهء نقد ديگران قرار نگرفته ، صيقل نمی خورد . چنين شخصيتی زمخت و سخت می نمايد . مغرور و خودبين می شود و حاضر به پذيرش نقد اجتماعی نيست . روستائی کم می داند ، اما پرمدعا و مغرور است . علت آن همين محدود بودن جهان او، و به تبع آن ، جهان بينی اوست ! مورد ديگر از ويژگيهای برشمرده شده ، ارتباط مستقيم روستائی با طبيعت و وابستگی متقابل وی با عوارض و تبعات مثبت و منفی آن است . واقعيت اينستکه روستائی ، جزئی از طبيعت پيرامون خويش است و ميان او و يک شهر نشين ، در اين رابطه ، دنيايی از فاصله وجود دارد . روستائی ، همه چيز خود را مديون طبيعت است ، کار و غذا و امکانات زندگی و پناهگاه و تکيه گاه او ، همان طبيعتی ست که وی را در برگرفته . بر اين اساس ، هاله ای از تقدس ، هر آنچيزی در اين طبيعت را در برگرفته ، از آب رودخانه گرفته تا سنگ کوه و خار صحرا و بوته و درخت و کشتزار و حيوانات ، هر کدام ، از آنجهت که سازندهء گوشه ای از زندگی وی اند ، به همان ميزان که زندگی عزيز است ، آنها نيز عزيز اند ! اينچنين است که احساس مالکيت و سپس ، احساس تعلق به محيط ، از چنان قدرت و تقدسی برخوردار است که حتی فکر تعرض به آن ، روستائی را آشفته کرده ، بر می آشوبد ! نبردها و جنگهای خونين و کينه های شتری و اختلافات ديرينه ، مابين ساکنين روستاهای همجوار ، افسانه ای ديرپاست که ، در همهء موجوديتهای روستائی ، موجود است و دستمايهء نگارش داستانهای بسياری قرار گرفته است . اين تقدس تا آنجا پيش می رود که ، در بسياری موارد ، شکل آئينی و مذهبی بخود گرفته ، حتی به ستايش و زيارت منجر می شود ! بسياری از جامعه شناسان ، آغاز گرايش به مذهب و پيدايش اديان را همين نقطه می دانند . شايد شما هم با درختان ، غارها و معبرهای مقدسی روبرو شده باشيد که زيارتکده اند و در نذر و نياز ، جايگاه ويژه ای دارند! اين احساس تعلق شديد ، پايه و اساس آنچيزی ست که در شکل اجتماعی خود ، به حفظ حدود و ثغور و پاسداری از خاستگاه سرزمينی منتهی می شود و در ضمير ناخودآگاه روستائی ، مقدس و تعرض ناپذير است . همانگونه که پيشتر اشاره شد ، نظر به اينکه همه چيز در روستا بسختی فراهم می شود ، يعنی همهء امکانات زندگی و اموال و دارائی ها ، خودبخود ، هر چيزی ، هر چقدر خوار و خرد ، از ارزش ويژه ای برخوردار است و طبيعتا اين ارزش با ميزان مالکيت رابطهء مستقيم دارد و به تبع اين ، مالک و صاحب اين اموال و دارائی ها و امکانات ، با توجه به ميزان برخورداری از ارزش های مادی ، در نزد ديگران ، از ارزش و احترامی خاص برخوردار می شود. بر همين اساس است که خانها و مالکها و اربابها ، در نزد روستائيان ، از احترام و جايگاه ويژه ای برخوردارند . ميزان و قدرت اعمال ارادهء اجتماعی در روستا نيز ، تابعی از همين مسئله گسترهء مالکيت است . و اما قدرت مالکيت به اينجا ختم نمی شود ، که طبعا حامل ايجاد ويژگيها و خصوصياتی فردی و شخصيتی نيز هست . به عنوان مثال ، خصوصياتی همچون تنگ نظری ، حسادت و بخل ، گدا صفتی و قدرت طلبی ... ، عوارض قرار گرفتن در چنين موقعيتها و فضائی ست . روستائی به آنکه بيشتر دارد ، حسادت می ورزد ، چرا که مالکيت بيشتر را مترادف با موقعيت بهتر ، احترام بيشتر و امنيت و آسايش فراوان می داند . بر اين اساس بخيل هم می شود. او نمی خواهد کسی بيشتر از او داشته باشد . تنگ نظر می شود . او نمی خواهد و نمی تواند موفقيت ديگران را تحمل کند . وی گدا صفت است و حاضر نيست هيچ چيزی ، هر چقدر ناچيز را از دست بدهد ! اگر هم سخاوتی از خود نشان می دهد ، مثلا در برخورد با ميهمان ، مطمئن باشيد حساب و کتابی در کار است و او در واقع دارد با شما معامله ای را صورت می دهد ! او در اين ويژگيها تا حد زيادی با خرده مالکان شهری وجه اشتراک دارد . فقط شکل اعمال ايشان ممکن است متفاوت باشد . *******

موردی ديگر که در تکوين نگرش روستائی به جهان پيرامون ، نقشی اساسی دارد ، موضوع روابط خونی و خويشاوندی ست . در همين ابتدا بگويم که مابين روستائيانی که به کار کشاورزی و باغداری مشغولند ، با چادر نشينان و صحرا گردان و ايل نشينان و عشاير و دامپروران ، اگرچه از نظر امکانات و شکل اقامت ، تفاوتهائی وجود دارد ، که البته قابل توجه است ، اما از بسياری جهات ، وجوه اشتراک وجود دارد . بخصوص اينموضوع ، در مورد کوچ نشينان و عشاير ايرانی ، نسبت به ساير مناطق جهان ، بخصوص نقاط ديگر آسيا، بيشتر صادق است . همانگونه که می دانيم ، فلات ايران ، بخصوص خطهء جنوب ، که از منظر تاريخی ، جنوب کشور کنونی عراق را نيز شامل می شود ، از جملهء اولين مناطقی ست که بشر اقدام به کشاورزی کرده است و در يک جا اسکان گزيده و زندگی مدنی و شهری را آغازيده است . طبيعتا ، گسستن از زندگی مبتنی بر شکار و رفتن بسوی اهلی کردن حيوانات و کشاورزی ، نمی توانسته است همهء افراد را وارد يک چرخهء مشخص اقتصادی کند . به همين جهت است که زندگی کوچ نشينی يا دامداری ، بشکل زندگی ايلياتی و عشيره ای ، در کنار کشاورزی و همپای آن ، نه رقيب ، که اغلب به عنوان کامل کنندهء صورتبندی زندگی دهقانی و ارباب و رعيتی ، رشد داشته است . به همين دليل است که ، تشابهات فراوان فرهنگی ، توجيه پذير می نمايد. از جملهء اين تشابهات ، همين پيوستگی خونی و خويشاوندی و محدود و بسته بودن آميختگی نژادی است ، که در ادامهء خود ، به مفهوم قوم و قبيله و عشيره ، معنا می دهد . ازدواج بين نزديکان در يک روستا ، آميختگی در بين روستاهای نزديک ، به لحاظ تشابهات اقتصادی - اقليمی - مذهبی ، و در ادامه ، در بين کشاورزان و دامپروران و کوچ نشينان و عشاير ، سنتی ديرينه بوده است ، که بتدريج ، هرم اقتصادی را ، به هرمی قومی ارتقاء داده ، قدرت قدرتمندان قوم و قبيله را بمثابه قدرتمندان اقتصادی و همزمان ، رئيس قوم ، معنا بخشيده ، آنها را به عنوان (( صاحب همه چيز )) مطرح می کرده است (1) در اينجاست که پيوستگی اقتصادی ، پيوستگی خونی ، پيوستگی آئينی و مذهبی ، قوم و قوميت را ، نه تنها به عنوان يک اجتماع انسانی و اقتصادی - اقليمی ، که مهمتر از آن ، به عنوان يک اجتماع عشيرتی و عاطفی ، با پيوستگی های عميق خونی و تعصبات خانوادگی ، موضوعيت می داده است . اين روابط تنگاتنگ ، که از همهء مظاهر فرهنگ ، از جمله زبان ، دين ، آئينها و مراسم ، سنتها و روابط عميق ، اشباع می شده است ، بتدريج پايه گذار نوعی از وحدت می شده است که ، در دورهء ماقبل مدرنيته ، اس و اساس ايجاد قدرتهای منطقه ای بوده است. قدرتهائی که در کشمکش و يا سازش با واحدهای همسان ، در اقليتهای ديگر و در طی زمان طولانی ، منجر به شکل گيری ساختار قدرت ، بمثابه ملت ! بوده است . جغرافيا و مشترکات خونی و قومی و آئينی و فرهنگی ، مرز تعيين کنندهء روابط ، تحت عنوان جغرافيای داخل و خارج ملتها ، تا پيش از مدرنيته بوده است . طبيعتا ، جنگها و کشمکشها ، مابين حوزه های اقتدار اقوام ، دايرهء مفهوم ملت را تنگ و گشاده می کرده است . بنابراين ، مفهوم ملت ، از نظر حقوقی ( حقوق جامعهء مدرن ) با همين مفهوم ، از منظر روابط ماقبل مدرنيته ، تفاوت دارد . در دوران مدرن ، با تثبيت مرزها ، شکل گيری نظام اداری قدرت ، بوجود آمدن نظام اجتماعی و سازمانهای مدنی ، حاکميت دولت ملی به مفهوم طبقاتی و نه قومی ! ، به رسميت شناخته شدن حاکميتها از منظر حقوق بين الملل ، معنا يافتن مفهوم تبعه ! و ... همهء اينها ، طبيعتا معنای ملت را ، از مجموعهء اقوامی که پيوستگی های خونی و عشيرتی و قومی و زبانی ، آنها را بهم وصل می کرد ، به مجموعهء اجتماعات انسانی از طبقات گوناگون ، که در يک واحد جغرافيائی با مرزهای مشخص ، حکومت مشخص ، پرچم واحد، زندگی می کنند و تابع مجموعهء قوانين مشخصی هستند ، ارتقاء داد. بنابراين ، در جهان کنونی ، هنگامی که صحبت از ملت می شود ، بهيچوجه مبانی قومی و خويشاوندی و حتی زبانی ، مورد نظر نيست ! بلکه مبنای حقوقی آن ، به عنوان اتباع ساکن يک کشور است ، که ممکن است از اقوام متفاوت ، نژادهای مختلف ، فرهنگهای گوناگون ، زبانها و لهجه های متنوع و انواع و اقسام دين و آئين و مذهب باشند ! در برخی موارد ، اين اتباع ، دارای وجوه اشتراک هستند ( مانند ايران ) و در برخی موارد وجوه اشتراک بسيار کم و ضعيف است ( مانند آمريکا ) که البته وجود وجوه اشتراک ، می تواند در عمق و معنا بخشيدن به مفهوم احساسی ملت نقش بازی کند ، اما در معنای حقوقی آن ، از منظر حقوق مدرن بين الملل ، نقش ايفا نمی کند ! *********

و اما ويژگی ديگری که ذکر آن رفت ، وجود انسجام فرهنگی و مذهبی ست . در زندگی روستائيان و کوچ نشينان ، به دلايلی که پيش تر گفته شد ، نوع زندگی و ارتباط تنگاتنگ با طبيعت و رفع نيازها از اين طريق ، خودبخود ، جهان بينی فلسفی خاصی را نيز به ايشان ؛ اگر نگويم تحميل ! ، که اعطاء می کند . يک روستائی ، جدا از اينکه هم اکنون و در عصر حاضر چه دين و آئينی دارد ، طبيعتا خرافاتی و مذهبی ست ! تقدس منابعی که برای او منشاء بقاء اند ، همچون زمين ، آب ، خورشيد و ماه ، درختان و باد و فصل ها و حتی ايام خاص ، هر کدام بخودی خود قادرند که اعتقاداتی را شکل دهند و همانگونه که می دانيم ، پيدايش بسياری از مذاهب ، ارتباط مستقيم با همين زندگی کشاورزی و يا شبانی داشته است . روستائی همواره چشمی به آسمان دارد و چشمی به زمين ، و از نظر اعتقادی ، بين ايندو معلق است . نظر به اينکه همواره زور طبيعت ، بر قدرت روستائی ، می چربد ، بنابراين ، قضای خداوندی ، که اختيار دار همهء هستی طبيعی ست ، جبر زندگی او نيز هست . هم اوست که قادر تواناست و هر چيزی در يد توانای اوست و هر چه او بخواهد ، همان می شود . بنابراين ، اعتقاد دينی و مذهبی و توحيد و ارادهء الهی ، برای روستائی امری شوخی بردار نيست و در زندگی او نقشی محوری دارد . طبيعتا ، بر همين اساس است که تمامی روابط اجتماعی و آئين های فردی او نيز ، تحت الشعاع اين فرامين الهی قرار گرفته ، هستی معنوی روستائی وی را شکل می دهد . در اجتماع شبانی و روستائی و زندگی قومی ، پيوند عميقی بين صاحبان زمين و رمه ، نمايندگان خدا ( روحانيت ) و مکانهای مقدس ( مساجد و امامزاده ها ) وجود دارد و اين هر سه در پيوندی تاريخی ، مدار قدرت را معنا می بخشند . همهء سنن و آداب روستائی ، مستقيم و غير مستقيم ، تحت تأثير اين عوامل اند . از همين روست که سنتها ، پايدار و خدشه ناپذيرند . نظام قدرت ، تزلزل ناپذير است و اوامر الهی و دينی و مذهبی لازم الاجرايند . در چنين فضائی ، آداب اجتماعی بندرت تغيير می کنند و در مقابل تغيير و جبر به تغيير ، سر سختی از خود نشان می دهند . بنابر آنچه آمد ، به راحتی می توان تشخيص داد که : هر حرکتی رو به جلو و تغيير در مدلهای تفکر روستائی ، تا چه حد می تواند با مقاومت وی روبرو شده ، وی را به مرتجعی آشتی ناپذير تبديل کند! مبارزهء قوم گرايان با مفاهيم مدرن و همچنين دستاوردهای مدرنيسم همچون : حقوق انسانی بر مبنای حقوق فردی و برابری حقوقی و اجتماعی افراد ، صرفنظر از تعلقات قومی و مذهبی يا نژادی و رنگ پوست و زبان و لهجه و...، يا ساختار قدرت ، مبتنی بر آراء شهروندان ، يا ارجح بودن تابعيت افراد در يک کشور، و نه تعلق قومی و نژادی! ، وهمچنين منافع ملی ، و نه منافع منطقه ای يا قومی و... بسياری مفاهيم ديگر ، ريشه در همين جهان بينی محدود و نظام تفکر روستائی دارد. *******

عنوان ديگری که می توان کمی به آن پرداخت ، مسألهء اجبار به کار سخت بدنی ست . اگر بخش کوچکی از جهان مدرن بورژوائی ، که در آن ، اساسا ، نوع زندگی روستائی ، دچار تغييرات شگرفی شده است ، را کنار بگذاريم ، در اکثر نقاط جهان و بخصوص ايران ، هنوز هم کار بدنی ، به اشکال گوناگون ، حرف اول را در توليد روستائی و يا شبانی می زند . همانگونه که می دانيم ، در تقسيم کار روستائی و شبانی ، بشکل طبيعی ، امور خانه و توليدات اين بخش ، در اختيار زنان است ، و امور بيرون از خانه و اقتصاد مربوط به آن ، در اختيار مردان . در هر دو قسمت ، زن و مرد مجبورند تمامی توان فيزيکی خود را ، برای بهره وری بيشتر از امکاناتی که در اختيار دارند ، بکار اندازند. در همينجاست که ارزشهای معنوی کار يدی شکل می گيرند و اساسا کار يدی (( کار )) حساب شده و دارای ارزش فی الذاته می شود . روستائی ، همواره در کشاکش دو تضاد قرار دارد . از سوئی با کار فکری تعارض دارد و از سوی ديگر با زندگی شهری ، که تقسيم کار و مفهوم کار در آن دگرگون می شود. اين دو تضاد ، کشمکش بين شهر و روستا ، از منظر شکل و تقسيم کار ، و شيوهء زندگی قومی و روش زندگی مدرن را ، عمق و معنای عميقتری می بخشد! اينچنين است که از منظر يک روستائی و يا کوچ نشين ، شهری مفتخور می شود !! و فعاليتهای وی فاقد ارزش است و از طرف ديگر ، خود وی خالق همه چيز می شود و دارای اصالت و محور هستی !!! است . نظام فکری متکی به کار يدی ، فرهنگ خاصی را نيز در خانواده بوجود می آورد . در خانواده ، هر که قويتر و بزرگتر است ، طبيعتا از ارزشهای والاتری نيز برخوردار است . پدر ، حرف اول را می زند . پس از او پسر بزرگتر قرار دارد ( و احتمالا پسران بعدی ) ، سپس مادر قرار دارد و در نهايت دختران ( به ترتيب از بزرگ به کوچک ) . اين سلسله مراتب قدرت در خانواده ، با جهان بينی مذهبی و نظام اقتصادی جامعهء روستائی و عشيرتی نيز در تطبيق است . اينچنين است که قوم گرايان ، حقوق زنان و کودکان را بر نمی تابند ! چرا که آنرا با جهان بينی مذهبی و اقتصادی خود در تضاد می يابند !! *******

ويژگيهای ديگری که اکنون می توان پرداخت و در ابتدا بدانها اشاره رفت ، عبارتند از: تمايز مفهوم زمان روستائی ، با زمان در مناطق شهری ، و عدم ارتباطات وسيع اجتماعی و نقش آن در شکل گيری جهان بينی روستائی ، و همچنين دور بودن وی از مشغله های خاص جامعهء شهری و صنعتی . مفهوم زمان رياضی ، همانگونه که می دانيم ، مفهومی تجريدی ست که از نظم لايتغيری ( در شکل و نه در محتوا ) پيروی می کند و محيط بر دگرگونيهای طبيعی ست . مبنای سنجش چنين زمانی ، نه از يک سيستم و يا چند نظام طبيعی ، که از کل مفهوم حرکت پيروی می کند . اما در جهان روستائی و زندگی او ، زمان ، متغيری ست که با توجه به مقتضيات طبيعی ، کش و قوس می يابد . به معنی ديگر ، بستگی تام دارد به شکل دخالت عوامل طبيعی و نوع هماهنگی روستائی با اين عوامل . طلوع و غروب خورشيد ، دگرگونی فصل ها ، گرم و سرد شدن و اعتدال هوا ، زمان آغاز بادهای فصلی ، زمان آب شدن برفها ، زمان بارش بارانهای فصلی ، زمان زاد و ولد دامها ، زمان تخم ريزی ملکهء زنبورها ، زمان شکوفه کردن و يا ميوه دادن درختان و ... ، همهء اين عوامل آنچه را از آن به عنوان (( زمان طبيعی )) ياد می کنند ، شکل می دهد. بر اين اساس ، زمان از ديد روستائی ، بر محور شکل گيری انجام نوعی کار که با زندگی او در ارتباط است ، معنا يافته و يا تغيير معنا می يابد . روزهائی را ممکن است در کنار چشمه با اقوام نشسته ، انگشت به بينی فرو ببرد و آفتاب بگيرد و چپق بکشد و روزهائی ديگر را بی وقفه ، طلوع تا شام ، کار کرده ، فرصت سر خاراندن نداشته باشد ! ماههائی از سال را ممکن است مجبور شود در بيابان و دشت و کوه بخوابد و يا ماههائی ديگر را در زير کرسی و لحاف لم داده ، به عبادت و يا توليد بچه مشغول باشد ... ، بر اين اساس نظم و ريتم زندگی او گاه تند و گاه بسيار کند است و در کل ، با منطق رياضی زندگی شهری ، همخوانی ندارد . از ديد او ، زندگی شهری ، با طبيعت زندگی جور نيست و صد البته می دانيد که طبيعت ِ زندگی روستائی ، همان (( طبيعت )) است ! و با طبيعت زندگی شهری ، که در تلاش برای تغيير جهان است ، فرق دارد . از همين روست که روستائی هماره به هماهنگی با طبيعت و ثبات آن می انديشد ، چرا که ثبات در ريتم طبيعت ، به معنای ثبات در زندگی اوست . برای او تغيير زمان بارش باران يا برف ، بمعنای فاجعه است. بنابراين ، ترجيح می دهد همه چيز، به همان شکلی که هزاران سال تداوم داشته ، تداوم يابد ! بتدريج ، اين روند و اين تطابق حرکت طبيعت ، که اغلب نيز از نظم خاص زبان رياضی پيروی نمی کند ! و کشمکش روستائی و سعی او در هماهنگی با آن ، تأثير خود را بر نگرش روستائی به زندگی و محيط پيرامون می گذارد . اين رقص زمان طبيعی ، نوعی عدم ثبات شخصيتی ، هراس دائمی از تحولات ، گرايش شديد به ثبات در هر چيز ، مخالفت با تغييرات وسيع در هر چيزی ، مقابله با پديده های نو ، نظم ناپذيری و آنارشی شخصيتی ( از منظر نظم شهری ) و ... اينگونه خصوصيات ، بتدريج جزئی از زندگی و منش و شخصيت و جهان بينی و در ادامه ، نوعی فرهنگ ويژه می شود که ، از آن می توان به فرهنگ روستائی و روستازادگان ، ياد کرد . در بعد ديگر همين فرهنگ ، مدار بستهء روابط اجتماعی روستائی قرار دارد . دايرهء روابط روستائی بسيار محدود است . در حالت عادی ، محدود به خانواده و نزديکان و اقوام است و در ايام عزا و اعياد و جشنها ، محدود به اهالی روستا و حداکثر اهالی يکی - دو روستای نزديک و همجوار . در زندگی شبانی نيز تقريبا وضعيت مشابهی برقرار است . ارتباط کوچ نشين و روستائی با جهان بيرون از محدوده و منطقه خود ، حداکثر در حد معامله و بده - بستانهای اقتصادی محدود با شهر است که طبيعتا ارتباط اجتماعی مستمر و قوی را در پی نداشته ، تأثيرات آنچنانی بر وی نمی گذارد . بنا بر اين ، تأثير پذيری روستائی از جهان پيرامون و قرار گرفتن در بطن تحولات آن ، گاهی در حد قرن ها و هزاره ها ! به درازا می کشد. البته در قرن گذشته و حاضر ، بسرعت اين وضعيت در حال تغيير است . اما بايد توجه داشت که : تغييرات و تحولات فرهنگی ، معمولا هماهنگ و همزمان با تحولات اقتصادی - سياسی نيستند و زمان زيادی لازم است تا دگرگونی های اجتماعی - اقتصادی و سياسی ، نوعی از فرهنگ را در نوعی ديگر مستحيل کرده و چيزی جديد بوجود آورند. آری ، در چنان فضای بسته ، همراه با روابط محدود است که ، صبر و شکيبائی و تلاش برای سازش با ديگران و تطبيق با سرعت تغييرات و بده - بستان فرهنگی با ديگر افراد و تحمل نظرات متفاوت و گوناگون که از ويژگيهای زندگی شهری ست ، در زندگی و جهان بينی و نگرش روستائی جائی ندارد . او همه چيز را از دريچهء جهان خط کشی شده و محدود خود می بيند و بر سر آن ، حاضر به هيچگونه معامله و مسامحه ای نيست ! تحول و تغيير در مبانی عقايد خود را نمی پذيرد ، با دگرگونی در شيوهء زندگی خود به مقابله می پردازد و همواره از گسترش مدنيت در هراس است ، چرا که پيشرفت آن را ، بمعنای نابودی هويت و محدودهء اقتدار خود می پندارد. *********

اکنون ، با توجه به همهء آنچه آمد و ويژگيهائی که برشمرده شد ، می توان ريشه های تفکر قوم گرا و روستازادگان استقلال طلب و يا فدراليست؟ را دريافت ! اينکه چرا ايشان با تغيير و تحول مخالفند ، تمرکز گريزند ، ديد محدود دارند ، پيشرفت و دگرگونی را بر نمی تابند ، اهل مسامحه و کنار آمدن با ديگر مردمان نيستند ، متعصب اند و بر ويژگيهای قومی خود پای می فشارند ، نظم گريزند و بر حفظ آنچه دارند پای می فشارند و حاضر به هماهنگی با جامعهء بزرگ مدنی نيستند ؟ چرا از ارزشهای کهنه دفاع می کنند و زيرعلم هر تفکر و ايدئولوژی مترقی ای که بروند ، فی الذاته مرتجع اند و آن تفکر را به شکل خود در می آورند ، بجای اينکه خود به شکل آن تفکر مدرن در آيند !! و اما چه می توان کرد ؟ حقيقت اينستکه ، تغيير جهان بينی روستائی ، با تغيير زندگی او ، ميسر است . شيوه و سطح زندگی او بايد تغيير کرده و ارتقاء يابد. از ديد نگارنده ء اين سطور ، راه حل مسألهء قوم گرائی و گرايشات اينچنينی ، نه تن دادن به آنچيزی ست که تحت عنوان حق تعيين سرنوشت ؟! مطرح می شود ، که در چنين صورتی ، درست است که به مسئله ، پاسخ سريع و ساده ای داده ايم ، اما مشکل را حل نکرده ، بلکه آن را تثبيت کرده ايم ! ، راه حل : کم کردن و نابودی تضاد بين شهر و روستا و اختلاف سطح زندگی و مدنيت ، بين مناطق قومی و روستائی ، با مناطق شهری و مرکزی ست . بايد در اينجهت حرکت کرد که : از نظر آموزش ، بهداشت ، امکانات رفاهی ، کار ، تغذيه ، مسکن و کليهء امکانات مدنی ، فاصلهء بين شهر و روستا از سوئی ، و از سوی ديگر ، بين مناطق کوچ نشين و يا استانهای مرزی کم شود . تنها در چنين صورتی ست که مردمان اين مناطق احساس خواهند کرد شهروند درجه دو و سه نيستند و از همان منظری به آنها نگريسته می شود که به ديگران نگاه می شود . همزمان ، از اينطريق راه بر سوء استفاده کنندگان خارجی ، امپرياليستها و مزدورانشان نيز بسته خواهد شد . اقوام مختلف در ايران ، بايد احساس کنند که از حقوق اجتماعی و سياسی - اقتصادی برابر با ديگر مردمان برخوردارند . همزمان نيز بايد درک کنند که اين حقوق ، حقوق انسانی ، شهروندی و مدنی آنهاست ، نه حقوق قومی و طايفه ای و ... امثالهم ! آنها بايد بفهمند که در يک نظام دمکراتيک ، حق تصميم گيری ، بدست آوردن پست و مقام ، رياست ، اختيار داشتن و امثالهم ، بر اساس لياقت و شايستگی و تخصص و مقبوليت از جانب مردم اعطاء می شود ، نه داشتن خون کردی ! و يا ترکی ! و لری ! در رگها !!! و يا داشتن افکار مذهبی خاص در کله !! و يا تعلق جغرافيائی به يک منطقهء بخصوص . آنها بايد بفهمند که در يک نظام دمکراتيک ، انسان بودن ! ، ايجاد حق می کند ، نه کرد بودن و ترک بودن و بلوچ بودن ! آنها هم شهروندی هستند مانند ديگر شهروندان ، نه کمتر از ايشانند و نه امتيازی بر ايشان دارند. بنابراين ، مبارزه در راه احقاق حقوق انسانی ، از جمله برابری و عدالت و آزادی و استفاده از برکات زندگی همراه با آرامش و آسايش ، و همزمان ، احساس مسئوليت در برابر جامعه و ديگر شهروندان ، مبارزه ای است مربوط به همهء مردمی که فاقد اين حقوق اند ، جدا از اينکه دارای چه ويژگيهای نژادی و خونی و قومی و مذهبی و جنسی و ... هستند ! ********

زيرنويس : 1 - پيداشدن عبارات و الفاظی همچون کدخدا ، خان ، ارباب و .. امثالهم ، نيز بخودی خود ، نشان دهندهء موضوعيت مسألهء ارتباط دارائی با قدرت و رياست بر اجتماع روستا و يا قوم و قبيله و طايفه و عشيره است . اگر دقت کنيم ، در جنبش هائی که مبنای قومی دارند و استقلال طلبانه اند و يا عليه حکومت مرکزی اند ، اين روءسا نقش محوری بازی می کنند ، چرا که با پيدايش دولتهای مدرن و شکل گيری قوانين عمومی ، ساختار قدرت قبلی ، که متکی بر قدرت محلی خانها و اربابها بود ، زير سوال رفته و نفی می شود . به همين دليل ، قدرتهای محلی ، که قدرت تاريخی خود را ، در منطقهء قومی ، در خطر اضمحلال می بينند ، زير علم حقوق قومی رفته ، طوايف خود را به حرکت واداشته ، جنبشهای قوم گرايانه را تحت عناوين مشروع ، همچون احقاق حقوق فرهنگی ، زبانی ، ... و يا مذهبی ، شکل می دهند . در واقع ، آنچه به عنوان جنبش های قوم گرا تا کنون شکل گرفته است ، پيش از آنکه مسأله ای حقوقی و مربوط به همهء مردم باشد ، مربوط به تضاد و تعارضی ست که صاحبان قدرت محلی ، با حکومت مرکزی پيدا می کنند . اگر دقت کنيم ، می بينيم که وجود رهبرانی همچون بارزانی ، رئيس ايل بارزانی ، همزمان ، هم به عنوان رئيس قوم و قبيله ، و هم رهبر سياسی ، مويد اين نظر است که تغيير صورتبندی اقتصادی - سياسی در سطح کلان ، که منجر به نابودی اهرام کوچک قدرت در سطح مناطق می شود ، چگونه موجبات پيدايش حرکتهای قومی و استقلال طلبانه را فراهم می آورد . اين حرکات ، ماهيتا ارتجاعی اند ، به اين دليل که در نقطهء مقابل جنبش های ملی و طبقاتی ، برای خواستهای عمومی ، در سطح جوامع جديد هستند . اين جنبش ها ، مطالباتی همچون آزادی بيان ، مطبوعات ، تشکيلات صنفی - سياسی ، حقوق شهروندی و مطالبات کارگری - دهقانی ، حقوق زنان و ... امثالهم را برنمی تابند ، که همچنين ، اين خواستها را به سطح مطالبات محدود قوم و قبيله ای و منطقه ای ، که عموما به حفظ قدرت صاحبان قدرت در منطقه ای خاص منجر می شود ، تقليل می دهند و آن مبارزات ترقی خواهانه را به انحراف می کشند.

Monday, May 22, 2006

تفكر (( اروپا مركزي )) و حقارت تاريخي ما


تفکر (( اروپا مرکزی )) و حقارت تاریخی ما

فرهاد عرفانی - مزدک

-معمولا مجادله از آنجا آغاز می شود که ، اطلاعات یکطرف ، و یا دو طرف بحث ، دارای نقصان ، و یا اساسا ناکافی و اشتباه است. جدل ، البته چیز بدی نیست ! چرا که اگر بر بستر منطق صورت پذیرد ، هر چند جدال است ، اما گوهر حقیقت از میان آن جلوه گر خواهد شد. حال ! یکلحظه تصور کنید که طرفین مجادله ، کاملآ بی خبر از موضوع بحث مورد نظر خویش باشند ! آنگاه چه پیش خواهد آمد ؟ قطعا صحنه ، صحنهء نمایشی مضحک و یا حزن انگیز خواهد شد !!

********
ممکن است این مقدمه و آنچه در پی خواهد آمد ، بی ربط به نظر رسد ، اما در پایان نوشتار خویش تلاش خواهیم کرد ارتباط آن را با متن نمایان سازیم.
دراولین نگاه به اروپای پس از قرون وسطی ، ممکن است بنظر رسد جامعه ، تمام و کمال ، ارتباط خود با همهء آنچه قرنها با آن آمیخته و آموخته بوده است را ، قطع کرده و اساسا وارد عصر نوینی گشته است ، اما با کمی دقت و درنگی کلی ، متوجه خواهیم شد که چنین نبوده است ، و اگر چنین بود ، یک جای دیالکتیک زندگی و نظریهء زائیده شدن جامعهء نو از درون جامعهء کهنه ، که اساس تحول تاریخ است ، می لنگید.
جوامع اروپائی ، در پی رنسانس ، بسیاری از آموزه های قرون وسطایی خویش را ، در بطن روابط جدید جای داده ، و تا هم اکنون که ما صحبت می کنیم ، به اشکال گوناگون از آنها استفاده می نمایند.
دگرگونی ها ، که عمدتا خود را در قالب تغییر صورت بندیهای تاریخی نمایان می سازند ، اگر چه منجر به تغییر ساختار می شوند ، اما در همهء وجوه ساختار جدید جامعه (( از جمله اقتصاد ، سیاست، اجتماع و فرهنگ و سنن و آداب )) به یک اندازه ، و یک سرعت و همسان ، به پیش نمی روند و درست بر همین اساس است ، که می بینیم گرچه اولین نمود ِ بیرونی رنسانس ، کنار نهادن دین از حکومت است، اما شکل نگرش و فلسفهء حاکم بر نگاه به جهان پیرامون ، تنها تغییر شکل می دهد و بنیانهای ایدئولوژیک آن ، با سرسختی به حیات خود ادامه می دهند. به عنوان نمونه ، تفکر (( زمین محوری )) در ارتباط با هستی ، یعنی آنگونه اندیشه ای که زمین را مرکز عالم قرار می داد ، با همهء تغییرات شگرف پس از رنسانس ، در یک دگردیسی پنهان ، به (( اروپا مرکزی )) تبدیل می شود. همان نخبگانی که در هیات مسیحیت ، و در قالب (( زمین مرکزی )) ، به قلع و قمع اندیشه های نو و حاملان آن می پرداختند ، اینک در راستای تغییر صورت بندی ( فورماسیون ) و الزامات تامین منافع به اشکال نوین ، به قلع و قمع ملل و فرهنگهای دیگر می پردازند.
اروپائی که تا پیش از این به خود مشغول بوده ، و اگر به جهان خارج توجه می کرد ، از گذر ِ تحمیل باورهای مذهبی ، و دفاع از جزمیات منسوخ ، و درگیرشدن در جنگ های خونین با جوامع شرقی بود ، اینک به یکباره چشم گشوده ، کشف سرزمین های جدید و استعمار و استثمار ملل و فرهنگ ها و تمدن های کهن را ، در سایهء ایدئولوژی نوین (( اروپا مرکزی )) ، می بیند. برای طبقات نو : مذهب ، سیاست ، اقتصاد ، ادبیات ، هنر ، مدنیت ، روابط انسانی ، و همه چیز ، در راستای (( منافع )) معنی می یابد. ایدئولوژی ای که مبنای مشروعیت آن ، دستیابی به علوم و روابط جدید و قدرت حاصله از آن است.
آنها شروع به کشف جهان می کنند . از قلعه های خود خارج شده ، به سرزمین های جدید می روند و در دستیابی به منابع جدید و بکر ، برای تغذیه طبقات نو کیسه ، از هیچ رویکردی ابا ندارند. سرزمین پشت سرزمین است که به تسخیر ایشان در می آید. ثروت ملل ، که حاصل قرنها و هزاران سال تلاش مردم آن سرزمین هاست ، غارت شده و به اروپا منتقل می شود ، و صد البته ابعاد این غارت به منابع مادی محدود نمی شود. ثروت معنوی و علمی این ملل نیز، تا آنجا که به کمک پی ریزی نظام نوین آید ، مشمول این غارت می شود . سر گور ازلی ، از اولین سفرای دربار انگلیس در دربار قاجار ، صریحا و آشکارا ، خواهان تخصیص بودجه ، برای خرید و انتقال کتب و نسخ خطی و چاپی علمی دانشمندان ایرانی ، و انتقال آنها به انگلیس می شود ، و این صد البته به ایران محدود نبوده ، که در تمامی سرزمین هائی که به طور مستقیم و غیر مستقیم ، عرصهء تاخت و تاز امپراطوریهای انگلیس و فرانسه و اسپانیا و ... است ، عمل می شود. این انتقال ثروت و منابع معنوی و علمی ملل دیگر، تا آنجا پیش می رود که ، حتی سنگ بناهای تمدنهای کهن نیز ، از جای اصلی خود جدا ، و به اروپا منتقل می شود!! اروپای نوین بر چنین بستری ست که ، به سرعت ، گام در راه توسعهء علمی ، صنعتی ، و به تبع آن فرهنگی و اجتماعی ، می نهد. دانشگاهها و آزمایشگاههای تخته شده در قرون وسطی ، بازگشائی می شوند . هنرمندان را ارج می نهند! پول به اندازهء کافی وجود دارد !! فرهنگ اشرافیت قالب عوض کرده ، الباس کهنهء فئودالیته را از تن در آورده ، لباس فاخر شکسپیر و هایدن و موزارت و بتهوون به تن می کند. جهان جدید ، فلسفهء جدید می خواهد. خدایان جدید ، به خلق خدای نو روی می آورند. خدای جدید ایشان ، دیگر نامهربان و خونریز و شکنجه گر نیست. مهربان است و خواهان حکومت قانون و مراعات قواعد بازی ! جدید است و صد البته کافران و مرتدان و شکاکین را ، تا آنجا که تن به قواعد نو می سپارند ، از برخورداری از حقوق قانونی محروم نمی سازد!... (( انسان ِ حقوقی )) از بطن جامعهء نو متولد می شود. البته فراموش نشود ! این (( انسان حقوقی )) همان (( انسان ِ اروپائی )) ست و نه ملل دیگر با اشکال و رنگهای دیگر ! ، چرا که اینک ،انسان اروپائی ، دارای امکانات ، ثروت ، قدرت نظامی ، علم و دانش و فرهنگ و فلسفه ای است که ملل دیگر از آن محرومند ، و چه دلیلی بهتر از این ، در اثبات برتری فکری ، نژادی ، و اصالت انسان اروپائی ؟
تفکر (( اروپا مرکزی )) همه چیز را از نو تجربه می کند و صد البته ، سنگ پایهء تجربهء خویش را ، که در اساس ، دستاورد همه بشریت و انواع مدنیت در طی هزاران سال است ، به نام خود به ثبت می رساند!!!
و اما جان کلام اینجاست که ما خود نیز ، سهمی به سزا در شکل گیری این برداشت داریم . نقشی که شاید بدون اینکه خود متوجه شویم ، به مرور زمان به عهده گرفته و آنچنان در ایفای آن به پیش رفته ایم ، که اساسا خود را گم کرده ایم ! دیگر این ما نیستیم که وجود داریم ، بلکه ما وجود داریم ، بدین دلیل که ایشان وجود دارند !!!

**************

در این سوی چرخش تاریخ نیز ، بستری است آماده ، که (( تفکر اروپا مرکزی )) را تغذیه می کند. در سده های متوالی ، سرزمینهای ما ، در چنگال نظامهای منحط ، تعصبات مذهبی ، ظلم و زور حیوانی ، و بربریت و خونریزی بی حد و حصر ، در حفظ منافع حقیر است.
نظامهای استبدادی ، که در اساس ، بقای خود را در تحمیق توده ها و تحقیر ایشان می دانند ، و قائل شدن هر گونه حقوقی را برای مردم ، مساوی ِ با از دست دادن قدرت می پندارند، به گونه ای منظم ، برنامه ریزی شده و روزمره ، به سرکوب هر گونه نواندیشی ، نوآوری ، علم گرائی و دانش دوستی و آزاد اندیشی و عدالتخواهی می پردازند. آنچنان در طی سده ها ، به تحقیر ملتها می پردازند ، که مفهوم حقارت ، جزء لایتجزای اندیشه ، هنر ، فلسفه و هستی اجتماعی مردم می شود و این دور باطل ، د رتداوم خویش ، نطفهء خودباوری را در درون انسان این جوامع می کشد و او را به زائده بی ارادهء چرخ حرکت تاریخ مبدل می سازد.
فرهنگ شکل گرفته در این جوامع ، مشحون از لاابالی گری ، فرد گرائی ، تقلید ، چاپلوسی و ریاکاری ، خود کم بینی ، و در عین حال (( گنده گوئی )) و اغراق ، قدرت پرستی ، بیگانه دوستی ، تحقیر پائین دست و ستایش بالا دست ، ... و در نهایت ؛ نگاهِ از پائین به بالا ، در تمامی عرصه ها و نسبت به منابع ثروت و قدرت است. چنین آدمهائی ضعیف کش هستند و به قول بابک خرمدین : (( به موقع ، از تحقیر خود در برابر بالادست ، ابائی ندارند )).
در چنین فرهنگی ، آدمها ، پائین دست را تحقیر و له می کنند ، و بالا دست را، تملق گفته و ارج می گذارند ، و صد البته در چنین فرهنگی ، این خصایص ، محدود به عرصهء اجتماع و اقتصاد و سیاست نمی شود ، که تمامی عرصه ها، از جمله: تفکر و اندیشه را نیز، در بر می گیرد. تفکر اروپا مرکزی ، بخصوص در چهارصد سال گذشته ، همواره مشوق چنین فرهنگی ، در جوامع غیر اروپائی بوده است.
یک نگاه به تاریخ چهار سدهء گذشته ، یعنی از صفویه تا امروز ، که پای غارتگران اروپائی به ایران باز شده و تمامی جلوه های حیات اجتماعی مردم را تحت تاثیر قرار داده ، بخوبی روشن می سازد که چرا و چگونه اکنون ما در جائی ایستاده ایم ، که فرهنگ غالب ، همان فرهنگی است که خصایص آن را پبش تر بر شمردیم.
تفکر (( اروپا مرکزی )) این موضوع را در ما جا انداخت که ، تنها ، مصرف کننده و مقلد باشیم. لیاقت ما ، تنها در حد ستایش کردن از همهء جلوه های مادی ، معنوی و فکری غرب است. ما عقب افتاده هستیم و دارای هیچگونه حق و سهمی از پیشرفتهای بشری ، بجز در حدی که ایشان تعیین می کنند ، نیستیم. ما قادر به نقد و تشخیص نیستیم. کار ، آنچنان پیش رفت ، که لازم نبود به آقای جمالزاده و تقی زاده ، احیانا پولی بدهند ، تا ایشان ، درمقام نخبهء این جامعه ، به تحقیر و توهین به ملت خویش و فرهنگ آن بر آیند ، که خود ایشان ، بی جیره و مواجب ، این کار را انجام می دادند. کار منورالفکران جامع مان به جائی رسید که ، علاوه بر اینکه تلاشی در جهت دست یافتن به دستاوردهای مثبت پس از رنسانس اروپا نکردند ، که آنچه را نیز داشتند و محصول مدنیتی کهنسال بود ، به باد تمسخر گرفتند و صد افسوس که این حکایت همچنان ادامه دارد ...
به ابتدای سخن خویش باز می گردم ، تا غرض از مقدمه روشن گردد. این روزها نگاهی به نشریات فرهنگی - ادبی منتشره کافی است ، تا این زخم کهنه ، سر باز کند. سراسر این نشریات ، انباشته از مقالات ترجمه شده ، و یا تالیفات متاثر ار اندیشه مدرن ، و پس از مدرن ! و پیش از مدرن !!! اروپائی است ، که پیش از آنکه نشانگر تلاش اندیشمندان و روشنفکران ما درجهت پویا کردن روند تغییرات حیاتی در زمان کنونی و استفاده از دستاوردهای مثبت فکری غرب باشد ، نشانه خود باختگی ، خود کم بینی و تن دادن به همان تفکر (( اروپا مرکزی )) است :
جمعی چنین می اندیشند که هر چه آغشته به زبان مردهء لاتین است! ، از آنچنان اعتباری برخوردار است که باید ترجمه شود . جمعی دیگر چنین می پندارند که هر نحلهء فکری مدرنی ، بخودی خود ، مثبت و دارای ارزش است. گروهی دیگر به بزرگ کردن و بزک کردن اندیشه هائی از غرب مشغولند ، که صاحبان آن اندیشه ها ، دهه هاست که به نقد اندیشه خویش نشسته اند! جمعی دیگر اساسا موضوع را در نیافته ، دیدگاههای منسوخ و بی اعتبار مدافع نظام غارتگر سرمایه داری را ، به جای تئوریهای انسانی ، به ادبیات امروز تزریق می کنند و ... این آشفته بازار ، صد البته ، کاملا طبیعی است ! وقتی در عصر ارتباطات ، ارتباط ِ بی ممیزی ِ نویسندهء ما با جهان خارج ، مانند ارتباط بنده با کره ء مشتری است ، چه انتظاری می توان داشت ؟! *************

بکوشیم با مغز خود بیاندیشیم و ... فراموش نکنیم که سرمایه و اندیشه های مجازی آن ، مرزهای محکمی دارد که تنها ، انسانهای خود باور و دارای عزت نفس ، قادر به عبور از آن وحرکت بسوی آینده روشن هستند!

..........

((چهاردهم مرداد ماه 1380
))

منافع ملي يعني چه؟


منافع ملی يعنی چه ؟

فرهاد عرفانی - مزدک


- برای درک مقولات خُرد ، ابتدا بايد پديده را در منظر کلی آن بخوبی ديد ! به تعبيری ديگر ، تا جايگاه يک رکن در مجموعه ء يک ارگانيسم مشخص نشود ( تعريف کلی با توجه به اجزای متشکله ) و سپس چگونگی رابطهء يک رکن با ارکان ديگر معلوم نشود ، ارائه هر برداشتی با اين خطر روبروست که خود را از مجموعهء عوامل تأثير گذار و تعيين کننده ، محروم کرده ، منجر به استنتاجی گردد ، که تنها ، بيانگر بخشی از واقعيت باشد و به طريق اولی ، مبين حقيقتی مجازی شود . بر اين اساس ، هنگامی که صحبت از منافع ملی می شود ، پيش از هر چيز ، بايد دريافت که جايگاه آن در مبحث کلان تر ، يعنی جامعهء جهانی ، کجاست ؟ يا از منظری ديگر ، شکل جهانی که قرار است در آن از منافع ملی صحبت کرد ، چگونه است و از چه عوامل تأثير گذاری پيروی می کند ؟ ************ بر اساس آنچه گفته شد ، ابتدا تلاش خواهيم کرد ، تصويری ، هر چند با چند خط ساده ، بر صفحهء تحليل خود ! نقش زنيم . سپس با توجه به اين نقوش کلی ، به جايگاه خويش ، آگاه شويم ! همانگونه که می دانيم ، هستند وقايعی که سرفصل تغييرات شگرفی در روابط جوامع و ملل و دولتها ، از منظر تاريخی می شوند. يکی از اين سرفصلها ، بی شک ، نابودی نظامهای سوسياليستی است. آنچه در سالهای 1991 و 1992 در جهان اتفاق افتاد ، آغاز تغييراتی بزرگ در روابط بين الملل و همچنين باز تعريف بسياری از مفاهيم سياسی شد . در همينجا متذکر شوم که ، منظور از تغييرات بزرگ ، تغيير در مفاهيم بنيانی روابط طبقات و مقولهء اقتصاد در صورتبندی بورژوائی نيست ! بلکه بر خلاف آنچه نظريه پردازان بورژوازی تلاش می کنند القاء کنند ، يعنی (( تغيير مفاهيم ارزشی و بنيان های نظری )) ، بنده اعتقاد دارم که اين تغييرات ، عموما در شکل پروسهء تکامل سرمايه داری از يکسو و از سوی ديگر ، تناسب اين شکل با روابطی ست که تغيير شکل را ميسر می سازد ، يعنی همان مفاهيم سياسی ! در پی اين تغييرات ، يک مجموعه روابط در سطح بين المللی در هم ريخت ، تا مجموعه ای ديگر از رفتارها و روابط جايگزين آن شود . آن روابطی که مبنای آن به وقوع انقلاب 1917 روسيه و سپس به پايان جنگ دوم جهانی باز می گشت ، بايد جای خود را به آنچنان رابطه ای می داد که تعادل از دست رفته ، دوباره به دست آيد . پيش از آنکه بخواهم به عنوان بندی اين روابط بپردازم ، لازم می دانم که نکته ای بس مهم را ، چه در روابط طبقاتی ، چه در روابط بين الملل ، بيان کنم . اين نکته ، مقولهء توازن قدرت ، است ! اين حقيقتی ست که مقولهء توازن قدرت ، حداقل از دورانی که جوامع طبقاتی بوجود آمده اند ، تا کنون ، حرف اول و آخر را در تنظيم هر گونه رابطه ای ، در جوامع انسانی ( چه در سطح داخلی و چه بين المللی ) ، زده است. بنابراين ، عامل بنيانی ، در تنظيم روابط طبقات و در سطح ملی ، و همچنين ، در سطح روابط بين المللی ، جدا از معيارهای اخلاقی ، که اساسا در روابط سياسی بورژوائی بی معنا هستند ( يا به تعبيری ، فاقد جوهر انسانی اند ) ، ميزان توان يک جريان اجتماعی در ايجاد تغييرات است ؛ اينکه يک جريان ، از چه توان بالقوه و بالفعلی در سمت دهی تحولات بسود خود برخوردار است. جامعهء طبقاتی ، جامعه ای شکل گرفته بر اساس تنازع بقاء با اتکاء بر قدرت است ! اين واقعيتی عميقا غير اخلاقی ست ، اما وجود دارد ! و راه تغيير آن نيز ، از درون همين نزاع دائمی ، بر سر تغيير کفهء قدرت، بسود اکثريت فاقد قدرت است. اما آنجا که بحث منافع ملی پيش می آيد ، يعنی در مقولهء مورد نظر ما ، شکل اين نزاع را ، روابط بين ملتها ، و به تعبير صحيح تر ، بين کشورها و دولتها ، تعيين می کند . يعنی : بحث منافع ملی ، بحثی ست که مرتبط با همهء مردمی ست که در يک کشور ( صرفنظر از قوميت ، زبان ، مذهب ، نژاد ، جنسيت و .... ) زندگی می کنند ، با کشورهای ديگر و منافع ملی ايشان ! در اينجا مجبوريم ، پيش از آنکه بخواهيم به عوامل تعيين کننده در شکل دهی مفهوم منافع ملی بپردازيم ، به نکته ای مهم اشاره کنيم . اين نکته ، مقولهء جهانی شدن ! يا به تعبير صحيح تر ، جهانی سازی است. همانگونه که می دانيم ، بلافاصله پس از در هم ريزی ساختار سياسی و روابط شکل گرفته در دوران نظامهای سوسياليستی ، نظريه پردازان بورژوازی ، سيل نظرياتی را به راه انداختند که ، پيش از آنکه برگرفته از واقعيات موجود باشد ، نوعی پيشدستی برای شکل دهی واقعيت مورد نظر بود ! از جملهء اين نظريه پردازيها ، مقولهء جهانی سازی ، جهانی شدن ، جهان بدون مرز و ... امثالهم بود . طبق معمول ، ظاهر قضيه ، بسيار مطلوب ، مثبت و عامه پسند شکل می گرفت . بدين معنی که ؛ (( از اين پس ، جهان ، جهان اطلاعات خواهد بود ، عصر- عصر دانائی و خرد است ! ( تو گوئی قبل از اين نبوده است ! ) . اينترنت مرزها را در می نوردد! سرمايه به جائی می رود که ثبات دارد . سرمايه مرز نمی شناسد ( اما به سوی کشور مبداء بر می گردد ! مثل کفتر ِ نامه بر !!! ) . دمکراسی ، مفهومی - خود بنياد - است ! اگر خواهان رشد و پيشرفت هستيد ، چاره ای جز گشودن مرزهايتان به روی سرمايهء بين المللی نداريد و ... )). انبوهی از اينگونه نظرات ، در حجمی وسيع و بيسابقه ، از طريق رسانه های جمعی و انتشارات ، در سطح جهان پخش شد ، تا اينگونه القاء شود که دوران (( دولت - ملت - کشور )) و (( منافع ملی )) به سر آمده و اساسا مقولهء ملت و مليت ديگر بی معنا است !!! و اما حقيقت چيست ؟ حقيقت اينستکه ؛ (( هشتاد و سه درصد از سود خالص چرخش سرمايه در سطح جهان ، در طی فاصلهء سالهای 1991 تا 2001 ، به سوی هشت کشور صنعتی و صاحبان سرمايه در اين کشورها ( که 200 نفر بيشتر نيستند ! ) ، سرازير گشته است !!! ، در همين مدت ، فاصلهء بين کشورهای شمال و جنوب يا به تعبيری فقير و غنی ، به دو برابر افزايش يافته است. همزمان ، فاصلهء طبقاتی در همهء جوامع ، علاوه بر اينکه کاهش نيافته ، که به عنوان نمونه ، در کشور سوئد ، ثروتمندان ، ده برابر ثروتمندتر و فقرا به همين نسبت فقير شده اند ! در حاليکه ، کشورهای عضو اتحاديه اروپا - هر سال ، نسبت به سال قبل ثروتمندتر شده اند ، در همانحال از خدمات اجتماعی هر سال کاسته شده و توان خريد مردم کاهش يافته است. از بعد سياسی ، درهمانحال که صاحبان سرمايه در آلمان و فرانسه و ايتاليا و انگليس و ... به در و ديوار می کوبند تا مرزهای چپاول را پشت سر گذاشته ، شعار ملت واحد اروپائی را می دهند ، همزمان ، جنگ خونين و جنايتکارانه قومی در بالکان را سازماندهی کرده ، کشور توانمند يوگسلاوی را به چند کشور کوچک فاقد قدرت ، با مرزهای کينه و نفرت تبديل می کنند. در خاور ميانه و قفقاز ، جنگهای قومی و منطقه ای راه انداخته ، از تکه تکه کردن کشورها ، تحت عنوان استقلال يا فدراليسم حمايت می کنند ... جالب اينستکه همين آقايان ، در درون همين اتحاديه اروپا ( بر خلاف شعار عوامفريبانهء ملت واحد اروپائی ) ، بر سر يک وجب از خاک خود ، چنان چنگ و دندان به هم نشان می دهند که بيا و ببين ! به عنوان مثال ، اخيرا ، اسپانيا ، تنها ، به دليل بازديد وزير خارجه انگليس از منطقه جبل الطارق ، سفير خود را از آن کشور فراخواند !!! توجه می فرمائيد که مرزها چقدر بی اهميت شده !!!! آری ، حقيقت اينستکه جدا از همهء شعارهای خررنگ کن سرمايه داری و نظريه پردازان آن ، علاوه بر اينکه در جهان مرزی پشت سر گذاشته نشده و مفاهيم ملت و مليت و کشور ، تغيير شکل نداده اند ، که به مراتب ، نسبت به گذشته ، هم مرزها آهنين تر شده ! هم مفاهيم ملت و مليت و کشور ، بسيار غليظ تر از گذشته ، دارای معنا شده اند. کافيست چشم بگشائيد و اروپا و آمريکای پس از يازده سپتامبر را بدقت بنگريد تا ببينيد که ، اگر تا پيش از اين ، برای حفظ ظاهر هم که شده ، بنام شهروند درجه دو و سه ، حق نفس کشيدن برای اقليتها قائل بودند ، امروز ، درجهء تمايل ِ رنگ پوست شما به طرف سفيد هم ، مسأله ساز شده است !! نوع اسم و مذهب و خون و نژاد و اجداد شما هم ، نقشی تعيين کننده در سرنوشت شما و فرزندانتان بازی می کند . خلاصهء کلام آنکه ؛ جهانی سازی ، تنها يک معنی دارد و آن اينستکه : (( درهای کشورهايتان را بگشائيد تا ما به راحتی بچاپيم !! ، همين و بس ! اگر هم مقاومت کنيد ، مدنيت و حقوق بين الملل و قوانين - يعنی کشک ! با توپ و تفنگ به سراغتان خواهيم آمد ! )) . ************* حال که مفهوم جهان بدون مرز سرمايه داری روشن شد، می خواهيم بدانيم که مقولهء منافع ملی ، چگونه مقوله ای ست و بر چه بنيانهائی استوار است. همانگونه که پيشتر اشاره شد ، منافع ملی ، به تمامی آن مولفه هائی باز می گردد که ضامن حفظ و بقای يک ملت ( کليه اتباع يک کشور جدا از گوناگونی زبانی ، قومی ، مذهبی ، طبقاتی و ... ) و منافع آن ، در برابر ملل و کشورهای ديگر است. و اما مولفه هائی که قرار است ضامن حفظ منافع ملی باشند ، خود ، زيرمجموعهء يک اصل کلی هستند ، که آن اصل کلی ، چيزی نيست جز قدرت ! در واقع ، اين ، ميزان قدرت شماست ، که برقرار کنندهء توازن بين شما و جهانی ست که شما را فراگرفته است. محتوای اين مفهوم ، همان موءلفه هائی ست که مجموعا ، منافع ملی را شکل می دهند . و اما اين عوامل که مفهوم قدرت را مشخص کرده و سپس ايجاد توازن می کنند ، چه هستند ؟ - در هر ساختار قدرت ، سه عامل اصلی ، قابل تفکيک و تشخيص است : 1- سازمان ، 2 - امکانات ، 3 - مديريت . بنابراين ، محتوای قدرت = سازمان + امکانات + مديريت و اما اين سه عامل ، در مقولهء مورد نظر ما ، يعنی منافع ملی ، چه صورتی پيدا می کنند ؟ از يک منظر کلی ، همهء تشکيلات مدنی موجود در يک کشور ، اعم از قضائی ، مقننه ، مجريه و تشکيلات ريز شدهء آن ، مانند بهداشت ، آموزش ، دادگاهها، امنيتی و نظامی ، مجلس و همهء ارگانهای دولتی و غير دولتی همچون احزاب ، اتحاديه ها و سنديکاها و انجمن ها و ... همهء آنچه جمعيت پراکندهء يک جامعه را در قالب يک تشکيلات ، متشکل می کند ، زير مجموعهء مقولهء سازمان يک کشور قرار می گيرند. مورد دوم ، امکانات است ، که ريز شدهء اين ساختار عبارت است از ؛ وسعت سرزمين ، ميزان نيروی انسانی و کيفيت آن ( متخصص و غير متخصص و باسواد و بيسواد ) ، ميزان بالقوهء ثروت معدنی و زير زمينی ، سطح دانش و فن آوری ، توان توليد صنعتی و کشاورزی ، موقعيت ژئواستراتژيک و ژئوپولتيک و اقليمی ، ارتباط با درياها ، نوع ترکيب جمعيت و ميزان آميختگی قومی ، مذهبی ، نژادی و ... سابقه تاريخی و توان فرهنگی ، ... و عوامل ريز شدهء اين کليات . مورد سوم ، يعنی مديريت ، توان ايجاد هماهنگی بين دو عامل سازمان و امکانات و هدايت آن در جهت ارتقاء کيفيت و رشد ساختار و همچنين مصون نگاهداشتن دو عامل فوق ، از عوامل آسيب رسان فراملی است. بنابر آنچه آمد ، رشد نظام مند ، برنامه ريزی شده و متکی بر حداکثر استفاده از توان ملی ، در سه عرصهء برشمرده شده ، قدرت ملی را افزايش داده ، بنوبهء خود ، افزايش قدرت ملی ، ضريب حفظ منافع ملی را افزايش می دهد. با توجه به شناختی که از جهان پيرامون خود و مولفه های تعيين کنندهء قدرت و منافع ملی بدست آورديم ، اکنون می خواهيم بدانيم ، د رمورد کشورمان ايران ، اين عوامل در چه سطحی و به کدام سو ميل می کنند ؟ ، برای اينکه به پرسش فوق پاسخ دهيم ، بايد بدانيم که نقاط قوت و ضعف ما ، درعوامل تعيين ميزان قدرت کدامند ؟ در يک نظر سريع ، بسيار زود متوجه خواهيم شد که ، بجز در مولفه های وسعت سرزمين ، ميزان نيروی انسانی ( البته در سطح کميت و نه کيفيت ! ) ، ثروت بالقوه معدنی و زير زمينی ، موقعيت ژئواستراتژيک و ژئوپولتيک ، ارتباط با درياها ، نوع ترکيب جمعيت و تا حدی - آميختگی مذهبی - نژادی ، سابقهء تاريخی و توان فرهنگی ، که همگی زير مجموعهء عامل امکانات هستند ، د ربقيهء موارد ، در همين مولفه ، و در دو عامل اساسی سازمان و مديريت ، کشور ما در موقعيت ضعيف ، بيمارگونه و نامساعدی به سر می برد که توان و قدرت ملی را دچار ضعف ساختاری نموده ، به سطح حداقل تنزل داده است. تجربهء تاريخی نشان داده است که ، از بين سه عامل تعيين کننده ء قدرت ملی ( يعنی سازمان و امکانات و مديريت ) ، عامل مديريت ، مهمترين و تعيين کننده ترين عامل درايجاد قدرت ملی و بنوبهء خود حفظ منافع ملی است. ضعف در اين عامل ، ضعف در عامل (( سازمان )) را در پی خواهد داشت و ضعف در عامل سازمان ، ضعف در بهره برداری بهينه از امکانات را بدنبال خواهد آورد و باز هم از منظر تاريخی ، ثابت شده است که کشور ايران ، هر گاه از نظر مديريت ارتقاء پيدا کرده ، بلافاصله ، با توجه به توان و امکانات بالقوه ، به سرعت قدرت ملی خود را افزايش داده و بخوبی توانسته است از منافع ملی خويش دفاع کند. ************** اکنون بايد به اين سوال پاسخ داد که : عوامل تهديد کنندهء منافع ملی در حال حاضر ، کدام عوامل اند و راه حل ها کدامند ؟ از بين موارد برشمرده شده در شکل دهی قدرت ملی ، يک عامل اصلی و يک عامل فرعی ، نقاط ضعف اساسی در حفظ منافع ملی در حال حاضر است . عامل تهديد کنندهء اصلی ، مديريت سياسی کشور و ساختار غير دمکراتيک آن است و عامل فرعی ، وجود تحريکات قومی است ، که تلاش دارد وحدت ملی را در سطح فرهنگی - زبانی و سپس در سطح اقليمی ، جغرافيائی آسيب زده ، در جهت منافع امپرياليسم آن را شکل دهد. بنابراين ، زمينه های اصلی تهديد منافع ملی مردم ايران : 1 - رژيم فقاهتی اسلامی و 2 - وجود تحريکات قومی است. به تعبير ديگر ، جمهوری اسلامی از يکسو، و از سوی ديگر ، گروههای قومی و عشيرتی و قبيله ای و طايفه ای ، که عوامفريبانه ! زير علم دمکرات و چپ !؟ و حقوق خلقها !!! سينه می زنند ( خنده دار است که برخی از ايشان ، خود را کمونيست می نامند و در عين حال ، بجای واژهء مردم و بطور مشخص - مثلا - کارگران يا کشاورزان يا زحمتکشان و... ، از واژهء خلق (( انسان به مفهوم عام ، و نه در جايگاه مشخص اجتماعی )) در ادبيات سياسی خود بهره می برند !! ) البته همگان نيک می دانند که بکارگيری اينگونه واژگان ، به جهت درهم ريختن مرزهای طبقاتی و گرفتن ماهی از آب گل آلود است ! چرا که اگر مبارزه ، جهت ِ طبقاتی پيدا کند ، آنگاه همهء پنبه ها رشته شده ، پتهء اين جماعت روی آب می افتد !!! ، امپرياليستها ( آمريکا و اروپا ) نيز ، دقيقا از همين نقاط ضعف وارد شده ، تمامی توان خويش را بکار گرفته اند ، تا از يکسو ، با تظاهر به همسوئی در جهت خواست مردم ايران برای تغيير مديريت ، و از سوی ديگر، دامن زدن به اختلافات قومی ، به قول آقای ديک چنی ، هم پيالهء جرج بوش ، (( ريشه ء ملت ايران را بسوزانند !!! )) . هم ايشان هستند که در يک طرح استراتژيک ، قرار است از کشور کنونی ايران ، بيست و يک ! کشور مستقل بيرون بکشند !! البته که شتر در خواب بيند پنبه دانه ، ولی حقيقت اينستکه ، اينها از مواردی است که غفلت ناپذير است و هوشياری همهء ملت ايران را می طلبد . مردم ايران ، البته که متوجه هستند : تمامی جرياناتی که با حمايت امپرياليستها ، شعار ضد رژيم می دهند و همهء آنهائی که يکشبه خواب نما شده ، مدافع فدراليسم !! شده ، خوابهای طلائی ! می بينند ، دستشان در يک کاسه است و در ماهيت ، هيچ تفاوت اساسی ای با مرتجعين اسلامی حاکم بر ايران ندارند ، و درست بر همين اساس هم هست که حنايشان رنگی نداشته ، با همهء زوری که زده اند و می زنند ، راه به جائی نبرده و نخواهند برد ! در پايان ، آنچه می توانم بگويم اينستکه ؛ تلاش در جهت هر چه مستحکم تر کردن مبانی وحدت ملی ، با تأکيد بر اشتراکات ملی ، و نه تمايزات قومی - مذهبی و زبانی ، و در ادامه، مبارزه با جمهوری اسلامی و جايگزينی آن با يک رژيم دمکراتيک ِ معتقد به حقوق انسانی ، دو عامل اساسی در جهت حفظ منافع ملی مردم ايران است. ************ (( 20/5/1383 )) ***********


انحطاط ادبي



شماليها
-->
انحطاط ادبی( نقدی بر داستان (( آئورا )) نوشتهء کارلوس فوئنتس ) فرهاد عرفانی - مزدک
- کاری بس دشوار و طاقتفرسا است، حقيقت پلشت يک انديشه را، در لايه شيرين واقعيتی دستمالی شده، پيچاندن ! و الحق، که آقای کارلوس فوئنتس، از پس اين کار ، خوب بر آمده است (( آئورا )) .... داستانی نگاشته می شود، و به حجم اوراق سياه آن ، پی نوشته ای ، تا توجيه کوزه ای شکسته و آبی ريخته شده باشد ... با نويسنده ای تازه کار روبرو نيستيم. اگر گوشی دستمان باشد، او يک سياستمدار تحصيل کرده، از طبقهء نجبا، و يک سفير است ( يا بوده است ). اما گفتن اين نکته چه ضرورتی دارد ؟ پاسخ اين پرسش را به پايان نوشتهء خويش حواله می کنيم! *** داستان آئورا با يک فرض آغاز می شود ، فرضی که قرار است بر پايهء آن، حوادث محتمل الوقوعی صورت پذيرد. حوادث و ماجراهائی که بوقوع نپيوسته، ولی نويسنده، با قهرمان فرضی خود، به سراغ آنها می رود. زمان آينده ، قالبی است که ترديد و اشتياق لازمه را، در خواننده، برای مطالعه داستان، فراهم می آورد: مردی جوان، تاريخدان ، مسلط بر زبان فرانسه، اما بيکار ، در رستورانی نشسته، که چشمش به يک آگهی در روزنامه می افتد. اين آگهی ، مردی با شرائط فيليپه مونترو (قهرمان داستان ) را، به استخدام دعوت می کند. قهرمان ، در خيال ، خود را به جای فرد استخدام شده قرار می دهد، و به استقبال ماجراهائی می رود، که تا پايان داستان ، خواننده ، با آنها درگير است، بدون اينکه حتی فرصت يابد، يکلحظه، از آقای کارلوس فوئنتس بپرسد ؛ چرا قهرمان او ، همانطور که در ابتدای داستان فرض شده ، انعامی روی ميز نمی گذارد و به سراغ کار مورد نظر نمی رود، بلکه براساس خواستهء نويسنده، و در حاليکه به چهار هزار پزو حقوق د رماه می انديشد، در روياهايش، نه به دنبال کار ( که انگيزه اصلی قهرمان داستان است )، که به سراغ ماجرای عشقی افسانه ای می رود ؟ نمی خواهم درگير تناقضات بسيار بزرگ ماجرا شوم، که بصورت جدی ساختار داستانی آئورا را زير سوال برده اند ، بلکه هدف، در آغاز، اين بود که، نشان دهم درستی اين جملات لوکاچ را: (( اگر نويسنده ای برای موضوعش، وقايع ظاهری بسيار بزرگ ...، را به جای غنای درونی موجود در تکامل ويژه عوامل ...، بکار گيرد ، نمی تواند از مهارت خود استفادهء لازم را ببرد )) (1) و اما بپردازيم به متن داستان ؛ پروتوتيپ داستان (( فيليپه مونترو ))، که در همان ابتدا، جای خود را به عنوان قهرمان اصلي، به آئورا (( دختر برادر پيرزنی اشرافزاده )) می دهد ! توسط راوی ( که هدايت کننده ای همه چيز دان است و از همه وقايع آينده مطلع است )، بطرف منزل پيرزن (( مادام کونسوئلو ))، و در واقع کار فرما می رود ، به اين اميد که، يکی - دو ماه مشغول کار خواهد شد، و از اين رهگذر، چهار هزار پزو نيز، بدست خواهد آورد. آقای فوئنتس، خيلی زود ، با توصيفات کش دار از در و ديوار و پنجره و نور و پله ها و اتاق ها، سعی می کند فضای بوف کوری لازم، برای مطرح کردن آنچه در ذهن دارد را، فراهم نمايد. توصيفاتی که می آيند، نه بدان جهت که نياز توالی حوادث را پاسخگو باشند، بلکه حضور اين صحنه ها، صرفا، برای پر کردن فضای خالی تسلسل طبيعی علت و معلولی در داستان زندگی است. چرا که شخصيت ها دست به عمل می زنند، بدون اينکه در پس زمينهء ذهنی و عينی زندگی خويش، دارای هيچگونه انگيزهء مشخصی باشند. فيليپه مونترو، با کار خود آشنا می شود ؛ قرار است خاطرات و دست نوشته های ژنرال (( شوهر متوفی مادام کونسوئلو )) را نظم و ترتيب دهد و تصحيح کند و آنها را برای چاپ آماده نمايد. هر چند تا پايان داستان، انگيزهء اصلی بيوهء ژنرال، از اين کار، مشخص نمی شود و خواننده، تا پايان، با اين سوال روبروست که: چطور مادام کونسوئلو، پس از گذشت دهها سال از فوت همسر، به اين فکر افتاده است؟... حقوقدان جوان، در همان ابتدای کار، متوجه حضور دختر خانم ِ زيبائي، با چشمان سبز، بنام آئورا می شود. اين دختر خانم، ضمن زندگی با مادام ، کارهايشان را نيز انجام می دهد. از جمله، خدمات لازمه برای زندگی موقت کارمند جوان، در منزل مادام. هر کس دستی در ادبيات داشته باشد و يا حتی خوانندهء علاقمند آثار کلاسيک باشد، در همان صحنه های ابتدائی کتاب، احساس می کند، با ماجرا و شخصيت هائی روبرو است که، قبلا در جائي، راجع به آنها، چيزهائی خوانده است و البته اشتباه هم نمی کند ، چرا که شخصيت هائی چون مادام هاويشام ، استلا، و پيپ، در رمان بزرگ چارلز ديکنز ( آرزوهای بزرگ )، اينبار از آستين آقای فوئنتس در آمده اند، تا سوژهء کهنه و رنگ و رو رفته ای را، جلای تازه، ببخشند ! بتدريج، ماجرای تنظيم خاطرات ژنرال فراموش می شود، و حقوقدان جوان، ضمن اينکه در فکر سر کيسه کردن پيرزن است (... در اين فکری که بايد تا آنجا که می شود کار را به درازا بکشی ، اگر بتوانی دست کم دوازده هزار پزو پس انداز کنی ، می توانی يکسال تمام به کار خود بپردازی ... ) (2)، يک دل نه ، صد دل ، عاشق پاکباختهء آئورا می شود . عشقي، که در تمام ماجرا، هيچ پايه و اساسي، بجز (( چشمان سبز ))، برای آن تصور نمی شود . آنچه نويسنده در توصيف آن می کوشد، صحنه سازيهائي، برای ماجراهای عاشقانه ( بخوان جنسی !) است، و آنچه خواننده در تمامی داستان نمی تواند دريابد، اين است که، چگونه آقای کارلوس فوئنتس، برای آن فلسفهء عميقی ! که در پی نوشت سی - چهل صفحه ای پايان کتاب مدعی آن است ، چنين ظرف حقير و کوچک و کج و معوجی را انتخاب کرده است ؟ داستان، در توالی ِ مغازلهء شبانهء فيليپه و آئورا، و اشارات گذرا و کوتاه فيليپه، در ارتباط با خاطرات ژنرال، طی می شود، تا اينکه به ناگاه ( بدون پی ريزی هيچ مقدمه ای توسط نويسنده )، فيليپه، متوجه حضور پيرزن ( مادام کونسوئلو )، بجای آئورا ، در رختخواب خود می شود! در اين مقطع، دوشخصيت داستانی مستقل (( آئورا و مادام کونسوئلو ))، در هم حلول می کنند، تا آنچه مورد نظر آقای کارلوس فوئنتس است، صورت حقيقت بيابد ، يعنی همان فلسفه ای که قرار است خواننده، مثل آقای فوئنتس، به آن ايمان بياورد ؛ (( اعتقاد بدوی انسان به تناسخ و زندگی جاودانی و بيم از مرگ، که هستهء اصلی رمانتی سيسم ورشکستهء دوران انحطاط بورژوازی است )). نويسنده فراموش می کند که: زبان ، فضا ، شخصيت ها، و هر آنچه را که در ترکيب داستانی خويش بکار گرفته ، ابزاری برای ساخت يکدست يک روايت رئاليستی بوده است. فضای ذهنی ، افسانه آميز و سورئاليستی پايان داستان، در تناقض آشکار با کل ماجرا قرار می گيرد. البته نکته ظريفی که بايد مورد تامل قرار گيرد، ترفند رندانه نويسنده، در آغاز ماجراست، که بدان اشاره رفت ؛ بيان فرضی وقايع ! به تعبير ديگر، او قادر است در برابر هر پرسشی راجع به اين تناقض، به فرضی بودن کل ماجرا اشاره کند. اما اين دليل، بسيار سست و بی بنياد است ! بر اين اساس که: شيوهء بکار گيری (( زمان ))، تنها و تنها، يکی از عناصر شکل دهندهء ريخت شناسی ماجراست، که اگر د رهماهنگی با زبان ، شخصيتها، و حوادث، و پس زمينه ء روانکاوانهء فضای وقايع نباشد ، به سبک ( شکل و شيوهء بکارگيری عناصر داستانی )، ضربهء اساسی وارد می کند. عدول آقای فوئنتس، به عنوان يک نويسندهء کارکشته! از اين بديهيات ، نه به دليل ناآگاهی ، بلکه بخاطر فراموش کردن اين اصل مسلم است که: مهارت ادبي، قادر به ايستادگی در برابر حقيقت زندگی نيست ! اگر آرزوهای بزرگ، و يا بوف کور، در ذهن ديکنز، و هدايت، شکل می گيرد ، ايمان به حقيقت، و درستی ِ زندگی انسانی (( - و فراموش شده در لابلای چرخ دنده های يک واقعيت پلشت )) است، که منجر به پی ريزی خلاقانهء آنها می شود ، نه پشت کردن به آن! و اما فوئنتس، در اين داستان، چه می خواهد بگويد ؟ او برای خواننده اش چه ارمغانی آورده است؟ نظر به اينکه داستان، در رساندن پيام به اصطلاح فلسفی نويسنده، عاجز مانده است، ايشان ، خود (( با توجه به اين ضعف ))، به توجيهی به اندازهء تقريبا حجم کتاب ( نسخه فارسی ) می پردازد. چکيدهء آنچه ايشان می گويند چنين است : (( آنان تا يکديگر را نابود کنند ، به يکديگر نياز داشتند ( در تفسير يک فاجعهء دريائی ص 90 ) ، ... تو ديگری هستی ! چنين بود رويت پنهانی من از ديدار بونوئل ، ... زخمی دردناک که احساس نمی شود... شادکامی طلب شده - شر حاضر - که نام عشق بر خود می نهد، اما بيش از هر چيز تمنا بود ، ... هيچکس نبايد به فردا اميد بندد ، در آدمی - بيرون از بطالت - همه درد است! ، سرچشمهء واقعی آئورا را کشف کردم ... در تمنا ، زيرا تمنا، بندرگاه مبدا و نيز مقصد نهائی اين داستان است ... )). با اين جملات مشعشع و طلائی ! آقای کارلوس فوئنتس، خوانندهء خود را به کدام سو هدايت می کند ؟ اگر نگاه خود را متوجه وقايع ادبی - تاريخی و فلسفی دوران نگارش داستان کنيم ، پاسخ را در خواهيم يافت ؛ آئورا در زمانی نگاشته می شود که، اگزيستانسياليسم سارتر و برآمد ادبی آن، در آثار خود او و امثال آلبر کامو، دوران عروج و سقوط خود را پشت سر گذارده اند. فوئنتس، در فاصله ای بسيار عقب تر از قافله ، به نشخوار پس ماندهء انحطاط انديشه و ادب، در غرب، نشسته است. انديشه و تفکری که معتقد بود: تعقل و هستي، يکسره بيهوده است و آن را غايتی نيست ، انسان در دايرهء بی هدفی سرگردان است و جز به نيستي، راه به هيچ کجا نمی برد ، هنر اهداف خود را بايد در خود بجويد و ... امثال اين تفکرات، که د رمجموع، ادبيات را به سوی انديشه های ماليخوليائی ، بيگانه با زندگی ، انباشته از ياس و تباهي، و مخصوصا، جستجوی خوشبختی در افسانه های سورئاليستی هدايت می کند. اگر جملات کارلوس فوئنتس را، با آنچه ذکر شد، در کنارهم نهيم، نتيجه اش، مطمئنا، داستان آئورا خواهد بود . اما نويسنده، برای اينکه خويش را مبرا از هر گونه گناهی معرفی کند، به دستاويزی گنگ و مبهم دست می يازد (( سنت ادبی ! ))، و برای اثبات نظر خويش، به ذکر نمونه هائی در تاريخ ادبيات متوسل می شود ، از جمله ؛ خانه در نيزار نوشتهء اوئدا آکيناری ، قصه های توگی بوگو نوشتهء هيوسوئی شی ، زندگی نامهء شائی آئی به قلم تسين تنگ سين هوا ( نويسندهء چينی ) و حتی از پوشکين و ديکنز و هنری جيمز نيز نمی گذرد... و اما چرا ؟ تنها برای اينکه به اثبات نظر خويش که غير مستقيم در جملات ذيل بيان گرديده ، بپردازد: (( آيا کتابی بی پدر ، مجلدی يتيم در اين دنيا وجود دارد ؟ کتابی که زادهء کتابهای ديگر نيست ؟ ... آيا خلاقيتی بدون سنت هست ؟ و.. )). او از ما می خواهد جواب آری به ذهنيت او دهيم، تا همزمان، به افسانهء تکرار زندگی و خوشبختی در ورای واقعيت موجود نيز، پاسخ مثبت داده باشيم. ما نيز به پاسخ ِ پرسش او( وجود خوشبختی در ورای واقعيت موجود ) جواب آری می دهيم، اما نه به معنا و مفهومی که مورد نظر آقای فوئنتس است( عالم هپروت ! ) ، بلکه بدانگونه که منطق زندگي، و حقيقت ادبيات، پاسخ داده است ! : هر خلاقيتي، لزوما، بدعتی در بيان انديشه است ، همان بدعتی که، در طی زمان، بدل به سنتی ادبي، يا ميراثی فرهنگي، در فرم، می شود ، اما در نفس ِ نوع ِ تفکر، تکرار ناپذير است، که اگر چنين شد، ديگر خلاقيت نيست، که تنها، پايبندی به شکل است. به معنی ديگر، شما مجاز هستيد، با زبان خود، از عشق سخن بگوئيد ، اما مجاز نيستيد، رومئو و ژوليت و ليلی و مجنون را تکرار کنيد!. اين دومی را تقليد می نامند، و تقليد ، نه سنت ادبی ، که انحطاط ادبی است ! چرا انحطاط ؟ به اين دليل ساده که: ضايع کنندهء نقش اصلی ادبيات (( يعنی عنصری تعيين کننده ، نقش دهنده ، معنا پذير و معنا دهنده )) (3) است، و حضور انسان ِ حاضر را نديده می گيرد ! به آغاز سخن باز می گرديم ، احتمالا، خواننده، پاسخ سوال مطروحه در مقدمه را، باز يافته است؛ آری !، آقای کارلوس فوئنتس، به عنوان سياستمداری نويسنده، درست در مقابل ادبيات مردم، و اهداف عالی هنر ايستاده است!، اهدافی که متبلور در بالندگی ، زيبائی ، رهائی از خرافات، و جستجوی حقيقت زندگی و خوشبختي، در همين جهان خاکی است، و از تحمل ِابتذال حاضر ، بمثابهء تکرار ِ گريز ناپذير ِ واقعيت ، بيزار است !
*** (( ارديبهشت 1375 ))

1- نگرشی بر واقع گرائی بالزاک ، استاندال ، زولا (( گئورکی لوکاچ )). 2- داستان آئورا صفحه 40 - کارلوس فوئنتس. 3 - رد تئوری انفعال - نقدی بر نظريه ماريو وارگاس يوسا (( فرهاد عرفانی )) * روزنامه توس.